مرد آن شهر اساطیر نداشت، زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

ده روزی می شه که برگشتم. رفته بودم دبی. برای چهارمین بار. البته همه دفعاتی که رفتم به خاطر کار بوده. ممول کار داشته و ما هم دنبالش راه افتادیم و رفتیم! این بار سفرمون از همیشه طولانی تر بود. نزدیک به یک ماه دبی بودیم و من این بار انگار که طور دیگه ای به شهر نگاه کردم. این بار بیشتر از یک مسافر عادی که چند روز میاد و میره شهر رو دیدم. این بار چیزهایی دیدم که هیچ وقت ندیده بودم. این بار حسهایی داشتم که در سفرهای دیگه سراغم نیومده بود.

دبی شهر خوش آب و رنگ و پر زرق و برقیه. شهریه که تا پول داشته باشی، جا برات هست! یک شهر مدرن، پر از تکنولوژی، با ظاهر زیبا و فریبنده. همه چیز بی نهایت استاندارده. انقدر همه جا راحتی و آسایش آدم رو در نظر گرفتند، انقدر به همه نیازهات در طراحی هر چیزی فکر کردند، انقدر همه جا تو و احتیاجاتت رو دیدند که احساس مهم بودن می کنی. تمام خیابونها، استاندارد و با رعایت کامل اصول شهرسازی. ایستگاههای اتوبوس سر پوشیده اند و تهویه دارند! خنک و راحت. اتوبوسهای کولر دار، توی مترو هوا تمیز و خوشبو و سرد. پل های عابر پیاده هم پله برقی دارند و هم آسانسور برای کسانی که با ویلچرند یا کالسکه و دوچرخه دارند. دستشویی ها بی نهایت تمیز، خوشبو و مرتب. ماشنها از ده متر مونده به خط کشی عابر پیاده می ایستند و با لبخند ازت خواهش می کنن که از خیابون رد بشی! تمام فروشگاهها، بینهایت راحت و خنک و مجهز.

من تمام دفعاتی که رفتم دبی بچه کوچیک داشتم. گاهی یکی و این بار هم دو تا. اما توی این شهر ذره ای حس نمی کنی که بچه برات دست و پا گیره. همه جا رمپ داره برای حرکت کالسکه. پیاده رو ها ذره ای بالا و پایین و شیب دار و پله دار نیست. تمام مراکز خرید دستشویی و اتاق عوض کردن بچه به وفور داره. اتاق مادر و کودک داره با امکانات کامل برای شیر دادن و غذا دادن به بچه، یک مبل راحت برای استراحت کردن مادرهای خسته از راه رفتن طولانی با بچه کوچیک، دستگاههای خود پرداز پمپرز!! میزهای تعویض پوشک بچه، دستشویی ها و توالت مناسب قد بچه های کوچیک که مجبور نباشی بچه 5 ساله رو بغل کنی تا بتونه دستش رو بشوره. گاهی به هیجان میای از اینکه اینجا توی طراحی هاشون تو رو هم یادشون بوده. موقع طراحی یادشون بوده که مادرهایی با بچه های کوچیک هم جزئی از این جامعه ن! که ممکنه خرید بیان، مترو سوار بشن و بخوان توی شهر تردد کنن! یادشون بوده که مادرها هم آدمن! اونجا یادم می افتاد به مرکز بهداشتی که توی تهران بچه ها رو می برم برای واکسن زدن. بماند که چه پدری ازم درمیاد تا با کالسکه کامیار رو بکشونم تا اونجا. از این خیابونهای قدم به قدم کنده شده و پله های توی پیاده روها و جوبهای بدون پل. مرکز بهداشتی که مخصوص بچه هاست، طبقه دومه و آسانسور هم نداره و هیچ کس فکر نکرده که چه طوری باید با کالسکه دو طبقه بالا رفت؟ یا اگر بچه رو با کالسکه نیاری آیا از خونه تا اونجا بچه رو باید بگیری زیر بغلت و بیای؟ آیا همه باید با ماشین بیان؟ اونهم توی خیابون شلوغی که مطلقا جای پارک نداره؟ توی سالن مرکز یک صندلی آهنی ناراحت رو گذاشتن پشت یک کمد و روی یک کاغذ نوشتن محل شیر دادن کودک! هیچ جایی هم برای تعویض پوشک بچه نیست. تازه اینجا پایتخته، بالای شهره و مرکز خدماتی ای که نود درصد مراجعینش رو مادرها و بچه ها تشکیل میدن. چه برسه به خیابون ها و مترو و اتوبوس و مراکز خرید. یادم می افته که توی شهر خودم هیچ وقت هیچ کس من رو ندیده. نیازهای من برای هیچ کسی مهم نبوده. تهران برای آدمهای سالمی طراحی شده (اصلا طراحی شده؟!) که دو تا پا دارن، ویلچر و عصا و کالسکه و دوچرخه ندارن، ساک و چمدون و وسایل سنگین ندارن، بچه دنبالشون نیست، خسته نمی شن، احتیاج به دستشویی ندارن و مدت طولانی هم قرار نیست توی خیابون بمونن! زود کارشون رو انجام میدن و میرن خونه شون! بقیه هم که اصلا چه کاریه از خونه بیان بیرون؟! شما حامله ای؟ بچه کوچیک داری؟ معلولی؟ گرمت میشه؟ خسته می شی؟ پیری؟ ناراحتی تنفسی و قلبی داری؟ خب نیا از خونه بیرون عزیزم! چیکار داری بیای بیرون؟! همون خونه خودت بمون راحت تر هم هست! بله ... تهران چنین جاییه. اما دبی! لعنتی! انقدر به همه نیازهای همه قشر آدمی فکر شده که دیگه حالت به هم می خوره! اینهمه استاندارد بودن میزنه زیر دل آدم! من با یک بچه شش ساله و یک بچه پنج ماهه، اگر صبح تا شب از خونه بیرون بودم و توی این مراکز خرید و شهر بازی و مترو و خیابون راه می رفتم، یک ذره خسته و کلافه نمی شدم. همه بهت لبخند می زنن، خودشون رو موظف می دونن که کمکت کنن، بایستن تا با کالسکه بچه رد بشی. هر لحظه هر چی بخوای دم دستته. آخه لا مصب! چقدر امکانات؟!! منهم که همه ش مقایسه می کردم، انگار بهم موضوع انشا داده بودن تفاوتهای تهران با دبی را بنویسید! قدرتی خدا هیچ جای این مقایسه هم به نفع تهران تموم نمی شد! گاهی از اینکه اونجا انقدر احساس راحتی می کردم خجالت می کشیدم! احساس می کردم دارم به شهر خودم خیانت می کنم!

دبی یک چنین جاییه. مدرن، مجهز، پر از تفریح و خرید و گشت و گذار. پر از چیزهای جدید، پر از جذابیت های وسوسه کننده برای هر قشر و سنی. ده دوازده روز که گذشته بود به ممول می گفتم، تبدیل به خر نشیم اینجا!* از بس که هر قدر تفریح کنی و بگردی و خوش بگذرونی باز هم تموم نمی شه!!

اما ... دبی شهر ظواهره! شهر در سطح موندن! نمی دونم چطوری بگم، شهر خوش گذرونی های جسمیه! خور و خواب و تفریح و گشت و گذار! احساس می کنی این شهر عمق نداره، ریشه نداره، انگار همه چیز سطحیه. مثل یک لایه، همه ش ظاهر، گیرم یک ظاهر خوب و عالی و بدون عیب و نقص. اما هیچ چیز اونقدرها عمیق نیست. همه چیز ساختگیه. جایی نداره که تو رو، روح تو رو آروم کنه. اگر یک روز دلت گرفته باشه نمی تونی بری لب یک رودخونه زیر نم نم بارون بشینی و به قطره های آب خیره بشی! هیچ جایی تو رو یاد هیچی نمی ندازه! هیچ نوستالژِی ای در کار نیست! حسی که یک غروب پاییز لب زاینده رود داری رو هرگز هیچ جای دبی پیدا نمی کنی. حس یک عصر بهاری توی حافظیه، حس سنگینی تاریخ توی باغ فین. لمس داستانهایی که پشت هر باغ و کاخ و موزه ای هست. بین ایران و دبی مقایسه نمی کنم. کسانی که سفر زیاد رفتن می فهمن من چی می گم!! (ما زیاد سفر رفته ها زبون هم رو خوب می فهمیم!!!) حسی که یک فنجون قهوه یک شب بهاری تو یک کافه کنار خیابونهای پاریس بهت میده، اون حس آرامش و نوستالژیک، اون حس عمیقی که توی نم نم بارون وقتی از توی تراس به استانبول نگاه می کنی، حس قدم زدن توی کوچه های باریک ایتالیا، حس اینکه داری جایی راه می ری که یک روزی میکل آنژ پا گذاشته! اون احساس سر خوشی عمیق و آروم. اینها حسهاییه که هرگز و هرگز توی دبی نداری. دبی شهر دویدن و عجله کردن و گذشتنه. زیاد نباید به چیزی فکر کنی، زیاد نباید عمیق بشی. باید رد بشی و بری. دبی شهر موندن نیست. انگار این شهر رو ساختن که بیای یک مدتی بمونی، تفریح کنی یا کار کنی، پول در آری و بری. بهش احساس تعلق نمی کنی. دبی شهری نیست که بتونی توش ریشه بدوونی، توش موندگار بشی و اونجا بشه "شهر تو"

از شهری که توی موزه ش از تاریخش عکس رنگی گذاشته**، چه توقعی داری؟!

اما وقتی می ری، موقع لذت بردن و خوش گذروندن و تفریح کردن، یادت می افته که چرا ما نه؟ تو اوج خوشی هم ته دلت یه غمی چنگ می ندازه، یه حسرت عمیق. افسوس می خوری، از دیدن ساختمونهای زیبا و منحصر بفردش، از دیدن فروشگاههای مدرنش، از دیدن اینهمه امکانات، دلت می سوزه برای شهرت، برای کشورت. از سرسبزی و تمیزی خیابونهاش. از فضای سبز توی یک شهر وسط بیابون که مطلقا خاک حاصلخیز نداره و حتی خاک باغچه هاش هم وارداتیه. اما سرانه فضای سبز و پارکهاش از شهر تو با این خاک و آب و هوا بیشتره. هر بار با دیدن انبوه توریست هایی که به این کشور میان، یادت می افته که کشور تو با اینهمه جاذبه طبیعی و تاریخی، برای مردم خودش هم امکانات کافی نداره، چه برسه برای توریست ها. اما این کشوری که نه آب داره، نه هوای خوب، نه طبیعت، نه تاریخ، مطلقا هیچی غیر از نفت و مغز اقتصادی که فهمیده پول این نفت رو کجا هزینه کنه، باید مردمش در این آسایش و رفاه زندگی کنن و مردم تو با اینهمه نعمت خدادادی ... افسوس.

 

* داستان پینوکیو و اون شهری که بچه ها همش توش تفریح می کردن و آخر سر تبدیل به خر می شدن!

** باور کنین، قدمت تاریخ شهر انقدر کم بود که دوربین عکاسی رنگی هم اختراع شده بوده!! مثل اینکه مثلا ما از کوروش و داریوش عکس رنگی داشته باشیم!!

/ 3 نظر / 25 بازدید
مامان بشرا

سلام خانومی داستم تو اینترنت سرچ میکردم در موزد اینکه تو فروشگاهای دبی به کسی که بچه کوچیک داشته باشه کالسکه میدن یا نه؟ البته من خودم برای دخملیم میبرم ولی یکی از دوستان که دخترشربزرگتره میخواد بدونه ممنون میشم اگه میدونی اطلاع بدی

دخترآبی

سلام من خیلی اتفاقی وبلاگتون به چشمم خورد شما چند سال هست که دارید مینویسید!!! خوشحال میشم به من هم سر بزنید با تشکر[گل]

نسیم

عالی بود. خیلی زیبا تحلیل کرده بودید.