روزهایی که می گذرند ...

- تقریبا برای اولین بار توی عمرم، یک روز غیر تعطیل وسط هفته زنگ زدم خونه مامانم و بابام گوشی رو برداشت! بــــله! بابای مهربون من هم بالاخره به جمع باباهای بازنشسته خونه نشین پیوست. بعد از اینهمه سال کار کردن بیرون از خونه، قراره از این به بعد خونه بمونه و استراحت کنه و یکی دو روز هم کار غیر انتفاعی توی یک موسسه خیریه. وقتی به موهای خاکستریش که دیگه تک و توک توش مشکی پیدا می شه نگاه می کنم، وقتی چینهای روی پیشونیش رو می بینم، چروکهای ریز دور چشم هاش، خمیدگی پشتش، دلم چقدر می گیره. غصه م می شه. از پیر شدنش از تصور اینکه یه روزی ممکنه که نباشه، اشک توی چشمهام جمع می شه. دوباره می شم یه دختر کوچولوی هفت هشت ساله که بزرگترین پشت و پناه زندگیش، حامی همیشگی ش پدرشه. دخترها هر قدر هم که بزرگ بشن، اگر شوهر و خونه زندگی و بچه هم داشته باشن، بازهم همیشه اون ته دلشون، بزرگترین دلگرمی شون به پدرشونه. انگار همیشه خیالشون راحته که اون آخر آخر کار، یه نفر هست که همیشه و در هر شرایطی پشتشونه. بدون منت و توقع. یه قانونی باید باشه که نذاره پدر ها پیر بشن، پدرها بت بزرگ دخترهاشونن، اسطوره قدرت و توانایی، پدرها نباید مریض و ناتوان باشن، پدرهایی که دخترشون با سی و خرده ای سال سن و دو تا بچه، هنوز بهشون احتیاج داره.

- هفته قبل عقد برادر بزرگه بود. همون که روز نامزدیش من توی آسانسور خونه مون گیر کردم! بالاخره این آقای برادر ما هم به جمع متاهلین پیوست و یک عضو جدید به خانواده ما اضافه شد. همسر مهربون و دوست داشتنی ش، صدف جون که هنوز نیومده جاش رو توی دل همه ما باز کرده و همه مون از ته قلب دوستش داریم. و به این ترتیب یک روز خاطره انگیز دیگه هم در تقویم خاطرات خانواده ما ثبت شد. روزی که خاطره قشنگش همیشه توی ذهنمون حک می شه. گفته بودم براتون که این برادرم یک سال و سه ماه از من کوچیک تره و ما همیشه همه عمر با هم بودیم. وقتی که کوچیک بود من غذا دهنش می کردم، براش قصه می گفتم، کتاب می خوندم، با هم مشق می نوشتیم. همه بازیهامون، همه شیطونی هامون، همه خرابکاریهامون که من نقشه ش رو می کشیدم و اون اجرا می کرد! همه چیزمون با هم بود. ما با هم بزرگ شده بودیم. و حالا برادر عزیز من دوماد شده. سر عقدشون، من از عروس و دوماد بیشتر احساساتی شده بودم. برادر کوچولوی من، همبازی و همراه تمام روزهای بچگیم، انقدر مرد شده، انقدر بزرگ شده که حالا می خواد یک زندگی رو اداره کنه. خوشبخت باشی عزیز من.

- برادر کوچیکه مون هم فوق لیسانس قبول شد. همون رشته ای که دوست داشت. دانشگاه صنعتی سمنان. داداش کوچولوی تپلی و شیطون ما هم، مرد شد رفت.  ولی هنوزم مثل همون موقع ها شیطون و بازیگوشه. هنوز یادمه روزی رو که از مدرسه اومد و وقتی بهش گفتیم کیف و کتابت کو؟ با تعجب گفت نمی دونم! یادم نیست چی شد! و رفت از سوپر سر کوچه پرسید: آقا من نیم ساعت پیش از اینجا رد شدم کیف دستم بود؟! و حالا همون پسر کوچولوی بامزه زبون دراز دیگه قدش از همه خانواده بلند تره! و رفته که فوق بخونه.

- پاییز هم از راه رسید. فصل رنگارنگ دوست داشتنی من. فصل همه خاطره های قشنگ، فصل شب های بلند و دور همی های خانوادگی. فصل نارنگی و نارنج و انار. فصل برگهای زرد و نارنجی. فصل بارون و بوی خاطره انگیزش. و فصل دفتر و مداد و پاک کن. و امسال این فصل با همه سالهای دیگه برام فرق داره. امسال منهم یک دختر کوچولوی کلاس اولی دارم. دختر کوچولوی شیرین زبونم که باورم نمی شه به این زودی مدرسه ای شده باشه. کی تو انقدر بزرگ شدی جوجه من؟ من کی انقدر بزرگ شدم؟ اون دختر کوچولوی چشم سیاه با موهای چتری صاف توی عکس ها کی انقدر بزرگ شد که حالا دخترش داره میره مدرسه؟ چشم به هم بذاریم میام همین جا و خبر نامزدیش رو بهتون میدم! و حتما اون موقع هم مثل امروز یک چیزی قلمبه ته گلومه و اشک هام توی چشمام منتظر یک اشاره ن تا بریزن پایین! و من هی نفس عمیق می کشم و هلشون میدم عقب!

- کلا این روزها همه ش درگیرم. با خاطراتم. با یاد همه این سالها. گاهی خنده به لبم میاد و گاهی دلم می گیره. از اینکه گذر زمان گاهی چه بیرحم می شه. دلم می خواست می تونستم دستم رو دراز کنم و از بین همه این سالها و خاطره ها چیزهایی رو که دوست دارم بر دارم و برای همیشه برای خودم نگهشون دارم. نذارم گذر زمان ازم بگیرشون. موهای سیاه بابا، آرامش روزهای بچگی و عطر خوش کودکی بچه هام رو.

 

اینهم عکس دختر کوچولوی مدرسه ای من:

این عکسش رو یادتون میاد؟ یک ماهه بود. به همین زودی گذشت.

/ 7 نظر / 26 بازدید
مامان بشرا

خیلی دلم گرفت یاد بی بابایی خودم افتادم و دلم گرفت یاد اون روزایی که همیشه فکر. میکردم بابام پیشم هست تا همیشه یاد روزایی که بابام همه افتخارم و همه پز دادنام بود یاد روزای بچگی خودم افتادم و اشکم ریخت ممنون از جوابتون

آفرین

تبریک میگکم و براش ارزوی موفقیت دارم.[قلب]

دريا

سلام مي شه بهم بگيد چه جوري توي وبلاگم عكس بذارم؟ ممنون

هلال

من هم که خواننده ی این چند سالت بودم وقتی این تغییر رو دیدم واقعا به خودم اومدم که چطور انقدرر زود همه چی گدشت ؟ من یادمه که تو یه پستی نوشته بودی که تو همون رامونایی هستی که وقتی ممول اومد به خواستگاریت نمیخواستی اولش عروسی کنی ولی بعدش حالا طوری شدی که شبا تا دستشو تو دستت نگیری خوابت نمیبره میبینی رامونا ؟؟ چقدر زندگی زود میگذره خوش به حالت که یه خانواده تشگیل دادی عزیزم خدا پشت و پناه خودت و همه ی اعضای خانواده ات :)

خانوم سین

عزیزم چه دخمل قشنگی کلاس اولی شدنش مبارک عقد برادرت مبارک منم این روزا همش با خاطراتم سر میکنم

Doost

mobarake azizam shad va salamat bashid

صفورا

سلام رامونا جون زندگي شما خيلي شبيه زندگي منه (من هم يك دختر 8 ساله و يك پسر 2 ساله دارم شاغل هم هستم )شيوه نگارشتون رو خيلي دوست دارم كاش من هم ميتونستم مثل شما خاطراتم رو بنويسم كه حداقل يادم نره اميدوارم روزهاي خوبي رو در كنار خانواده عزيزت داشته باشي