عنوان هم نداره اصلا!

توی فیلم "کنعان" یک جا مینا (ترانه علیدوستی) در توجیه کارش که بدون هیچ دلیلی یکهو می خواد بذاره از ایران بره، به مرتضی (محمدرضا فروتن) میگه: دلم می خواد برم یکجایی که هیچ کسی منو نشناسه، جایی که وقتی صبح از خواب بیدار می شم، کسی نباشه به من بگه سلام! وقتی از خونه می رم بیرون کسی توی خونه منتظرم نباشه!!

الان من دقیقا و عمیقا درک می کنم که چی می گه، می فهمم از چه حجم عظیمی از خستگی و له شدگی زیر بار مسئولیت حرف می زنه! منی که مادر یک پسر بسیار شیطون و پر تحرک هشت ماهه و یک دختر اول دبستانی با همه مشقتهای مدرسه رفتن و مشق نوشتن هستم. الان با تمام وجودم می فهمم که چرا آدم باید دلش بخواد که صبح که بیدار می شه کسی نباشه که بهش بگه سلام!!

اول کامیار مریض شد. ده روز تموم. سرما خوردگی ویروسی، تب و اسهال. غذا نمی خورد، دارو نمی خورد، فرنی نمی خورد، کلا غیر از شیر هیچی نمی خورد! بعد غزل سرما خورد، بعد هم ممول. تمام هفته داشتم آب میوه می گرفتم، سوپ و  شلغم و حریره بادوم درست می کردم، پوشک عوض می کردم و غذا و دارو حلق بچه می کردم! خودم هم این وسط ها مریض شدم! اما با  دو تا بچه و یک شوهر مریض کی وقت داره به خودش برسه؟! ا حالا همه اینها رو اضافه کنید به کارهای روزانه همیشگی و سر و کله زدن با یک بچه کلاس اولی و دیکته گفتن و چونه زدن و التماس و خواهش برای هر یک کلمه مشق! به علاوه کار توی خونه که انجام میدم و پروژه هایی که باید تحویل بدم.

یعنی تمام روز امیدم به اون چند دقیقه آخر شبه که شاممون رو خوردیم، داروهاشون رو دادم، همه مشق ها نوشته شده، کیف فردا آماده ست، بعد از کلی کلنجار رفتن هر دو شون بالاخره خوابیدن و من نیم ساعت در سکوت و تاریکی خونه، بدون صدای گریه بچه و نق اون یکی و صدای کارتون و اخبار، فقط می شینم روی مبل و یک چایی برای خودم می ریزم و قبل از اینکه چایی سرد بشه و بخورمش همونجا از خستگی بیهوش می شم!

سطح توقعات و آرزوهام از زندگی اومده پایین! آرزوهام تا حد نیازهای اولیه و ابتدایی جسمی بشر نزول کرده! دلم یک خواب طولانی و راحت می خواد که کسی وسطش شصت و هشت بار برای شیر خوردن بیدارم نکنه، دلم می خواد انقدر بخوابم که خوابم تموم شه، انقدر بخوابم که خودم بیدار بشم نه با آلارم وامونده و تموم نشدنی موبایل. دلم چند جور غذای خوشمزه می خواد که خودم نپزیده باشمشون! همین جوری حاضر و آماده سر ظهر برام بیارن! دلم می خواد بشینم روی تخت، زیر پتو کتاب بخونم، تا هر وقت دوست دارم. دلم می خواد برم خرید، نه اینکه چیزی لازم داشته باشم. همینجوری برم تجریش مثلا. راه برم، توی شلوغی بازار، دم غروب، هی بگردم و خرت و پرت الکی غیر ضروری بخرم! هیچکس هم توی خونه منتظرم نباشه. اگر دلم خواست زود بیام، اگر دلم خواست دیر بیام. دلم، دل خودم، می فهمین؟ هیچ چیزی مجبورم نکنه. دلم شور بچه های توی خونه و شام شب و مشق فرداشون رو نزنه! دلم می خواد برم مهمونی، بشینم حرف بزنم و چایی بخورم و هیچ بچه ای هم به کولم آویزون نباشه! اصلا دلم می خواد هیچ کاری نکنم! بشینم و به دیوار روبروم زل بزنم! فقط کسی کاری به کارم نداشته باشه. بله یک چنین آرزوهای سطحی و پیش پا افتاده ای دارم الان!

اصلا دلم می خواد یک ماه، نه یک ماهم زیاده، دو هفته برم بیمارستان بستری بشم! فقط بخوابم و کتاب بخونم و دیگران به من سرویس بدن! بدون اینکه هیچ کس از من توقع و انتظاری داشته باشه یا سرویسی ازم بخواد! ممول و بچه ها هم فقط همون ساعت ملاقات بیان پیشم!! بقیه روزم فقط برای خودم باشه، بدون صدای گریه بچه، بدون صدای شبکه پویا! بدون دیکته و آشپزی و پوشک عوض کردن! واضحه که این آرزوم رو برای هرکس تعریف کردم بهم گفت بیشعور قدرنشناس! اما اینها دلیل نمی شه که باز هم نیام برای شما بگم!

شماها هم اگر دوست داشتین بهم بگین ناشکر عوضی! بهم بگین مادر بی عاطفه! اصلا بگین خر! اما هیچ کدوم اینها در حجم خستگی من و در آرزوهای فعلیم تغییری ایجاد نمی کنه. همینه که هست!

/ 17 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهربانو

عزیز دلم من سه هفته قبل جراحی داشتم و یک ماه استعلاجی داشتم داره تموم میشه و باید برگردم سر کار واقعا بعد از سالیان تازه فهمیدم زندگی یعنی چی و من بیچاره چقدر سگ دو میزنم .. آخه قربونت برم زندگی من از تو هم شلوغ تره همیشه هم مردم هم زن وسایل خراب خونه خرید هایی که گاهی حتی با پام درو باز مبکنم در ضمن مهردخت بسیار به من وابسته ست و همیشه آویزون منه ... یه چیز بهت بگم همین الان که غزل چون کلاس اوله این اشتباه منو تکرار نکن که از اینم وضع بدتر میشه . اصلا نسین پیشش برای درساش بهش تایم بده بگو کارات رو تا این موقع تموم کن بعد تحویل بگیر ازش ابدا همراهیش نکن که بیچاره میشی امسال مهردخت اول دبیرستانه بالاخره با بدبختی رهاش کردم باور میکنی باید تاریخ رو بلند بلند بخونم تا اون حفظ کنه ؟ میبوسمت عزبز من

مهربانو

عزیز دلم من سه هفته قبل جراحی داشتم و یک ماه استعلاجی داشتم داره تموم میشه و باید برگردم سر کار واقعا بعد از سالیان تازه فهمیدم زندگی یعنی چی و من بیچاره چقدر سگ دو میزنم .. آخه قربونت برم زندگی من از تو هم شلوغ تره همیشه هم مردم هم زن وسایل خراب خونه خرید هایی که گاهی حتی با پام درو باز مبکنم در ضمن مهردخت بسیار به من وابسته ست و همیشه آویزون منه ... یه چیز بهت بگم همین الان که غزل چون کلاس اوله این اشتباه منو تکرار نکن که از اینم وضع بدتر میشه . اصلا نسین پیشش برای درساش بهش تایم بده بگو کارات رو تا این موقع تموم کن بعد تحویل بگیر ازش ابدا همراهیش نکن که بیچاره میشی امسال مهردخت اول دبیرستانه بالاخره با بدبختی رهاش کردم باور میکنی باید تاریخ رو بلند بلند بخونم تا اون حفظ کنه ؟ میبوسمت عزبز من

مهربانو

یکمی که بگذره همه چیز رو به راه میشه من همیشه میگم بچه ی جدید زندگی رو از این رو به اون رو مبکنه [بغل]

maneli

cheghadr harfat ashenast. 10 -12 saal e pish khodamo yadam avord. kash iran budam hameye oon ghazahaye ee ke delet mikhast ro barat dorost mikardam o miavordam barat. miboosamet azizam.

ریحون و مرزه

سلام اول بگم من اولین باره که وارد وبلاگت میشم با اینحال این پست رو که خوندم دلم نیومد نظر ندم بعد هم علی رغم اینکه همه تاییدت کردن من ضمن اینکه بهت حق میدم بهت میگم دختر خوب قدر بدون این شرایط رو با همه سختیش میدونی من وقتی میخوندم چقددددر دلم خواست من 35 سالمه و مجردم خیلی هم دوست دارم ازدواج کنم ولی خب تا حالا که نشده وقتی این دغدغه هارو میشنوم یا جائی میخونم نمیدونییی چقدررر حسرت میخورم الان من هم دانشگاه میرم هم سرکار /میام خونه غذای گرم و چائی امادس میخورم و میرم زیر پتو دلم بخواد دیر میام دلم بخواد زود میام ولی...... آرزومه تو خونه خودم با شوهر و بچه های خودم باشم براشون بپزم و مسئولیتشونو داشته باشم پس قدر بدون و قدر بدون در ضمن از این به بعد خواننده همیشگیت خواهم بود[لبخند]

رها

اتفاقاً شبیه شما زیادند یکی اش خواهر خودم که آرزو می کنه که چند روزی خودش باشه بدون همه چی و همه کس ولی مگه میشه با دو تا پسر شیطون و کارمندی و کار خونه و شوهر داری و غیره. اما من در دورترین نقطه جهان برعکسش را آرزو می کنم و البته این روزها در انتظار همانی هستم که شماها می خواهید چند روزی ازش فرار کنید یعنی بچه.

مهلا

همه اینا که گفتی پوشک و مشق و اشپزی و ...... ارزوی منه خوش باشی عزیزم..خدا بهت سلامتی بده تا همه این کارا رو انجام بدی واسه خونوادت..واسه منم دعا کن بهشون برسم..یه ورز بچمو شیر بدم اونیکی رو ببرم مدرسه وقت سر خواروندن نداشته باشم[لبخند]

شکوفه

درکت میکنم دوست عزیز فقط برای گریز از این حجم انبوه کارا و وظایف مادری و همسری ازدواج نمیکنم باور کن از دیدن زندگی اطرافیانم این عایدم شده که مجردماندن بهتره از متاهل بودن.ولی خب نمیشه بخاطر فرار از این مشکلات طعم تنهایی رو چشید قبول داری که همین همسر و بچه ها گاهی خیلی مسرورت میکنن؟؟؟

مامانی

سلام مامانی ای گفتی منم مثل تو همه چیزهایی که روزگاری داشتم و برام مهم نبودن الان ارزو شده مثلا یک روز بدون همسر و بچه ها تنها توی خیابونا ول گشتن چایی داغ خوردن فکر ناهار و شام نبودن خوردن و خوابیدن حتی دلم میخواد برم یه دل سیر خرید کنم بعدش تنهایی برم رستوران غذای مورد علاقمو با حوصله و اروم اروم بخورم دوست دارم درسمو ادامه بدم کلاس زبان برم.... ولی افسوس

Nasim...

چقدر رك و خوب حرفتو ميزنى...لطفن هميشه همينجورى بمون...هميشه به خودت فكر كن من واقعن احساس بدى دارم كه مادرم تمام آرزو ها و اميد و انرژيش رو پاى من گذاشته...كاش اونم يه جاهايى به خوده خودش فكر ميكرد تا ايتقدر احساس دين نميكردم...