از این روزها

- فردا دوباره خاله می شم :) بـــــله! فردا دختر خواهر خانومی به دنیا میاد و خانواده ما بازهم بزرگتر و پر جمعیت تر می شه. خیلی خوشحالم. مخصوصا که خواهر خانومی عزیز طبقه پایین ما زندگی می کنند و از این به بعد کلی با بچه های فسقلی مون بهمون خوش می گذره.

- کامیار هم خوبه و به شدت مشغول بزرگ شدن. انقدر داره تند تند بزرگ می شه که انگار دنبالش کردن. در سی و هفت روزگی دو کیلو و سیصد گرم به وزن و هشت سانتیمتر به قدش اضافه شده بود! شاید ده روز بیشتر حالت نوزادی نداشت! به سرعت هوشیار شده ه و محیط اطرافش رو می شناسه. صدای من رو کاملا می شناسه و به خوبی واکنش نشون میده. وقتی بیداره، دوست داره بغلش کنیم و دور خونه راه ببریمش، بعد گردنش رو صاف می گیره و با دقت به اطراف نگاه می کنه. وقتی از خونه بیرون می ریم کاملا متوجه می شه و با کنجکاوی زل می زنه به ماشین ها و درختها و آدمها. خلاصه که خیلی زود داره بزرگ می شه. هر روز با روز قبلش فرق می کنه. من وقت نمی کنم خوب همه لحظه هاش رو همه مراحل بزرگ شدنش رو ببینم، ازش لذت ببرم و به خاطر بسپرم.

- یه رازی رو در گوشتون بگم؟ آروم بخونین که بچه هاتون نشنون! بچه دوم خیلی خیلی شیرین تر و لذت بخش تره! باور کنین. قبل از اینکه کامیار به دنیا بیاد همه کسایی که دو تا بچه داشتن بهم می گفتن که بچه دوم خیلی با اولی فرق می کنه. خیلی دوست داشتنی تره. اما من باور نمی کردم. فکر می کردم دارن منو دلداری می دن! فکر می کردم من که خیلی غزل رو زیاد دوست داشتم و دارم. غزل که جون و عمر و نفس منه. مگه میشه آدم بیشتر از این کسی رو دوست داشته باشه؟ اما توی همین مدت کوتاه فهمیدم که راست می گفتن. آدم انگار پخته تر و با تجربه تره. آدم انگار می دونه که باید چیکار کنه تا از همه ثانیه های بزرگ شدن بچه لذت ببره. انگار می دونه که فرصت چقدر کمه! آدم انگار اون وسواس و حساسیت ها و بی تجربگی های بچه اول رو نداره. کمتر دست و پاش رو گم می کنه. کمتر به خاطر توی خونه موندن احساس بی حوصلگی و بیهودگی می کنه، دیگه فکر نمی کنه که همه زنهای دنیا رفتن و دارن هی تند و تند کارهای مهم می کنن و من اینجا نشستم و تف و پی پی بچه می شورم!! آدم می دونه که وقت کمه و دیگه فرصت نداره. می دونه که آخرین باره که می تونه از در آغوش گرفتن نوزادش، از بوسیدن و بوییدنش، از خیره شدن بهش توی خواب، لذت ببره و حس کنه که توی بهشته. آخرین باره که می تونه اینهمه بی قید و شرط و بی توقع یک نفر رو دوست داشته باشه. می دونه که آخرین باره که می تونه همه دنیای یک نفر باشه. یک نفر اینهمه بهش وابسته باشه. آدم انگار بیشتر قدر لحظه لحظه هاش رو می دونه. نمی دونم چه طوری بگم. اما اینبار اگر یک نفر بهتون گفت بچه دوم خیلی شیرین تر از بچه اوله باور کنین!

- صبح ها که از خواب بیدار می شم، کامیار رو می بینم که مثل بچه فرشته ها با اون لپ های قلمبه و صورت معصومش خوابیده، بعد از اتاق میام بیرون و چشمم به غزل می افته، پتو رو مثل همیشه از روش زده کنار، موهای بلند و فرفریش روی بالش پخش شده و به پهلو خوابیده. اون موقع ست که از ته ته دلم می فهمم خوشبختی یعنی چی؟ اون موقع ست که احساس مس کنم این دو تا بچه همه عمر و زندگی و دلیل زنده بودن منن. گاهی احساس می کنم قلبم جا برای اینهمه عشق و محبت نداره. احساس می کنم از فشار اینهمه دوست داشتن دارم کم میارم.

- بهتون توصیه می کنم قبل از اینکه به فکر بچه دوم بیفتین، ببینین قلبتون ظرفیت این حجم عظیم عشق رو داره یا نه؟!

- روزهام زود می گذره، اصلا نمی فهمم که چی شد که شب شد! کارهای خونه و بچه ها خیلی وقت وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی برام نمی ذاره. ببخشین که کمتر بهتون سر می زنم. کلی هم حرف برای نوشتن دارم که امیدوارم به زودی یک کم سرم خلوت تر بشه و بتونم بیشتر بیام. باز هم ممنونم از همه تبریکاتتون و اظهار لطفتون.

 

 

 

 

/ 9 نظر / 26 بازدید
نسرين

چقدر تو عكس اول خوردنيه [خوشمزه] خدا نگهش داره تبريك ميگم خاله شدنت رو

مامان پریا

چه خوب که سال 92 اینقدر خوشبخت و خوشحالین .. اومدن خواهر زاده هم خیلی مبارکه . در مورد بچه دوم من هم خیلی شنیدم آدم احساسش عمیقتر میشه ..حس مادرانگی اش بیشتر میشه..خواهرم میگه حتی انسجام خونواده هم بیشتر میشه ؟! ولی خوب آدمیزاد تا خودش تجربه نکنه قبول نمی کنه خیلی وقتا[چشمک] ..عکسای گل پسرت حسابی دلم رو واکرد اول صبحی ..خیلی شیرینه ... خدا هردو فرشته ات رو حفظ کنه[گل]

مهربانو

قربونت برم قدم نورسیده و خاله شدنت مبارک در ضمن روزت هم مبارک باشه .. این عزیز دل رو هم ببوس از قول من [بغل]

آفرین

روزتون مبارک[قلب] شاد و خرم باشید.

ساره

ای جااااااانممممممممم چه قلمبه ست... ماشاءالله ان شاءالله همیشه هر دوتا بچه هات شاد و سلامت باشن راستی ما هم اکنون به یاری سبز شما برای نام گذاری فرزندمان نیازمندیم [نیشخند][چشمک]

زن متاهل

خدا برات حقظ شان کند زندگی ات سر شار این حس های قشنگ

ندا

سلام مطالب وبلاگت خیلی جالبه . من تازه یک ماه و نیم میشه که باردارم و واسه نی نی م وبلاگ درست کردم خوشحال میشم سری بزنی

lll

یادته نگران نوشی بودی ..برگشته و داره از کانادا وبلاگ مینویسه ....جوجه هاش هم بزرگ شدن اینم آدرسش http://nooshivajoojehash.wordpress.com/2013/05/30/مار-و-پله/

رضا

سلام.اول تبریک میعرضیم بهت. دوم اینکه توروخدا قدره این روزهای خوشگلتونو بدونین. دوستون دارم .