تابستان خود را چگونه دارید می گذرانید؟

بالاخره بعد از شونصد بار رفتن و اومدن و مدارک جور کردن و دکتر و واکسن و تست هوش و مصاحبه، موفق شدم غزل رو توی دبستانی که دلم می خواست ثبت نام کنم. از این مدرسه های هیئت امنایی که خیلی تعریفش رو شنیده بودم.  اما اگر بخوام براتون تعریف کنم که چه مراحلی رو گذوندم تابالاخره اسمش رو نوشتم، یک دفتر چهل برگ پر میشه! فقط انقدر بدونین که چون خونه ما توی محدوده مجاز برای ثبت نام مدرسه مورد نظر نبود، کارمون کشید به تنظیم اجاره نامه سوری با مهر و امضای مسجد محل! و جعل قبض تلفن به نام خودمون به آدرس نزدیک مدرسه!! دیگه بیشتر از این توضیح نمیدم. وگرنه فکر کنم کارمون به جای مدرسه به زندان بکشه! ببن آدم رو به چه کارهایی وادار می کنن این مدرسه ها با این بروکراسی مسخره شون!! دیروز هم رفتیم روپوش و مقنعه مدرسه ش رو گرفتیم و خب دیگه گفتن نداره و همگی می دونین که دیدن بچه توی اون لباس، چه حسی داره. تیر کشیدن دماغ و جمع شدن اشک در چشم و نوستالژیک شدن و قربون صدقه بچه رفتن که می دونم همه تون با این حسها آشنایین!

کامیار خوبه خدا رو شکر. با عجله مشغول بزرگ شدنه. انگار دنبالش کردن! هر روز یک حرکت جدید از خودش درمیاره و یک کار جدید یاد می گیره و تا ما میایم ذوق کنیم و دوربین بیاریم و ازش عکس بگیریم، یک کار جدید دیگه یاد گرفته! الان توی اون مرحله ایه که دستهاش رو تازه کشف کرده و می خواد بخورتشون، اما هنوز خوب روشون کنترل نداره و به جای دهنش دستاش رو می کنه تو چشم و دماغ خودش! میارتشون بالا و با دقت بهشون خیره می شه، بعد میارتشون نزدیک دهنش و بعد چشماش که همینطور به دستاش خیره مونده، چپ می شه!! وقتی حالش خوب باشه می زنه زیر آواز و از خودش صداهای بامزه درمیاره. بعد  اگر محلش نذاری و حوصله ش سر بره، این صداها کم کم تبدیل می شه به گله و شکایت و آخر سر هم داد و گریه! عاشق عکس خودش توی آینه ست. عاشق لوستر و کلا همه منابع نوره! عاشق خیابون و ماشینهاست و از همه مهمتر عاشق منه! باور کنین وقتی با اون چشمای سیاه براقش بهم خیره می شه و با محبت و عشق بهم لبخند میزنه، احساس می کنم که حاضرم به خاطرش هر کاری بکنم. نمی دونم شاید هم این لبخندهاش، این نگاههایی که فقط مخصوص منه همه ش از سر نیاز باشه و نه عشق. اما هر چی که هست، حسی به من میده که با هیچی تو دنیا عوضش نمی کنم.

رابطه غزل با کامیار از چیزی که من فکر می کردم خیلی بهتره. غزل خیلی کامیار رو دوست داره، دائم قربون صدقه دست تپلی و پای قلمبه و چشم درشت و کله گنده و کچل داداشش میره! هی هم میاد به من می گه مامان ازت متشکرم که داداش به این بامزگی برای من به دنیا آوردی! فقط یک موقعهایی که محبت زیادیش گل می کنه باید حواست باشه که با بچه سه ماهه حرکات محیرالعقول انجام نده! مثلا یهو می بینی بچه رو بغل کرده و داره می چلونش، بچه بیچاره هم چشماش داره می زنه بیرون! یا مثلا یهو سیصدتا ماچ پشت سر هم بچه رو می کنه! یا دست بچه رو می گیره و می نشونتش! یا بلندش می کنه و می خواد تاتی تاتیش کنه! ما هم مثلا می خوایم خیلی اصول روانشناسی رو رعایت کنیم و کاری نکنیم که بچه حساس بشه و غمگین بشه و دپرس بشه و اینها! اینه که باید بشینیم و با یه لبخند ملیح نگاه کنیم که خواهره از روی عشق و علاقه، لپ بچه بیچاره رو گرفته و داره با تمام قدرت فشارش میده!

اما خوشبختانه شخصیت غزل یه مدلیه که همه احساساتش رو، هرچی تو سرش می گذره رو خیلی راحت بهت می گه. به شدت برون گراست. اینه که اگر هم از چیزی ناراحت باشه، اگر به چیزی حسادت کنه، خیلی راحت و بدون خجالت و رودرواسی بهت می گه. هیچ موقع پیش نمیاد که ببینی به بچه هه آسیب زده، یا مثلا زده شیشه تلویزیون رو شکونده، یا داره از خودش رفتارهای ناهنجار وعصبی نشون می ده، بعد کلی زحمت بکشی و قضیه رو ریشه یابی کنی و ببینی که مثلا وقتی بچه رو بغل کرده بودی، این حسودیش شده! بارها شده که میاد می گه: مامان تو امروز کامیار رو بیشتر از من بوس و بغل کردی، من حسودیم شد! بعد منهم یک کم بوس و بغلش می کنم و قربون صدقه ش می رم و قضیه به خیر و خوشی تموم می شه! بـــــله. یه همچین بچه باشعور و فهمیده ای داریم ما!!

منهم خوبم دیگه. خدا رو شکر. سرم حسابی گرمه. یه چند تایی پروژه گرفتم برای توی خونه. در حالیکه دارم کریر بچه رو تکون میدم که بخوابه، تری دی مکس کار می کنم . درحالیکه دارم بهش شیر میدم فیس بوک چک می کنم. در حالیکه خوابوندمش رو پام کتاب می خونم. در حالیکه کالسکه ش رو هل میدم پیاده روی می کنم.هفته ای شش ساعت هم میذارمش پیش خاله ش و میرم کلاس ایروبیک. خلاصه که بدک نیست. میگذره.

شما ها چیکار می کنین؟ تابستون تون رو چگونه می گذرونید؟!!

 

/ 7 نظر / 39 بازدید
پرتابه

سلام رامونا خانم وقتت بخیر... من یکی از اعضای پرتابه هستم. می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن... من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی... منتظرتیم http://Partabeh.Com

امیر

سلام؛ اتفاقی (لینکی در جایی)، با "تالار شاد و سرخوش کلمات" شما آشنا شدم (در این روزهای غوطه ور در تنهایی کُشنده ناگزیر). کاش اونی که باید، نظر لطفی به "همسر سابق" م داشت و یکی مثل این فرشته های شما و خیلی ها بِهِش (بِهمون) می داد تا: اینقد از صمیمیت، عاطفه و خونواده فرار نمی کرد؛ که خونه، خاطرشو از یاد نمی بُرد و اون هم ...؛ که حالا مُسافر تنهایی در این کوره راههای صعب نبود (نبودیم). از تجسم "اتمسفر" هیجان انگیز زندگی شما (یا دیدن و لمس هر زندگی نُرمال دیگه ای) حسرتی به دلم چنگ می زنه؛ همراه آرزویی برای هر انسانی که موقعیت من (ما) رو مجبور به تجربه کردن نباشه... توفیق و شادیتان به عرض و طول اکنون و همیشه باد!

مهربانو

مبارک باشه عزیزم الهی جشن فارغ التحصیلیش . منم برای انتخاب دبیرستان مهردخت دمارم دراومد و از دوشنبه که کلاساش شروع شده دوباره منو یاد فیزیک و شیمی انداخته .. حس قشنگیه یادش بخیر . کامیار عزیزم رو ببوس و براش اسپند بریز .. چشم نکنی بچه رو دختر ؟!!![بغل][قلب]

زن متاهل

خدا را شکر که همه خوبید همه چیز روبراهه ولی منتظر عکس بودم

مهربانو

رامونا جان چطوری عزیزم ؟ دخمل گلمون چطوره ؟ دلم برات تنگ شده بود [قلب]

behrang

حـسِ خوبیـــه... به خـودِت میــای میبینـی.. یه کسـی کِـه رَهـات کرده وَ بـدجـور بهِـت ظلـم کرده.. دیگـه نه نیـازی داری.. نـه اِحـساســی.. وَلـــی اون داره اَزبـی تـو بودَن میمیره!

مينروا

سلام خانوم.راستش من به خاطر مطلبي كه راجع به مهد زهره نوشته بودي وبتو پيدا كردم دخترم اين ماه زهره بود اما ميخوام مهدشو عوض كنم.نظراتم هم در مورد مهد همونيه كه خودت گفتي.ميدونم اين مطلبت مال پارساله ولي ميشه بگي غزلو پارسال كدوم مهد گذاشتي كه راضي بودي؟ممنون