پارسا٬ عشق خاله!
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۱ 

هیچ چیز توی دنیا قشنگ تر و دوست داشتنی تر از بچه ها نیست. اینو تازگی فهمیدم. از چند روز پیش که پارسا یه شب پهلوی من خوابید!

 با خواهر خانومی اینها رفته بودیم جایی و شب هم می خواستیم بمونیم. خواهر خانومی به اصرار من شب پارسا رو بین خودش و من خوابوند. من هم همینجوری با پارسا آروم آروم بازی کردم و حرف زدم تا درحالیکه انگشت منو با اون دستهای کوچولوش محکم گرفته بود٬ خوابش برد. تا حالا دیدین بچه های کوچیک وقتی یه چیزی رو تو دستاشون می گیرن دیگه ول نمی کنن؟! وااای ... نمی تونم براتون بگم تا صبح چقدر به من خوش گذشت. یه موجود معصوم و دوست داشتنی کنارت خوابیده باشه و با دستای کپلش انگشتت رو محکم گرفته باشه!!می تونین تصور کنین؟ به نظر من اونهایی که یه بچه اینقدری دارن هیچ وقت پیر نمی شن!! من که شغل بعد از مرگم رو انتخاب کردم!! من چون بندهءخیلی خوبی نیستم٬ احتمالا از اونهایی نخواهم بود که خدا منو صاف ببره توی بهشت و یک قصر با یک عالمه حوری و غلمان هم بهم بده و هرچیزی هم هر موقع اراده کردم برام آماده کنه که یکوقت نکنه خودم دست به سیاه و سفید بزنم و خسته بشم!! احتمالا اگر هم برم توی بهشت باید مسئول خدمات دادن به بقیه بهشتی ها بشم! در نتیجه می خوام به خدا پیشنهاد بدم حالا که قراره یک کار خدماتی بکنم٬ پس من رو بذار مسئول نگهداری و خوابوندن بچه های زیر دو سال توی بهشت!! اینجوری با یه تیر دو نشون می زنم! فقط خدا کنه خدا متوجه کلکی که می زنم نشه!!!برگردیم سر حرف خودمون. داشتم می گفتم که این پارسای خوشگل ما دیگه حسابی بزرگ شده و برای خودش داره مردی می شه. هم قد و هم وزنش از سنش بیشتره٬ از شیطونی ها و بازیگوشی هاش هم که دیگه نگو!! همینجوریش خیلی پسر آروم و خوش اخلاقیه٬ مخصوصا صبح ها که از خواب بیدار می شه٬ انقدر می خنده و با سر و صداهایی که از خودش در میاره با آدم حرف می زنه که دل همه رو می بره. اما خدا نکنه نخواد یه کاری رو انجام بده ... اون موقع دیگه هیچ کس حریفش نیست. مثلا یک موقع اگر بخواد بازی کنه و کسی خدای نکرده بخواد جسارت کنه و به زور بخوابونش! انقدر قلدر بازی درمیاره و خونه رو روی سرش میگذاره که از کرده خودت پشیمون می شی! یا مثلا وقتی بخوای بهش شیشه بدی! پارسا شیر مامانش رو می خوره ولی چون مامانش از یک ماه دیگه باید بره سر کار٬ باید عادتش بدیم که شیر مامانش رو از توی شیشه بخوره. اما مگه کسی حریفش می شه؟! وقتی سر شیشه رو می کنی توی دهنش٬ انگار دشمن خونیشو دیده! آنچنان جیغ و دادی می کنه و کولی گیری از خودش درمیاره که آدم می مونه اینهمه صدا از کجای این یک وجب بچه داره درمیاد؟!!

اما وقتی خوش اخلاقه ... واااا ی... دیگه خوردنیه! عاشق لوستر و تمام منابع نورانیه٬ هرچی نورش بیشتر باشه میزان ابراز احساسات هم بیشتره. عاشقانه لوستر رو نگاه می کنه و باهاش حرف می زنه٬ براش ذوق می کنه٬ دست و پا می زنه و یک صداهایی به قول داییش مثل صدای لولای در از خودش درمیاره! تازگی از کارتون و برنامه کودک هم خوشش میاد. وقتی می شونیمش روی صندلیش و می گذاریمش جلوی تلویزیون٬ چنان به تلوزیون خیره می شه و تمام حواسش می ره توی برنامه که انگار واقعا داره از این برنامه چیزی می فهمه و هر روز هم ماجراهاش رو دنبال می کرده!

انقدر این یک الف بچه دل منو برده که اگر یک روز نبینمش روحم براش می ره. هر روز به یک بهانه ای می رم خونه خواهر خانومی اینها تا حتی اگر شده ۵ دقیقه ببینمش و قربون صدقه ش برم! (اگر خودش بزرگ بشه و یک روز این چیزها رو بخونه٬ چی فکر می کنه؟ حتما با خودش می گه خاله م دیوونه بوده!!)

و امروز تولد چهارماهگی این پسر ناز کپلی ماست. عسل خوشگل من تولدت مبارک.


کلمات کلیدی: