آلوی دربند!
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٤ 

تصور کنين موقعيت رو:

من خسته از سرکار اومدم٬ برای شام کلی خريد کردم و تصميم گرفتم امشب برای ممولم لازانيا درست کنم که چند وقته هوس کرده. تند و تند کارهای خونه رو می کنم و اثرات بهم ريختگی و کار نکردن دو روز تعطيلم رو از خونه پاک می کنم٬ قارچ خورد می کنم٬ کاهو می شورم٬ پياز داغ٬ گوشت سرخ کرده٬ و خلاصه وسايل شام رو آماده می کنم٬ همزمان لباس توی ماشين می ريزم و چند تا تلفن واجب امروز رو می زنم که يکهو تلفن زنگ می زنه.

ممول: عزيزم خوبی؟ کی رسيدی خونه؟

من: مرسی٬ يک ساعت پيش اومدم٬ خسته نباشی. کجايی؟ داری ميای؟

ممول: من... چيز.... الان تجريشم.

من:  اونجا چيکار می کنی؟

ممول: خوب راستش دارم اين مهمون خارجی مو می برم دربند بگردونم. شام هم می خورم. منتظرم نباش.

من: خوش به حال اون مهمون خارجی. من که ۱۰۰ساله هوس دربند کردم و تو وقت نمی کنی منو ببری!

ممول: الهی بميرم! می دونم. عوضش برات آلوی خوشمزه دربند ميارم.

من:

(با لحن خود به مظلوميت زدگی:)باشه. خداحافظ.

 ممول:(با عذاب وجدان) ببخشيد عزيزم. خداحافظ.

می دونم که کار خوبی نبود که باعث وجدان درد ممولم بشم. اما خوب... آخه باور کنين خيلی وقته دلم يه دربند توپ می خواد. با جوجه کباب و قليون روی تخت٬ لب رود خونه و اون آلوهای محشر خوشمزه که به گفته مامان خانومی من پر از رنگ شيميايی و انگله!!!

حالا همين جا و در حضور جمع از ممولم معذرت خواهی می کنم.

ممول عزيزم٬ اميدوارم هميشه هميشه بهت هرجا که هستی خوش بگذره. حتی اگه من هم اونجا نباشم.

اما خودمونيم...منم اين وسط يه ظرف آلو کاسب شدم!


کلمات کلیدی: