داداش کوچیکه
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۸ 

انگار همین دیروز بود. تولد داداش کوچیکه رو می گم. من و خواهر خانومی و برادرمنگران و هیجان زده توی خونه منتطر بودیم و بابا مامان رو برده بود بیمارستان . فرداش مامان با یه پسر خوشگل تپلی اومد خونه و ما صاحب یه برادر دیگه شدیم.

داداش کوچیکه٬ روز به روز بزرگتر و باهوش تر و خوشگل تر و البته شیطون تر شد و ما روز به روز پیرتر! هیچ وقت شیرین زبونی هاش و شیطونی های بامزه ش یادم نمی ره. عاشق خراب کردن و داغون کردن بود! همیشه می خواست از همه چیز سر در بیاره. تا ازش غافل می شدیم یه چیزی (مثلا ضبط صوت) رو  با چکش کوبیده بود و خورد و خاکشیر کرده بود. می گفت می خواستم ببینم توش چیه که صدا میده!!! بعد هم خودش از کار خودش پشیمون می شد و شروع می کرد به توبه کردن به این امید که خدا اونو ببخشه!!

خلاصه این داداش کوچولوی ما شد ۱۷ ساله و از همه ماها که مثلا بچه های آرومی بودیم و از اون شیطونی های عجیب و غریب هم نمی کردیم باهوش تر شد. رفت دبیرستان و سال دوم ریاضی شاگرد اول شد و از طرف منطقه بردنش مکه. الان هم ۴ روزه که رفته و دل همگی ما براش پر می زنه.

چقدر زمان زود می گذره. داداش کوچیکه برای ما همیشه داداش کوچیکه بود و چون از همه ما کوچیک تر بود فکر می کردیم همیشه همون قدری می مونه و بزرگ شدنش رو باور نمی کردیم. غافل از اینکه حالا برای خودش مردی شده و تنها و بدون خونواده ش رفته مکه. خوش به حالش.


کلمات کلیدی: