عزيز
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦ 

قصه هایی که عزیز می گفت، یکی از اجزای جدانشدنی دوران کودکیمه. قصه هایی که پر از درس و پند و نصیحت بودن و همگی به خوبی و خوشی تموم می شدن. قصه پیر مرد خارکن، زن خُله، مرد کفاش، پادشاهی که دلش پسر می خواست و ... یادمه هر بار که عزیز رو می دیدیم با خواهش و التماس ازش می خواستیم برامون قصه بگه و اونهم با صبر و حوصله و خوش خلقی شروع می کرد به تعریف کردن همون قصه ها. با همون جمله ها و کلمه ها. ما دیگه همه قصه ها رو حفظ شده بودیم، اما نمی دونم چرا با اینکه آخر همه شو می دونستیم باز هم از شنیدنشون لذت می بردیم. بعضی وقتها که عزیز یه جاهایی از قصه رو یادش می رفت یا اشتباه می گفت ما بهش یادآوری می کردیم! هیچ وقت نفهمیدم عزیز این قصه ها رو از کجا یاد گرفته بود. هیچ وقت مثل اونها رو از کس دیگه ای نشنیدم یا جای دیگه ای نخوندم. اما هرچی که بود، برای ما بچه ها شیرین و دوست داشتنی بود.

حالا یک هفته ست که راوی این قصه ها، مامان بزرگ آروم و مهربونم از پیشمون رفته. مرگش هم مثل زندگیش آروم و بی صدا بود. عزیز هیچ وقت توی زندگیش از چیزی گله نکرد، کاری به کار کسی نداشت، از کسی چیزی نمی خواست، خودش بود و دنیای خودش. خودش بود و یک جانماز و یک قرآن و مفاتیح. یک زندگی آروم و بی صدا و بی هیاهو.

دو سالی می شد که حالش خوب نبود و زندگی براش بیشتر یک عذاب بود تا لذت. همه می گن رفت و راحت شد. اما جاش همیشه توی دل ما خالیه.

حتما امروز بابا خیلی دلش گرفته. آخه امروز روز مادره.

روز مادر به همه زنها، مادرها و مادر بزرگها مبارک باشه. قدر مادرها رو بیشتربدونیم.

 

پ.ن: من اين پست رو ديروز نوشتم اما نمی دونم چرا آپ نشده بود. امروز دوباره نوشتمش.


کلمات کلیدی: