ناله از همه چيز!
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٤ 

دو هفته گذشته خيلی برام بد گذشته. اتفاق های بد پشت سر هم اومدن. نه اتفاق های خيلی بد ها! يه سری ماجراهای کوچيک که روی هم جمع شدن و حالمو گرفتن.

اول از همه يک تصادف داشتم. با ماشين زدم به يک پرايد بيچاره. خيلی تصادف مسخره ای بود. خيلی. نکته بدترش اين بود که فهميدم بيمه ماشينمون ۷ روزه تموم شده! بد شانسی از اين بيشتر؟ هم خسارت طرف رو داديم و هم ماشين خودمون کلی خرج برداشت. باز هم خدا رو شکر می کنم که کسی طوريش نشد. آخه خيلی بی دليل و الکی زدم بهش. نه سرعتم زياد بود نه چيزی! فقط حواس پرتی.

بعد هم يک آدم بدجنس بدقول يک هفته ست منو گذاشته سر کار. دستم هم به هيچ جا بند نيست. يعنی آدمش نيستم که بخوام شر راه بيفته. دلم نمياد.

يک دستبند و دو تا انگشتر و يک ساعتم رو چند روز پيش از دستم در آوردم و گذاشتم روی ميز. توی خونه مامان خانومی اينها. حالا انگار آب شده و رفته توی زمين. نيست که نيست. بديش اينه که همه شون هم کادو و يادگاری بودن. کادوی تولد٬ کادوی سر سفره عقد ... خيلی به خاطرشون ناراحتم. اگر پيدا نشه چی؟ حالم حسابی گرفته ست. حالا ديگران هم به جای اينکه همدردی کنند و منو آروم کنند٬ همش سرزنشم می کنن و می گن تقصير خودته. چرا گذاشتی سر راه؟ چرا يک جای امن نگذاشتيشون؟ آدم اينهمه طلا رو ميذاره روی ميز و ميره؟ بابا من خودم به اندازه کافی ناراحت هستم٬ الان احتياج به همدردی دارم نه سرزنش. اونهام البته منظوری ندارن. اما ...

و آخريش هم اينکه پارسا با مامان و باباش رفته اند شمال٬ پيش اون يکی مامان بزرگ و بابا بزرگش و تا ۲ هفته ديگه هم بر نميگردن. خيلی دلم براش تنگ شده. اصلا قابل گفتن نيست. ياد لب هاش می افتم ... واااای دلم ضعف ميره. شب ها خوابش رو می بينم.اين خاله شدن هم بدجوری ما رو گرفتار کرده ها!

خلاصه که اصلا روزهای خوبی رو نمی گذرونم. گرمای هوا هم که مزيد بر تمام علتها. در تمام عمرم از فصل تابستون متنفر بودم. هيچ خاصيتی نداره ...

اميدوارم شماها روزهايی بهتر از من داشته باشيد. کاش دفعه بعد با خبرهای بهتری بيام. اين بار که خيلی ناله و زاری کردم.


کلمات کلیدی: