پارسا کوچولو
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱ 

خدا رو شکر حال پارسا کوچولو و خواهر خانومی هر دو خوبه. پارسا ده روز اول زندگیش رو گذرونده و داره تند و تند بزرگ می شه. انقدر شیرین و دوست داشتنیه که نگو. وقتی گرسنه ش می شه، هر چیزی که به صورتش اشاره بشه رو با غذا اشتباه می گیره و می خواد بکنه توی دهنش. وقتی خوابش می یاد یک دفعه در عرض دو ثانیه خوابش می بره و دیگه هیچ مدلی هم نمی شه بیدارش کرد. انقدر معصوم و آروم می خوابه که انگار یک بچه فرشته ست.

حسابی همه اعضای خونواده رو گذاشته سر کار. من که اگر یک روز نبینمش روحم براش می ره. آقای پدر که هر موقع از سر کار میاد خونه یک ساعتی باهاش بازی می کنه و آزمایش های مختلف روش انجام میده! چند روز پیش من رو صدا کرده توی اتاق می گه بیا کارت دارم، به کسی نگی ها! می گم چیه؟ دیدم داره به بچه کاچی می ده بخوره!!! بچه هم انگار نه انگار که شش روزشه، همچین با قاشق کاچی می خورد و ملچ ملچ می کرد که انگار صد سال آموزش دیده!

باباش هم هر موقع ما بچه رو بغل می کنیم شش چشمی مواظبمونه که یک وقت بلایی سر بچه ش نیاریم! بنده خدا به این کارهای ما عادت نداره!

خلاصه که دنیایی داریم ما با این آقا پارسا.

از همه عزیزانی هم که بهم تبریک گفتن و به یادم بودن ممنون.


کلمات کلیدی: