تولدم مبارک
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٠ 

می دونین دیروز چه روز بزرگ و مهمی بود؟ شرط می بندم که هیچ کدومتون نفهمیدین. این نشون می ده که من چقدر مهم و محبوبم!

بابا دیروز وبلاگ من یک ساله شد. یک سال ازنوشتن اولین پست من توی این وبلاگ می گذره. خیلی زود گذشت. وقتی تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم هیچ وقت فکر نمی کردم موفق بشم و بتونم این کار رو ادامه بدم. من همیشه از نوشتن خوشم می اومد. مخصوصا نوشتن در مورد چیزهایی که مربوط به خودم باشه. یعنی می دونین نمی تونم خوب داستان بنویسم یا از تخیلم استفاده کنم و چیزی رو که وجود نداره خلق کنم. اما از نوشتن خاطرات، عقاید و اتفاقات روزمره خوشم میاد. در مورد کتاب هم همین سلیقه رو دارم. اصلا با داستانهای غیرواقعی و تخیلی نمی تونم ارتباط برقرار کنم اما تا دلتون بخواد عاشق خاطرات و زندگی نامه ها و سفرنامه ها هستم. از بچگی (مثلا 12-13 سالگی) سالی یک سر رسید نو بر می داشتم و شروع  می کردم به خاطره نویسی. سر رسیدهای نویی که هر سال به بابا می دادن. با صفحه های خالی و سفید. همه شون آدم رو وسوسه می کردن که توشون بنویسه. اما هنوز 2-3 ماه نگذشته حوصله م سر می رفت و به قول مامان نخودچی م تموم می شد و خاطره بی خاطره. هنوز هم خیلی هاشون رو دارم. گاهی می رم سراغشون و می خونمشون. دلم از گذشت زمان، از بزرگ شدن خودم می گیره.

همین حس بود که منو به وبلاگ نویسی علاقه مند کرد. همین که یک جایی باشه که بتونی حرفهای دلتو توش بگی. همین که بتونی ازعلاقه مندیهات، شادیهات، غم هات و دل مشغولیهات بنویسی و بعدها بتونی برگردی و بخونیشون. اما فکر می کردم این هم مثل سر رسیدهای خاطره هام به زودی بایگانی می شه. اما نمی دونستم که وبلاگ ها با دفترچه ها فرق می کنن. دفترچه های خاطراتت غیر از خودت خواننده دیگه ای ندارن که تو به امید اونها، به عشق اونها و به خاطر اونها به نوشتن علاقه مند بشی و دوست های نادیده ای نیستن که براشون نوشته های تو مهم باشه و در مورد اونها نظر بدن. خلاصه که به هر دلیلی وبلاگ من تعطیل نشد و به یک سالگی رسید. نمی دونم شاید هم یک روز خسته بشم و ولش کنم. اما فعلا که بدجوری دوستش دارم.

اولین باری که یک وبلاگ دیدم حدود 3 سال پیش بود. یک نفر نمی دونم برای چی و چه منظوری لینک یک وبلاگی رو برام فرستاد که خوب یادمه وبلاگ ویران بود. غیر از اون دفعه دیگه هیچ وقت هم سراغ اون وبلاگ نرفتم. اما همون بنای آشنایی من با دنیای وبلاگ نویسی شد.

از وبلاگ ویران، نوشی و جوجه هاش رو پیدا کردم و از اونجا سرزمین آفتاب رو. و بعد هم بقیه...

و بعد هم که خودم شروع کردم به نوشتن. اولین خواننده وبلاگم نویسنده وبلاگ میخ (خدایش بیامرزد!) بود که هنوز هم بهترین و نزدیکترین دوست وبلاگیمه.

خیلی حرف زدم. همه اینها رو گفتم که بگم: تولدم مبارک!


کلمات کلیدی: