استفاده بهينه از تعطيلات
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٤ 

نميدونم هوای بهار همون تاثيری رو که روی من داره٬ روی بقيه هم داره يا نه.

توی بهار ها٬ به شدت آلرژی پيدا می کنم. به هر چيزی که فکرشو بکنيد. بوی عطر٬ بوهای تند مثل فلفل٬ غذاهايی مثل بادمجون٬ ميوه هايی مثل گردو٬ خرما٬ هندوانه٬ انگور٬ خربزه٬ توت فرنگی و.... برخورد نزديک با هر کدوم از اينها برابره با يک عالمه آبريزش از بينی و چشم. سوزش و خارش گلو و عطسه های فراوان و شديد و خفن! يک وقتهايی دلم می خواد کاکتوس بخورم تا شايد گلوم خارونده بشه! يا دلم می خواد چشمم رو از حدقه در بيارم و با مسواک بخارونمش!!!

حالا همه اينها به کنار. از همه بدتر خواب آلودگی بسيار بسيار زياديه که به سراغم مياد و هيچ جوری هم نمی تونم از دستش خلاص بشم. آی خوابم مياد٬ آی خوابم مياد!!! تمام روز دوست دارم ولو بشم روی تخت خواب٬ زير کولر و درحاليکه دارم کتاب می خونم٬ هر موقع خوابم گرفت بخوابم...

هفته پيش٬ يکی از روزهايی که خونه مامان اينها مونده بودم از محل کارم زنگ زدند و گفتند کامپيوتر های بخش ما ويروسی شده و بردنشون برای سرويس٬ در نتيجه امروز بخش گرافيک تعطيله. از خوشحالی و ذوق زدگی برای يک تعطيلی پيش بينی نشده٬ داشتم غش می کردم. با خودم گفتم حالا امروز کلی کار می تونم بکنم. کارهايی که هميشه دوست داشتم انجام بدم اما وقتش پيدا نم شه.

صبحانه مو خوردم و با خودم گفتم فعلا که خيلی زوده و کاری نمی شه کرد. بهتره يک کم بخوابم٬ بعد سرحال و قبراق برم سر کارام. ساعت ۸ رفتم روی تخت مامانم و با خيال راحت و خوشحال از اينکه يک روز می تونم تا هر موقع می خوام بخوابم٬ چشمام رو بستم.

ساعت ۵/۱۰ بود که مامان بيدارم کرد تا ببرمش خونه خاله که بهشون سر بزنه و تا پسرخاله عزيز ايرانه ببينش. ساعت ۱ بود که از خونه خاله برگشتيم. خوب مسلما موقع ناهار بود و بعد از ناهار هم که سر ظهر بود و نمی شد کاری کرد و جايی رفت! پس ناهار خوردم و باز هم خوابيدم!

ساعت ۵ به زور خواهش مامان که ديگه نگرانم شده بود!!! از خواب بيدار شدم.

با خودم گفتم اگه خونه بمونم باز هم خوابم می گيره. خوبه برم بيرون که خواب از سرم بپره. تصميم گرفتم بعد از مدتها برم تجريش و سر فرصت مغازه نگاه کنم و يکی دو تا چيزی رو هم که لازم دارم بخرم. برعکس هميشه که هول هولی می رم نزديک ترين مغازه و هر چيزی رو که چشمم می بينه می خرم.

رفتم تجريش اما چه تجريشی٬ نيم ساعت از گشت و گذارم نگذشته بود که ديدم انگار داره چشمام تار می بينه!! نه انگار باز داره خوابم مياد! آقا هرچيز خنکی که ديدم خريدم و خوردم. از بستنی و يخ در بهشت و آب يخ.... زير هر شير آبی که ديدم صورتم رو شستم تا شايد خوابه بپره... اما انگار نه انگار. دلم ضعف می رفت که سرم رو بذارم روی چمن های وسط ميدون و يه خواب توپ بکنم.

بالاخره برگشتم خونه... تمام راه توی ماشين خواب بودم و وقتی هم رسيدم خونه باز گرفتم خوابيدم تا موقع شام. کم کم خودم برای خودم نگران شده بودم!!!

اينم استفاده بهينه ما از تعطيلی غير منتظره! به ما نيومده. همون بهتر که بريم سر کار. لا اقل يه کار مفيد می کنيم. واللا!!!


کلمات کلیدی: