يک روز خوب
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦ 

ازدواج من و ممول از اون ازدواجهایی بود که باید اسمش رو گذاشت قسمت و سرنوشت. وقتی دختر بودم همیشه فکر می کردم (البته فکر کنم بیشتر دخترها همینجوری فکر می کنند)  یک روزی از یک نفر خوشم میاد و باهاش دوست می شم و بعد از چند سال که با هم دوست بودیم و حسابی عاشقم شده بود! اونوقت میاد خواستگاریم و پاشنه در خونه مون رو در میاره! تا اینکه بابام راضی می شه و من رو بهش میده!!

اون موقع ها اگر بهم می گفتند تو تا روز خواستگاری همسر آینده تو نمی بینی، عمرا باور نمی کردم.

ولی خوب... قرار نیست همه چیز اونجوری باشه که ما پیش بینی می کنیم. (و گاهی چه بهتر که اینجوری نیست!)

خلاصه من و ممول اولین بار همدیگه رو روز خواستگاری و طی یک مراسم کاملا سنتی دیدیم. راستش من اول اصلا قضیه رو جدی هم نگرفته بودم! اما بعد از چند بار رفت و آمد دیدم که ... بعله، دل کار خودشو کرد و کار داد دستمون!!

اینجوری شد که 3 سال پیش در چنین روزی من و ممول با هم رفتیم زیر یک سقف. لحظه به لحظه اون روز برام خاطره ست. یکی از بهترین، پرخاطره ترین و قشنگترین شب های عمرم و البته سرنوشت ساز ترینش.

خدا رو شکر می کنم که از اون روز تا حالا با خوبی و خوشی ، با عشق و بدون کوچکترین مشکلی در کنار هم زندگی کردیم و نگذاشتیم سختی ها و مشکلات از علاقه مون نسبت به هم کم بکنه. خدا رو شکر می کنم که تا امروز هر سال خوشبخت تر از سال قبل بودیم و زندگیمون در حال پیشرفت بوده. خدا رو شکر می کنم که خانواده هامون انقدر همراه و همدل مون بودن و کمکهاشون رو از ما دریغ نکردن.

ممول عزیزم، می خوام بدونی که از تمام دنیا برام عزیزتری. امیدوارم و سعی می کنم که همسر خوبی برات باشم.

 

 


کلمات کلیدی: