بچه های امروز!
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٥ 

چند روز پيش دختر عموم اينها اومده بودند خونه مامان اينها. من و ممول با خواهر و شوهر خواهرم و برادرهام هم اونجا بوديم. دختر عموی من يک پسر با مزه ۴-۵ ساله داره. از اون بچه ها وا! از اون هايی که توی جواب دادن هيچ وقت کم نميارن و ۳ تا آدم بزرگ رو حريفن٬ برای همين اذيت کردن و سربسر گذاشتنشون خيلی کيف ميده!!! مثلا برادرهام با پارچه و ملافه دست و پاش رو بسته بودن تا کمتر آتيش بسوزونه! و اونهم در حاليکه نمی تونست جم بخوره می گفت: الان ميام حسابتون رو می رسم!!!

شوهر خواهر خانومی برای اينکه سر به سرش بگذاره بهش گفت اصلا تو دختری! از کجا معلومه که پسری؟ پسر بچه ها هم که معمولا روی پسر بودنشون حساسن. عصبانی شده بود و داد می زد که نخير من دختر نيستم٬ خيلی هم پسرم. اما برای حرفش دليل قانع کننده ای نداشت و خلاصه برای اولين بار توی عمرش کم آورده بود. بعد از کلی جر و بحث بالاخره رفت به باباش گفت: بابا از کجا معلومه من پسرم؟ باباش هم گفت: برو بگو من يه چيزی دارم که دخترها ندارن! اونهم خوشحال از اينکه يک جواب پيدا کرده بده اومد داد زد: من يه چيزی دارم که دخترها ندارن! ازش پرسيدن : چی؟ با قيافه حق به جانب و اعتماد به نفس يک کم فکر کرد و بعد گفت: ماشين بازی!!!!!

اونقدر اين حرف رو معصومانه و با صداقت زد که همه دلمون براش کباب شده بود و در عين حال داشتيم از خنده منفجر می شديم! طفلک فکر کرده بود دليل خيلی محکم و قانع کننده ای پيدا کرده!!


کلمات کلیدی: