زن و هندونه!!
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٠ 

ديروز جای شما خالي٬ قرار بود بريم يک پيک نيک کوچولوی خانوادگی.

من و ممولم هم به علت کمبود جا توی ماشين طفلکی و همگانی! آقای پدر٬ تصميم گرفتيم با ماشين خاله و شوهر خاله م خودمونو به محل برسونيم.

اين خاله خانم من از اون خاله خانم های مهربون و با مزه ست که آدم از  بودن باهاشون لذت می بره.خاله چند سالی از مامان بزرگ تره. دو تا دخترهاش و پسرش ازدواج کردند و از پيشش رفتن. شوهر خاله هم که من بهش می گم عمو (يادمه پچگی هام هميشه به همه می گفتم:اين که عموی راستکی م نيست٬ عموی مصنوعی مه!) از اون مردهای با صفا و شوخه که هميشه دوست داره با جوون ها باشه و خودشم جوون نگه داره.

تمام طول راه خاله و عمو سعی می کردن يه کاری کنن که به من و ممول خوش بگذره و حوصله مون سر نره. انقدر ما رو خندوندن که ديگه دلدرد گرفتيم.

يه جا بين راه عمو پياده شد تا از يک ميوه فروشی وانتی هندوانه بخره. بعد از سوار شدن به خاله گفت: خانم من اگه ۵۰۰ تومن ديگه رو پولم گذاشته بودم می تونستم به جای هندوانه ۲ تا زن بگيرم.ما اول هیچ کدوم نفهمیدیم منظورش چیه. اما بعد خودش گفت:بابا کل خرج عروسی من شده ۳۰۰۰ تومن. اونوقت حالا انصافه که ۵۵۰۰ تومن پولو بدم يه هندوانه بخرم؟ به نظر شما اگه دو تا زن ديگه بگيرم به صرفه تر نيست؟!!!

من و ممول کلی به اين حرف عمو با اون لحن بامزه ش خنديديم....

اما بعد فکر کردم يعنی می رسه روزی که بچه من شش ميليون تومن بده مثلا يه کيلو پرتقال بخره؟ اندازه خرج عروسی بابا و مامانش؟

از فکرشم مور مورم می شه.

خدا آخر و عاقبت همه مونو به خير کنه!!


کلمات کلیدی: