حادثه بد
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥ 

توجه کردین وقتی یک اتفاقی می افته آدم اولش فقط به خود اون اتفاق فکر می کنه و حواسش به ماجراهایی که باعث پش آمد اون شدن نیست اما یک کم که می گذره و آدم خوب به اون اتفاق فکر می کنه می بینه چقدر همه چیز دست به دست هم دادند تا اون اتفاق بیفته و اگر فقط یکی از اون ماجراها پیش نمی اومد، اون حادثه بد رخ نمی داد. امروز یکی از همین ماجراها برای من پیش اومد:

روز پنج شنبه مدیر عاملمون زنگ زد (من پنج شنبه ها تعطیلم) و با عذرخواهی از اینکه نتونسته به موقع حقوق بچه ها رو بده، ازم پرسید اگر به پول احتیاج دارم، حقوقم رو برام با پیک بفرسته خونه. منهم گفتم نه. اونقدرها هم لازم نیست و بمونه برای شنبه.

امروز رفتم شرکت و صبح اول وقت، رئیس یک چک به مبلغ حقوقم بهم داد. منهم دیدم خودم حوصله توی صف بانک وایستادن رو ندارم و چک رو دادم به پیک شرکتمون که برام نقد کنه. اونهم رفت و اومد و گفت که بانک پول درشت و تراول نداشته و چند تا دسته اسکناس۵۰۰ تومنی بهم داد. موقع اومدن دیدم خوب این پولها که توی کیفم جا نمی شن و همه شون با چند تا CD و شارژر مبایل و خورده ریزهای دیگه کذاشتم توی یک پاکت دسته دار و راه افتادم. همکارم بهم گفت پولهات رو بذار توی کیفت نکنه جا بذاریشون یا ازت بزنن؟ منهم با اطمینان جواب دادم من تا حالا چیزی جایی جا نگذاشتم. خیالت راحت و از شرکت اومدم بیرون. اول رفتم به یک فروشگاه که یک CD  موسیقی سنتی بخرم و بعد هم با تاکسی رفتم جایی که با برادرم قرار داشتم تا با هم بریم جایی. وقتی رسیدم سر قرار چشمتون روز بعد نبینه، دیدم فقط کتم دستمه و یک کیسه که توش CD  خريداری شده است.

سرتون رو درد نیارم، حقوق نازنینم گم شد که گم شد ...

تا حالا توی عمرم پیش نیومده بود که چیزی رو توی تاکسی یا جای دیگه جا گذاشته باشم. تا حالا حتی یک ۱۰۰۰ تومنی هم گم نکرده بودم. اما حالا... اصلا نمی دونم چی شد. حتی یادم نمی یاد تا کجا کیسه دستم بود. توی تاکسی دنبالم بود یا نه؟ هیچی یادم نمیاد.

اولش خیلی ناراحت شدم. حتی (به کسی نگین ها) گریه هم کردم. آخه زندگی کارمندیه دیگه. آدم همه دلخوشی ش به همین حقوق سر ماهشه. کلی براش نقشه کشیده بودم. همه ش با خودم اگر ها و اما ها رو مرور می کردم.

اگر همون پنجشنبه حقوقمو گرفته بودم...

اگر چک رو امروز نبرده بودم بانک ...

اگر بانک تراول بهم داده بود که توی کیفم جا می شد ....

اگر به حرف همکارم گوش داده بودم و پولها رو توی کیفم جا داده بودم ...

اگر ...

اما هیچ کدوم این اگر ها اتفاق نیفتاد و پول من رفت که رفت. اما الان دیگه براش غصه نمی خورم. می گم حتما قسمت این بوده. لااقل خدا کنه یه جایی افتاده باشه روی زمین و یک کارگر شهرداری یا یک آدم نیازمند دیگه برش داشته باشه. حتما چقدر خوشحال میشه. من که راضیم. بره حالشو ببره!!!

درسهای اخلاقی که از اين ماجرا می گيريم چيه؟

۱- حقوقتون رو در اسرع وقت بگيرين

۲- از بانک پول خورد نگيرين

۳- کيف بزرگ دست بگيرين

۴- با همکارهای سق سياه و چشم شور قطع رابطه کنين!!!

۵- با برادرتون قرار نذارين و صاف مثل بچه آدم برين خونه!

۶- پولتون رو به بند جيگرتون وصل کنين

۷- ...

بقيه شو شما بگين.


کلمات کلیدی: