پدرم
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۸ 

می دونم خدایا، می دونم که خیلی ها بدتر ار اینش رو هم تجربه کردن. می دونم اگر تو بخواهی  خیلی خیلی بدتر از این هم می تونه اتفاق بیفته، اما در عین حال می دونم تو انقدر مهربونی که اینکارو با ما نمی کنی. خدای مهربون، همیشه در زندگیم کمکم کردی، جایی که دستم به هیچ جا بند نبوده، تو هوامو داشتی. مواقعی که کاری از دست هیچ کس بر نمی اومده، تو به دادم رسیدی. نعمتهایی که بهم دادی خیلی بیشتر از چیزی بوده که سزاوارشم.

خدایا، اما این بار واقعا طاقتش رو ندارم. نمی تونم تحمل کنم. نمی تونم عزیزترین کسم رو مریض و درمونده روی تخت بیمارستان ببینم. حتما صلاح و مصلحتی در کار بوده. حتما می خوای ما رو امتحان کنی. اما دیگه بسه. لطفا دیگه بسه!

 خدایا، اون همیشه با بنده های تو مهربون بوده، همیشه گره ها و مشکلاتشونو باز کرده، هرکاری از دستش براومده برای بنده های تو کرده، خواهش می کنم تو هم باهاش مهربون باش.

نمی خوام براش نذر کنم، نمی خوام بگم به جاش من هم این کار و اون کار و می کنم، شاید اینجوری از ارزش اون یا لطف تو کم بشه. اما خودت از ته دلم خبر داری، می دونی حاضرم تمام زندگیم رو بدم اما اتفاقی براش نیفته. خدایا می دونی که هیچ کدوم تحملش رو نداریم. خواهش می کنم زود تمومش کن!

خدایا خواهش می کنم خوش خیم باشه.


کلمات کلیدی: