باران آمد ...
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٤ 

عاشق روزهای بارونی ام. یادم نمیاد هیچ وقت موقع بارون چتر دستم گرفته باشم یا دویده باشم و از زیر بارون فرار کرده باشم. خیس شدن زیر قطره های تمیز بارون رو با هیچ چیز عوض نمی کنم. وقتهایی که بارون میاد، دلم می خواد یک کاری بکنم. یک کاری که با روزهای دیگه فرق داشته باشه. دلم می خواد یک صندلی بذارم توی تراس و از اونجا خیابون خیس و شهر مه گرفته رو نگاه کنم. مردمی که کاپش یا کیفشون رو روی سرشون گرفتن و می دون تا کمتر خیس بشن. دلم می خواد خیره بشم به قطره های بارون و ردشون رو دنبال کنم تا برسن به زمین و یک دایره کوچولو توی گودال آب روی زمین درست کنن. دلم می خواد به برگهای درختها خیره بشم که با هر قطره بارون خم می شن و دوباره صاف می شن. دلم می خواد یخ کنم. دلم بوی نارنگی و نارنج می خواد. دلم چای داغ می خواد. دلم آهنگ سیاوش قمیشی می خواد. دلم می خواد با هر بارونی یکبار عاشق بشم.

 

 


کلمات کلیدی: