همسايه دوست داشتنی
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٠ 

یکی از نعمتهایی که خداوند می تونه به هر کسی بده، همسایه خوبه. واقعا همسایه خوب داشتن نعمته و همسایه بد داشتن مصیبت. حالا دلتون نخواد، واحد بغلی ما یک خانواده زندگی می کنن، آروم، بی سر و صدا، بی بچه، با فرهنگ، اصلا هر چی از خوبی اینها بگم کم گفتم. ما که تا مدتها خیال می کردیم این واحد بغلی مون خالیه!! از بس صدا از تو این خونه در نمی اومد! فقط گاهی، اونم گاهی، (مثلا هفته ای یک بار) اعضای این خانواده با هم اختلاف نظر جزئی پیدا می کنن،اونهم  پلیس میاد و با چند کلمه حرف مشکلشونو حل می کنه!!

دیروز ظهر جاتون خالی یک کمی دراز کشیده بودم و تازه چشمهام داشت گرم می شد که ناگهان با صدای جیغ و داد و فریاد یک زن که داشت یک مقدار فحش های رکیک می داد، از خواب پریدم. با زبون روزه، آقا همچین سه متر پریدم هوا و موهام سیخ شد که قیافه م دیدنی بود. رفتم از چشمی در نگاه کردم و دیدم بله، باز هم از همون اختلاف نظر های جزئی و بی اهمیت بین ساکنین محترم واحد بغلی با یک دختر خانم دیگه (که ظاهرا دوست دختر محترم پسرشون بود) پیش اومده و همگی دارند توی راهرو با هم کتک کاری می کنن. اونهم چه کتک کاری ای. ظاهرا خانم دوست دختر محترم – که احتمالا کمی هم معتاد تشریف داست - می خواست به زور وارد خونه بشه و بره و با دوست پسرش تکلیف شو روشن کنه و مادر و خواهر آقا هم نمی خواستند ایشون رو راه بدن. خلاصه دعوایی شده بود، دیدنی. تا اینکه بعد از ۳ ربع در نهایت یکی از همسایه ها زنگ زد به پلیس ۱۱۰ و الحق که اونها هم زود خودشون رو رسوندن و همه اعضای خانواده رو بردند. البته من چشمم آب نمی خوره که مشکلی حل بشه. چون قبلا هم بارها و بارها پلیس اومده بود و هر بار یکی شون رو برده بود. اما بعد از ۲ ساعت ولشون کرده بود و باز هم همون آش و همون کاسه.هنوز خون های دختره (چیزی نیست هول نکنین! وسط دعوا انگار دماغش شکست!) توی راهرو ریخته و حتی زحمت نکشیدند بیان خونها رو پاک کنن.

اتاق خواب ما درست کنار هال و نشیمن خونه این همسایه ها واقع شده. شبهایی که اعضای خانواده خوب و خوش باشن و با هم مشکلی نداشته باشن، ما از صدای ماهواره شون خواب نداریم و شبهایی هم که با هم اختلاف پیدا کنند (تقریبا بیشتر شبها) از صدای داد و بیداد و دعواشون. راستش تا حالا هم نه به خودشون چیزی گفته بودیم نه به مدیر ساختمون و نه به کس دیگه. گفتیم بیچاره ها گناه دارن. حالا یک موقع صاحبخونه شون بیرونشون می کنه، کجا برن تو این دوره زمونه باز خونه پیدا کنن. بعد هم حالا با ما لج می شن. از پسرهای اینها هم که هیچی بعید نیست. اما اینبار دیگه نتونستم بی خیال بشم و هیچی نگم. انگار هرچی به این آدم ها هیچی نگی بدتر می شن. نه معذرت خواهی ای. نه ملاحظه ای. انگار نه انگار. این دفعه تصمیم دارم به مدیر ساختمون بگم یک استشهاد جمع کنه و بره به صاحبخونه شون بگه. اینجوری نمی شه. حداقل بیاد بهشون تذکر بده. پدر ما رو در آوردن.

به نظر شما کار درستی می کنم؟


کلمات کلیدی: