هفته دفاع مقدس
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢ 

جدای از سیاست و گروهها و حزبها و چیزهای دیگه همیشه ته دلم نسبت به شهدای جنگ یک حس احترام خاصی دارم. به نظرم همه شون یک جورهایی قهرمان بودند. خیلی شجاعت می خواد که آدم نه به خاطر عقیده و خط فکر شخصی خودش که به خاطر صلاح و مصلحت مملکت و مردمش از همه چیزش بگذره. از خونه و زندگی و زن و بچه دل بکنه و بره به خاطر کشورش. خیلی ها هستند که به خاطر عقاید شخصی و سیاسی شون سر حرف و عقیده شون تا پای جون می ایستن. اما اینکه آدم به خاطر مردمش، وطنش و خاک سرزمینش جونشو بده واقعا ایثار و از خودگذشتگی می خواد. کسانی که خیلی راحت می تونستند مثل خیلی های دیگه سر خونه و زندگی شون بمونن. جوون هایی که می تونستن کار و درس شونو ادامه بدن و الان مثل ما و در بین ما باشند. اما اینکار رو نکردن.

من توی دوران دبیرستان و دانشگاه از نزدیک با زندگی خیلی از خانواده هایی که پدرشون رو توی جنگ از دست داده بودن آشنا بودم. چند تا از صمیمی ترین دوست هام فرزند شهید بودند. من از نزدیک مشکلات و سختی های زندگی شون رو می دیدم. می دیدم که چطور زندگی هاشون از هم پاشیده بود و این بچه ها چقدر نسبت به بچه های دیگه کمبودهای عاطفی و روحی و مالی داشتند. همیشه از خودم می پرسیدم پدرهای این ها نمی تونستند مثل بقیه سر زندگی شون بمونن،بچه هاشون رو تربیت کنن،از نظر مالی تامینشون کنن، از نظر عاطفی ارضاشون کنن و نذارن اینجوری با سختی زندگی شون بگذره؟

همیشه نسبت بهشون یکجور احساس دین می کردم. احساس می کردم حقی به گردنم دارن. اما چه جوری می شه پدر نداشتن یک بچه رو به این راحتی جبران کرد؟

به نظر خیلی غیر منصفانه است که این فداکاری و از خود گذشتگی رو الان با سیاست و دین و مذهب قاطی میکنن. خیلی نامردیه که بعضی ها برای پیشبرد حرفهاشون از خون اونها مایع می ذارن. کاش یک کم قدرشناس تر بودیم.


کلمات کلیدی: