بنگاه کاريابی رامونا خانم!
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱۸ 

نخير٬ هيچ هم زير بار نمی رم. اصرار نکنين. من با اين عقيده که کسی ممکنه از بيکاری و نبودن شغل به دزدی يا فساد کشيده بشه به شدت مخالفم. کاملا موافقم که کار کمه و برای همه شغل مناسب پيدا نمی شه٬ موافقم که خيلی از تحصيل کرده های مملکت دارند بيکار می گردند يا شغلی خيلی پايين تر و کاملا بی ارتباط با سطح تحصيلات و تخصصشون دارند٬ اما معتقدم برای کسانی که تحصيلات و تخصص بخصوصی ندارند (يعنی دقيقا همون قشری که از بيکاری به کارهای خلاف رو می آرند) هميشه کار هست. فقط مشکل از خود آدمهاست که می خوان بدون هيچ تخصصی برن سر يک کار بدون زحمت نون و آب دار! اگر فيلم فقر و فحشا رو ديده باشين٬ توش خيلی از خانمهايی که به فساد و فحشا کشيده شده بودند٬ دليلش رو فقر و بيکاری می دونستند. من اصلا اين رو قبول ندارم٬ به نظرم خيلی کارهای بهتر و آبرومند تر از اين کار وجود داره که آدمهايی از اين دست می تونستند انجامش بدند. مشکل از جای ديگه ايه.

ديروز تصميم گرفتم برای اول پاييز خونه رو يک خونه تکونی کوچولو بکنم. از اونجايی که خيلی قوی و نيرومند و وارد تشريف دارم! زنگ زدم به يکی از اين شرکت های خدمات منازل و ازشون خواستم که يک خانمی رو برای کمک برام بفرستند. چون قبلا زياد از اين کارها نکرده بودم٬ همه ش تو فکر بودم که يعنی حالا کی مياد٬ نکنه آدم درستی نباشه. نکنه خيلی خشن و بد اخلاق باشه و من ازش بترسم٬ اصلا من روم نمی شه بهش کار بگم... و کلی فکر های اينجوری.

بالاخره ساعت ده شد و خانمی که قرار بود بياد٬ اومد. يک دختر جوون نسبتا قد بلند با ابروهای پيوسته و لهجه بامزه کردی که من رو به ياد نقش گلشيفته فراهانی توی فيلم اشک سرما می انداخت. لباسهاشو عوض کرد٬ يک ماسک زد جلوی صورتش و تند و تند شروع کرد به کار کردن. اولا چون سنش کم بود من روم می شد بهش کار بگم. دوما انقدر زياد يک جا رو می شست که من بهش می گفتم٬ بسه ولش کن٬ خوب شد! خودش حسابی وارد بود. خلاصه که کلی کيف کردم.

من هم که فضول! شروع کردم ازش سوال کردن. فهميدم که توی يک روستا توی کردستان زندگی می کنه. ۳ ماه تابستون مياد اينجا خونه خواهرش می مونه و کار می کنه. اول مهر هم باز برمی گرده روستاشون. برای خودشون يک زمين کوچولوی کشاورزی دارند و زمستون ها با خواهرهاش قالی می بافند. انقدر قشنگ و با علاقه از روستا شون تعريف می کرد که دل من آب شد! گفت روستاشون امکاناتش خوبه٬ گاز هم داره و اون به هيچ قيمتی حاضر نيست بیاد تهران زندگی کنه.

وقتی فهميدم که ۱۶ سالشه٬ يک عذاب وجدانی گرفتم که نگو! فکر کردم چرا نبايد الان مثل بقيه دخترهای همسن و سالش يک مانتوی يک وجبی بپوشه و با کلی آرايش و قر و فر توی خيابون و پارک و کافی شاپ بگرده؟ مگه چه فرقی با اونها داره؟ اما بعد که فکر کردم ديدم٬ خوب چه اشکالی داره؟ وقتی کسی نياز مالی داره به جای اينکه به کارهای خلاف رو بياره٬ بره سر يک کاری که هم در آمدش بد نيست و هم حداقل آبرومنده. وقتی توان و انرژی شو داره و وقتی تخصص کارهای ديگه ای رو نداره٬ خوب اينهم يک کاره٬ مگه چه فرقی با کارهای ديگه داره؟ بهتر از رفتن سراغ کارهای ناجور نيست؟ که بعد هم توی مصاحبه بگن به خاطر فقر و بيکاری بود؟!

نه آقا جون٬ مشکل از خودمونه. نمی خوايم تن به کارهای سخت بديم. وگرنه کار زياده... هرکس خواست٬ بياد من مجانی بهش مشاوره می دم و براش کار پيدا می کنم!!


کلمات کلیدی: