رامونای تنهايی!
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٦ 

ممولم از امروز صبح رفته ماموريت و من تنها شدم. البته مدتش خيلی نيست. اما برای من زياده!!! (عين بچه لوسها!!)

اما واقعا نمی دو نم چه سری توی اين ازدواج کردنه٬ واقعا چيه که آدم رو اينطوری از اين رو به اون رو می کنه. مگه من همون آدمی نيستم که تا ۲ سال پيش تنها می خوابيدم٬ خيلی خوب هم خوابم می برد٬ هيچ وقت هم نه می ترسيدم٬ نه نگران بودم٬ نه بدخواب؟! پس چی شده که حالا اگر ممولم پيشم نباشه٬ فقط روی تخت پيشم نخوابيده باشه و دستشو تو دستم نگرفته باشم٬ درست خوابم نمی بره؟ اگر بخواد ديرتر از من بخوابه٬ انقدر نگران و مضطربم و بدخواب می شم تا بالاخره بياد پيشم. اگر خونه نباشه که ديگه هيچی... بايد قيد خوابيدن رو به کل بزنم.

من همون آدمی نيستم که هميشه دخترهای تازه ازدواج کرده رو مسخره می کردم و به اينجور کارهاشون می گفتم لوس بازی؟ پس چی شد که خودم از همه شون بدتر شدم؟  دلم می خواد همه ش پيش ممولم باشم. اگر روزی ۳ بار باهاش تلفنی حرف نزنم و همه اتفاقهايی رو که برام افتاده براش مو به مو نگم٬ روزم نمی گذره؟

چه رازی توی اين ازدواج کردن و هم خونه شدن هست؟

خلاصه که دارم می رم خونه مامان خانومی. اونجا هم کامپيوتر ندارم. در نتيجه اينترنت و وبلاگ هم بی اينترنت و وبلاگ!

خوش باشين.


کلمات کلیدی: