سو و شون
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢ 

قليان را که برای يوسف آماده می کرد٬ می انديشيد که ترسو يا شجاع٬ با شيوه زندگی و تربيتی که او را برای چنين زندگيی آماده ساخته٬ محال است بتواند دست به کاری بزند که نتيجه اش بهم خوردن وضع موجود باشد. آدم برای کارهايی که بوی خطر از آنها می آيد بايد آمادگی روحی و جسمی داشته باشد و آمادگی او درست برخلاف هرگونه خطری بود. می دانست نه جراتش را دارد و نه طاقتش را. اگر اين همه وابسته بچه ها و شوهرش نبود٬ باز حرفی. نوبرها و لمسها و گفتگوها و چشم در چشم هم دوختن ها از يک طرف و شاهد شکفتنها بودن از طرف ديگر... . و چنين آدمی نمی تواند دل به دريا بزند. درست است که مثل چرخ چاه هر روزی عين روز ديگر٬ يکنواخت چرخيده بود٬ درست است که از صبح تا شام٬ چرخ زندگی را مثل حسين کازرونی با پا گردانيده ود و با دستهای آزادش برای خودش هيچ کاری نکرده بود...جايی خوانده بود که دست وسيله وسيله هاست٬ اما لبخند و نگاه و گفتار و لمس و بوی آدمی که دوستش می داشت٬ پاداش او بود. هر دندانی که بچه هايش در آورده بودند٬ هر جعد تازه ای که بر موهايشان می ديد٬ صداهايی که اول عين گنجشک و کفتر از خودشان درمی آوردند و بعد به کلمات می انجاميد و کلمات را که درست و نادرست قطار می کردند٬ و اولين جمله را که می ساختند٬ خوابيدنشان که انگار فرشته خوابيده٬ پوست نرمشان که آدم انگار به برگ گل دست می کشد. نه. واقعا کاری از اوساخته نبود. تنها شجاعتی که می توانست بکند اين بود که جلوی شجاعت ديگران را نگيرد و بگذارد با فکر و دست آزادشان با وسيله وسيله هاشان کاری بکنند.

کاش دنيا دست زنها بود٬ زنها که زاييده اند٬ يعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و يکنواختی و برای خود هيچ کاری نتوانستن را. شايد مردها چون هيچ وقت عملا خالق نبوده اند٬ آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چيزی بيافرينند. اگر دنيا دست زنها بود٬ جنگ کجا بود؟

 

حتما کتاب «سو وشون» اثر خانم سيمين دانشور رو خونديد يا دست کم در موردش شنيديد. يکی از زيباترين و لطيف ترين داستانهاييه که خوندم و به نظرم اين قسمت از زيباترين قسمتهاشه.اين کتاب رو بارها و بارها خوندم و لذت بردم. دلم می خواست کل کتاب رو می تونستم اينجا بذارم. يا لااقل يک لينکی ازش پيدا می کردم و می گذاشتم. اگر کتاب رو نخونديد٬ حتما بخونيدش. قول ميدم خوشتون مياد.


کلمات کلیدی: