اکبر گنجی
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٦ 

متاسفم که چنين خبری شنيدم و اينجا می نويسم.

ديشب ممولم از مدير مالی بيمارستان ميلاد که يکی از آشنايان نزديکمون هست شنيده بود که:

اکبر گنجی اصلا حال خوبی نداره و در حاليکه نياز بدنش روز به روز بيشتر می شه و توان جسمی ش روز به روز کمتر٬ همچنان اعتصابش رو ادامه داده و حتی شديد ترش کرده. گفته بوده روزهای اولی که آورده بودنش بيمارستان٬ خرما و گردو می خورده. اما بعد از مصاحبه ای که با مرتضوی کردند و ايشون فرمودند که حال گنجی خوبه و داره غذا می خوره! ديگه همون رو هم نخورده و فقط آب و چای بهش می دادند و حالا همون رو هم قطع کرده و تازگی حتی سِرُم هم نمی گذاره بهش وصل کنند. خلاصه حالش انقدر بده که دکتر های بيمارستان بين خودشون معتقدند که گنجی موندنی نيست.

وقتی ممول اين رو گفت با خودم گفتم: وااای اگه گنجی بميره چی ميشه؟!مردم چيکار می کنن؟!

اما بعد که فکر کردم ديدم هيچی... چی می خوای بشه؟ ۲ تا تيتر و خبر خشک و خالی توی چند تا روزنامه و فوقش يک تشييع جنازه که کمی هم توش سر و صدا ميشه و بعد هم هيچی... فراموش ميشه. مگر بقيه که مردند و کشته و اعدام شدند چه اتفاقی افتاد؟ مردم چيکار کردند؟ خود من چی کار کردم؟!

غير از اينکه کلاه هامون رو محکم تر چسبيديم که باد نبره و خودمون رو جمع و جور تر کرديم که يک موقع اين آتيش به دامن ما و خانواده مون نگيره؟

اصلا مگه چند نفر گنجی رو می شناسند؟ چند نفر می دونن گنجی برای چی افتاده زندون و حالا برای چی داره می ميره؟

واقعا گنجی و گنجی های ديگه به خاطر کی خودشونو و زندگی شونو فدا کردند؟ به خاطر ما؟!!

عذاب وجدان راحتم نمی گذاره...


کلمات کلیدی: