باز هم مامان بزرگ
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٠ 

«مراجعين محترم٬ سوگواران گرامی٬ برای جلوگيری از ازدحام جمعيت فقط يک نفر از بستگان درجه اول متوفی در هنگام شستشو حضور پيدا کنند

 

صدای شيون٬ صدای فرياد و ضجه قطع نمی شه.

 

زنها با چادرهای مشکی توی سر و صورتشون می زنن و شيون می کنن. مردها با دست صورتهاشونو گرفتند و شونه هاشون تکون می خوره. اينجا همه يک درد مشترک دارند.

 

«مراجعين محترم٬ سوگواران گرامی٬ ...

 

توی چشمهای مردم٬ غصه٬ غم٬ نگرانی و بعضی ها ناباوری موج می زنه. مردمی که از عزيزانشون فقط يک برجستگی کوچيک زير طاق شال٬ روی تابوت باقی مونده و يک پلاکارد سياه برای شناسايی کسی که تا ديروز قلبش می تپيد٬ نفس می کشيد٬ زندگی ميکرد و عشق می ورزيد.

 

صدای قرآن مياد: «فَبِاَيِ آلاءِ رَبِکُما تُکَذِبان»

 

چيزی روی قلبم سنگينی ميکنه.

 

«ديدی مادر؟ ديدی ديدارمون به قيامت افتاد؟

 

...

 

بابابزرگ محسن رو روی پاهاش نشونده و محسن براش شيرين زبونی می کنه. مسعود و ابی و صادق  طبق معمول سر حوض توی حياط آب بازی می کنن و با هرچی که دستشون بياد ماهی گلی از حوض ميگيرن. ما دخترها روی تخت٬ زير درخت های خرمالو برای سر سفره عقد٬ نقل و اسکناس رو با تور بسته می کنيم. بزرگترها روی کارتهای عروسی رو می نويسن و مامان بزرگ برای عروسی تنها پسرش (بعد از دو پسر از دست رفته ش) از خوشحالی سر از پا نمی شناسه.

 

کاش زمان همينجا زير درختهای خرمالو٬ متوقف می شد.

 

...

 

يک نفر بلند می گه: بحق عزت لا اِلهَ الا الله.

 

صادق زير تابوت رو گرفته. ابی به مهمونها شربت تعارف می کنه. مسعود سر مامان رو توی بغلش گرفته و مامان بی اختيار زار می زنه.دايی مظلومانه اشک می ريزه.بابا صورت مامان بزرگ رو روی خاک می گذاره. وقتی محسن روی سينه مامان بزرگ خاک می ريزه٬ نمی دونم چرا پشتم ميلرزه...

 

صدای خاله رو ميشنوم: «بابا جون٬ امانتت دستت سپرده. ما رو حلال کن اگه در حقش کوتاهی کرديم

 

پرستار مامان بزرگ٬ تنها مونس و همدم روزهای تنهاييش٬ کسی که سالها با مامان بزرگ زندگی کرده و تنها کسی که توی اين دنيا داشته مامان بزرگ بوده٬ آروم آروم گريه می کنه و مدام می گه: «من چی بگم؟ من که از همه تون بيشتر يتيم شدم

 

وقتی داريم برمی گرديم٬ پشت سرمو نگاه می کنم ...

 

به همين راحتی٬ در عرض چند ساعت٬ يکی از عزيزترين کسانتو می برن و همراه با اون يک تکه از قلب و روح و خاطرات تو رو ... و تو چه کاری از دستت ساخته است؟

 

خواهرم زير لب زمزمه می کنه: «رفتی مرا به خاک سپردی و آمدی؟ ای بی وفا پسر ...»*

 

«مادرم منزل نو مبارک

 

امشب مامان بزرگ بعد از سالها عزيزترين کسانشو می بينه. امشب همه باز دور هم جمع می شن. امشب بابابزرگ بعد از پنج سال دوری باز دستشو دور گردن مامان بزرگ حلقه ميکنه و تا ابد با هم می مونن.

 

مامان بزرگ نازنينم٬ می دونم جايی که امشب ميری٬ خيلی آروم تر٬ قشنگ تر و دوست داشتنی تر از جاييه که تا حالا توش بودی. می دونم که از اينهمه دردی که با روح و جسمت تحمل می کردی٬ راحت شدی. می دونم که ديگه غصه هات تموم شده .... اما ما چی؟ ما چی کار کنيم با اينهمه دلتنگی؟

 

گاهی هم پيش ما بيا...

 

شنبه ۱ مرداد ماه

 

*شعر از استاد شهريار

 


کلمات کلیدی: