مامان بزرگ
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۸ 

می گن آدم ها همه کم و بیش ایطوری اند. وقتی چیزی رو از دست می دن یا احساس می کنند که ممکنه به زودی از دست بدن، یک دفعه براشون عزیز می شه. قدرشو می دونن و سعی می کنن بهتر ازش مواظبت کنن.

من هم تا حدودی همین طورم. اما نه نسبت به آدم ها. همیشه سعی کردم تا جایی که می تونم قدر اطرافیانم و کسانی رو که بهشون عشق می ورزم بدونم. شاید هم کار زیادی از دستم براشون بر نیومده، اما حداقل به یادشون بودم و نهایت سعی ام رو کردم که بعدا حسرت روزهای از دست رفته رو نخورم. البته معتقدم که آدم همیشه و در هر صورت حسرت گذشته رو می خوره. هر طور هم که زندگی کنه و هر کاری هم که بکنه باز وقتی به سراغ خاطراتش می ره می بینه کارهای بهتری هم می تونسته بکنه که نکرده. همیشه دلش می خواد گذشته برگرده تا اشتباهاتشو جبران کنه و از فرصتهای از دست رفته اش بهتر استفاده کنه.

از وقتی حال مامان بزرگ بد شده و بیمارستان بستری شده، مدام یاد خاطراتم می افتم. یاد بچگی هام. یاد خونه مامان بزرگ و حیاط و حوض و باغچه بزرگ و با صفاش. یاد خاطرات خوب و قشنگ بچگی م که تقریبا تمامشون یه جوری به خونه مامان بزرگ و بابابزرگ مربوط می شه. اون خونه و آدمهاش (بابا بزرگ، خاله و عموی مامانم که ما بهش می گفتیم حاج عمو، خانوم جون (مامان بزرگ مامانم) و بقیه)  جزء قشنگترین و عزیزترین دارایی های همه ما بود که از تمامشون فقط مامان بزرگ مونده و یک عالم خاطره قشنگ توی ذهن تک تک ما بچه ها. چه می شه کرد. گذشت زمان همون طوری که ما رو به آرزو ها و خواسته هامون می رسونه، خیلی از عزیزانمون رو ازمون می گیره.

هنوز هم همه خوابهای قشنگی که می بینم توی خونه مامان بزرگ اتفاق می افته. انگار اون خونه و اهالیش جزیی از وجود من شدند که خودم مسرانه دلم نمی خواد ازم جدا بشن.

مامان بزرگ من مثل اکثر زنهای قدیمی، یک زن فوق العاده ساده، قانع، مطیع و بسیار صبوره. هیچ وقت روی حرف بابابزرگ حرف نمی زد. بابابزرگ تا آخر عمرعاشقانه دوستش داشت و هیچ وقت نشنیدم از هم حتی گله کنند. هرچی از بابابزرگ یادم می آد مهربونی و شوخ طبعی  و خنده ست  و حکایت ها و داستانهای ساده و دوست داشتنی و هرچی از مامان بزرگ دیدم صبوری فوق العاده در مقابل حوادث تلخ و شیرین زندگی و سادگی بامزه شه که گاهی باعث خنده مون می شد.

مثلا:

یکی از خانم های فامیل ما (مثلا  اسمش رو می گذاریم نسرین جون) بعد از چندین سال که از ازدواجش می گذشت و بعد از کلی دکتر و دوا به این نتیجه رسید که هیچ وقت نمی تونه بچه دار بشه و هم خودش و هم شوهر و اطرافیانش خیلی از این بابت ناراحت بودند. یکی دیگه از خانم های فامیل (مثلا ناهید خانم) که نسبتش با نسرین جون خیلی هم دور بود، چند سال پیش دو تا پسر دو قلو به دنیا آورد که خیلی هم شیطون بودند.

یک بار که ناهید خانم به دیدن مامان بزرگ اومده بوده، داشته در مورد شیطون بودن زیادی پسرهاش حرف می زده و اینکه از پسشون بر نمیاد که مامان بزرگ بهش گفته بود: خوب مادر تو دو تا بچه یک شکل داری، انقدر هم که از دستشون عاصی شدی، خوب یکی شونو بده به نسرین که انقدر دلش بچه می خواد!! ناهید خانم هم کلی ناراحت شده بود و رفته بود. خاله که ماجرا رو فهمیده بود به مامان بزرگ گفته بود، خوب مادر برا چی اینو بهش گفتی؟ بهش برخورده . مامان بزرگ هم خیلی جدی گفته بود: خوب اون دو تا بچه عین هم می خواست چه کنه؟ حالا یکی شم می داد به نسرین، که انقدر غصه نخوره!! (انگار بچه هم مثلا لباسه که آدم دو تا عین همش به دردش نخوره!!!)

امیدوارم حالش زودتر خوب بشه و امیدوارم خدا همه مامان بزرگ های دنیا رو برای نوه هاشون حالا حالاها نگه داره. واقعا نعمتن.

 


کلمات کلیدی: