ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٦ 

بالاخره رفتم و خودم رو از دستش خلاص کردم. این آخری ها واقعا داشت عذابم می داد. جای خالیش هنوز اذیتم می کنه اما به زودی بهش عادت خواهم کرد. ناراحت کننده بود. سخت بود و دردناک.

آخرین بقایای عقلم بود که از دست دادمش. یعنی الان دیوونه شدم؟ شاید.

دیشب که واقعا دیوونه شده بودم! از درد و از کلافگی. نه می تونستم بخوابم نه می تونستم آروم بشینم، نه دردش برام قابل تحمل بود. دور خونه راه می رفتم و به لباسم چنگ میزدم و ناله می کردم!! ممول طفلکی با چشمانی نگران (حتما نگران از اینکه ته مانده های عقلم رو هم از دست دادم!) نگاهم می کرد و نمی دونست چه کاری از دستش برام بر میاد.

دکترم می گفت زیر استخون فکمه. باید استخون فک رو کاملا می تراشید تا بتونه درش بیاره. کلی خون ازم رفت. یک طرف صورتم دو برابر اون یکی طرف شده. گوشم صوت می کشه و تقریبا نمی شنوه!! هنوز خونریزی دارم و درد کلافه م کرده. فکر کنم برای همین خیلی پرت و پلا گفتم!

من از اون آدمهایی هستم که حاضرم هرکاری بکنم ولی درد نکشم. اصلا به درد صبور نیستم. نقطه ضعف خوبی نیست. امیدوارم هیچ وقت قرار نباشه شکنجه بشم و رازی رو بروز ندم. چون حتما از ترس درد کشیدن همون ساعت اول همه رو لومیدم، هرچیزی رو امضا می کنم، به هرکاری اعتراف می کنم و کارهایی که کردم رو انکار...!

 


کلمات کلیدی: