ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٧ 

يکی بود يکی نبود

يه روز يه دختری بود که بهش می گفتن رامونا٬اما اسمش رامونا نبود

با يه پسری زندگی می کرد که بهش می گفتن ممول٬اما اسمش ممول نبود

اونها با هم زندگی خوبی داشتن٬ نمی گم خوشبخت ترين بودن٬ اما از خوشبخت ترينها بودن! گاهی با هم دعوا می کردن٬ گاهی آشتی٬ گاهی از هم دلگير می شدن٬ گاهی همو می بوسيدن٬ گاهی هم .....٬ اما خوب.... بيشتر وقتها عاشق هم بودن.

رامونا خانوم بيست و خورده ای سالش بود. ممول خان هم سی و خورده ای.

تقريبا دو سال بود که با هم بودن و هميشه سر اينکه کی کيو تور کرده با هم جر و بحثشون می شد! (اما خوب مسلم بود که کی کيو تور کرده!!!!)

خلاصه يه روز اين رامونا خانم ما تصميم گرفت يه سری تو سرا در بياره و برای اينکه از قافله عقب نمونه شروع کرد به وبلاگ نوشتن.

برای اينکه يه جايی باشه که حرفای نگفته شو بزنه٬ درددلهاشو بنويسه٬ شادياشو٬ خوشبختياشو به زبون بياره تا هميشه يادش بمونه٬ يه وبلاگ درست کرد و با خودش گفت:

خووووب..... حالا چی توش بنويسم؟!

حالا اين شما و اينم بقيه ماجرا:!


کلمات کلیدی: