يا نصيب و يا قسمت!
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٩ 

نمی دونم چقدر به قسمت اعتقاد دارين. نمی دونم دست تقدیر و سرنوشت تو زندگیتون چقدر نقش داشته.
شاید از اونهایی باشین که بگین: هیچی٬ ما به هرچیزی که رسیدیم یا نرسیدیم٬ خودمون خواستیم. خودمون باعثش بودیم. تقدیر کیلو چنده؟
اما من اینجوری نمی گم. شاید اسمشو اشتباه گذاشتن. شاید این قسمت که من باورش دارم با اون قسمت و سرنوشتی که همه تو ذهنشونه فرق داشته باشه. اما به هرحال من بهش اعتقاد دارم و هیچ جوری هم کوتاه نمیام!(حالا انگار کسی خواسته منو کوتاه بیاره!!)
خيلی چيزها تو زندگيم اتفاق افتاده (چه خوب و چه بد) که خودم نقش بسيار بسيار کمی در اون داشتم. به خیلی چیزها رسیدم که معتقدم اگه قسمتم نبود و قرار بود فقط با تلاش خودم بهشون برسم٬ حالا حالاها ممکن نمی شد. خیلی چیزها دارم که خودم نه تنها برای رسيدن بهشون تلاش آنچنانی ای نکردم بلکه حتی فکر رسيدن بهشون رو هم نمی کردم و خودم رو در حدی نمی ديدم که بخوام به این زودی بدستشون بيارم. چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی.
خيلی اتفاق ها هم افتاده که اتفاق های بدی بودن و من دخالت خيلی کمی در پيش آمدنشون داشتم. هرچند حالا که فکر می کنم می بينم همه شون هم خيلی بد نبودن و با گذشت زمان بهم ثابت شده که بعضی هاش درواقع به نفعم بودن.
يادم مياد يه روز اوايل نامزدی من و ممول٬ با مامانم حرف زندگی و آينده رو می زديم. من به مامانم می گفتم که از آينده می ترسم٬ نگرانم. می دونم که تو اين دوره و زمونه و با زندگی و حقوق کارمندی حالا حالاها بايد بدوييم تا به يک زندگی در حد نرمال و قابل قبول برسيم. اجاره خونه٬ هزينه زندگی٬ قسط و هزينه رفت و آمد بدون ماشين و .... خلاصه همه اينها خيلی نگرانم کرده بود . مامانم مثل همه مامانها در اينجور مواقع دلداريم می داد و می گفت همه چيز اونقدر هم که تو فکر می کنی سخت نيست. اصلا تو چيکار داری همه چيز رو بسپار به خدا. خودش می دونه چيکار کنه. بعد هم گفت: ببين امروز چه روزيه. من به تو قول می دم دو سال از زندگی تون نگذشته٬ تو و ممول٬هم صاحب خونه بشين٬ هم ماشين.

 من اون موقع از دلگرمی ای که مامانم تلاش می کرد بهم بده خوشحال شدم و از سادگی و خوش قلبی زیادی مامان خنده ام گرفت.تو دلم گفتم درسته که خدا بزرگه. اما انتظار معجزه که ديگه نمی شه از زندگی داشت.
چیزی که مامان می گفت با شرایط اون موقع ما واقعا محال بود.
الان دقيقا دو سال و ۳ ماه از زندگی مشترک ما می گذره و ما هم خونه داريم و هم ماشين. خودم که به اون موقع فکر می کنم٬ واقعا باورم نمی شه.
نمی دونم مامان اون روز از کجا انقدر مطمئن بود . شاید هم واقعا اون موقع فقط برای دلگرمی من این حرف رو زد. اما به هرحال اتفاق افتاد. بدون اینکه شاید ما نقش آنچنانی ای درش داشته باشیم.
 من از اين ماجرا يه چيز خيلی مهم ياد گرفتم:« از زندگی دقيقا بايد انتظار معجزه داشت. نبايد بترسی. بايد چشماتو ببندی و بری جلو و به بزرگترين و غير ممکن ترين چيزی که دلت می خواد فکر کنی و براش تلاش کنی. مهم نيست که الان موقعيتت اجازه ميده يا نه. مهم اينه که جرات فکر کردن بهشو داشته باشی و از برداشتن قدم های خيلی بزرگتر از هيکلت نترسی.»

حالا همه اين روده درازی ها برای اين بود که بگم ما از ديشب ماشين دار شديم. البته فکر نکنين دست کرديم تو جيبمون و ۱۰ميليون پول نقد در آورديم و ماشين خريديم. نخير. بايد براش قسط بديم . اما امیدوارم و البته مطمئنم که از پسش بر ميايم.
به خاطر اين قضيه به خيلی ها مديونيم. اول از همه به خدا که اينبار واقعا غافلگيرمون کرد. بعد به پدرم که مثل هميشه بيدريغ کمکمون کرد. به مامان خانومی گلم که هميشه به بلند پروازی و برداشتن قدم های بزرگ تشويقمون می کنه و به خانواده هامون (و مخصوصا خواهرم) که بهمون جرات دادند. بدون هرکدوم اينها واقعا نمی تونستيم.

بزرگترين آرزوم اينه که بتونم کمکهای همه شونو جبران کنم.


کلمات کلیدی: