گريه می کنيم!!
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧ 

قبلا در مورد افسردگی های بعد از زایمان چیزهایی شنیده بودم، اما فکر نمی کردم افسردگی دوران بارداری هم وجود داره. نمیدونستم تا اینکه خودم بهش مبتلا شدم.

بد کوفتیه این افسردگی! به خاطر تغییرات هورمونی که توی بدن اتفاق می افته، حال آدم هر روز یه جوره.اینکه می گن طرف مثل هوای بهاری می مونه، واقعا همینه. یک روز که از خواب بیدار می شی، می بینی چقدر خوشحالی. الکی. بی هیچ دلیل خاصی حالت خوبه و دلت می خواد شاد باشی. اما یک روزهایی از اون اول صبح، بیخود و بی جهت دلت از همه چیز گرفته.مخصوصا اگر تنها هم باشی. از همه چیز خسته ای، کلافه ای، افسرده ای، دلت می خواد گریه کنی و خودت هم نمی دونی دلیلش چیه و نمی دونم چرا بیشتر روزهای من این مدلی ان تا اون یکی مدل!!

من توی دوران بارداریم، شاید به اندازه تمام روزها و سالهای گذشته عمرم، گریه کردم!! مخصوصا این ماههای آخر. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده یاشه ها، همینجوری! یعنی اول گریه م می گیره، اشک می ریزم و بعد در حال اشک ریختن فکر می کنم ببینم چرا دارم گریه می کنم! می گردم ببینم چه بهانه ای می تونم برای گریه کردنم پیدا کنم. خب بالاخره همیشه هم یه موضوعی پیدا می شه! یکبار یادم می افته که دیشب که زنگ زدم خونه مامان اینها، بابا زیاد گرم باهام احوال پرسی نکرده و حال نی نی رو نپرسیده - و چون همیشه این کار رو می کنه- پس معلومه حال بابا خوب نیست و از چیزی ناراحته. پس من گریه می کنم! یکروز یادم می افته که دلم برای خونه قبلی مون تنگ شده و اینکه چقدر از اونجا خاطره های خوب دارم و چقدر اونجا روزهای خوب و آرومی داشتیم، اما اینجا همه ش تنهاییه و بی حوصلگی و روزهای تکراری. پس من گریه می کنم! یک روز یاد مشکل بزرگی که برای مامان و بابا پیش اومده می افتم و اینکه من هرچی دعا و نذر و نیاز بلد بودم کردم، اما انگار نه انگار و مسئله حل که نشده هیچ، روز به وز هم پیچیده تر و بدتر شده. پس من گریه می کنم! یک روز دلم برای یک دوست خوب که دیگه نیست و نمی تونم ببینمش تنگ می شه و یاد همه خاطره های خوبی که باهاش داشتم می افتم و اینکه اگر الان بود چقدر باهاش حرف می زدم و اون تنها کسی بود که حرفهام رو گوش می داد و قضاوت نمی کرد و بهم نمی گفت لوس ننر! ولی حالا نیست. پس گریه می کنم!  یک روز یاد مامان بزرگ می افتم، یک روز یاد جنایات و ظلمهای آدمها به همدیگه، یکروز یاد خاطرات خوب بچگی، یکروز یاد... و وقتی که دیگه هیچ بهانه ای برای گریه هام یادم نمیاد، با خودم می گم اصلا چرا من هیچ کس رو ندارم که برم پیشش و هرچقدر دلم می خواد بیخودی و بی دلیل گریه کنم و اون نپرسه چرا گریه می کنی؟ نگه خوشی زده زیر دلت، نگه "وااا! زن گنده! خودت رو جمع کن! این اداها چیه؟!" و چون چنین کسی رو سراغ ندارم، دلم برای خودم می سوزه،  پس گریه می کنم!

من قبلا هیچ وقت چنین آدمی نبودم. یادم نمیاد هیچ وقت الکی و بی دلیل گریه کرده باشم. روزهایی بوده که دلتنگ و بی حوصله بودم، اونهم خیلی کم و به ندرت، اما هیچ وقت کارم به گریه کردن نرسیده. برای همین نه خودم و نه هیچ کدوم از اطرافیانم عادت به این قضیه نداریم! تا حالا نشده برم پیش ممولم یا خواهرم یا حتی یکی از دوستام و بگم بشین، می خوام برات گریه کنم، همینجوری بیخودی دلم گرفته. خسته م. افسرده م. نپرس چی شده، فقط بذار گریه کنم! اصلا خودم هم روم نمی شه همچین کاری بکنم. خجالت می کشم. اگر الان یک دفعه چنین کاری ازم سر بزنه، احتمالا یا همه چهار تا شاخ درمیارن، یا فکر می کنن حتما یک طوری شده و من نمی خوام راستشو بگم. مثلا خواهر خانومی فکر می کنه احتمالا با ممولم دعوام شده و دارم قایم می کنم و بعد هم چون خیلی دل نازکه خودش می شینه پا به پای من گریه می کنه! یا مامان خانومی فوری فکر می کنه من از دست خودش ناراحتم و عذاب وجدان می گیره و می گه "مادر من که هرکاری از دستم براومده برای تو کردم، مگه من مادر بدی بودم، مگه کوتاهی کردم، اگر اون یکی تخت رو برای بچه دوست داشتی، خب می ریم اینو پس می دیم و اون یکی رو می خریم!!!" حالا بیا قسم و آیه بخور و ثابت کن که بابا ربطی به تو نداره. ممول هم چون مرده و چون اینجور احساسها مخصوص زنهاست، اصلا نمی تونه بفهمه که چرا آدم باید بیخودی گریه ش بیاد؟ چرا بدون اینکه اتفاق بدی افتاده باشه، آدم باید خسته و دلگیر و افسرده باشه؟! مگه می شه؟! و توی دلش فکر می کنه که "این هم خل و چل از آب در اومد!!"

 و برای همینه که می گم این افسردگی هم بد کوفتیه، اگر دیگران به گریه کردنهای تو عادت نداشته باشن، اگر قبلا آدم قوی و شادی بوده باشی، اگر نخوای کسی بفهمه که تو چقدر تازگیها لوس شدی و دلت می خواد برای ترک دیوار هم گریه کنی. اگر ... 


کلمات کلیدی: