عنوان نداره آقا٬ مگه زوره؟!
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ 

روزهای آخر اسفند رو با تمام وجود دوست دارم. همیشه دوست داشتم. همه جا تمیزه٬ همه خشحالن٬ همه در حال بدو بدو کردن و همه چیز رو برای سال جدید آماده کردنن. هرچقدر از روزهای اول بعد از تعطیلات عید بدم میاد٬ عاشق این روزهای آخر سالم. پر از بوهای خوب٬ هوای خوب٬ پر از زندگی٬ شادابی٬ سرزندگی.

اما امسال ...

هرچی صبر می کنم اون حال و هوا نمیاد سراغم! بی حوصله ام. خود درگیری مزمن می دونین چیه؟ من همونجوری ام. خودم هم نمی دونم چمه! مثل هر سال شاد نیستم. مثل هرسال که برای اومدن این روزها مثل بچه ها ذوق می کردم٬ مثل هرسال که این روزها سرم حسابی گرم کارهای آخر سال و خونه تکونی و خرید شب عید(حتی اگر شده یک روسری)  و شیرینی درست کردن برای عید بود ... نمی دونم چمه؟!

چند تا اتفاق ریز و درشت بد هم افتاده که هر کاری می تونم نه می تونم بی خیالش بشم و نه باهاش کنار بیام.

 خلاصه که نگرانم نشین اگر چند روزه نیستم. چیزیم نیست. فقط بی حوصله م.


کلمات کلیدی: