رامونای خود نويسنده پندار!
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧ 

چند روز پیش داشتم با یه دوست خیلی خیلی خوب٬ که از صدقه سری همین وبلاگ نویسی پیداش کردم٬ حرف می زدم. یه چیزهایی بهم گفت که دلم خواسته اینجا هم بنویسم تا شما هم بدونین! اولا بگم که من ایشون رو به عنوان یک نویسنده و البته سخنور! و طنز نویس قهار خیلی قبول دارم و بارها با خوندن نوشته هاش آرزو کردم کاش من هم می تونستم به این خوبی بنویسم. دوما هرچی هم می گم عین حقیقته٬ می گین نه آدرس بدم برین از خودش بپرسین! تازه اصرار هم داشت که اصلا تعارف و تعریفی در کار نیست و خیلی جدی داره می گه. بهم گفت که خوب می نویسم! (به گیرنده هاتون دست نزنید٬ درست دیدین! دقیقا همین رو گفت) گفت که خوندن نوشته های من راحته٬ بدون پیچیدگی و روون می نویسم. (به خدا خودش گفت٬ چرا اینجوری نگام می کنین؟!!) گفت که اگر ترشی نخورم (چه انتظار محالی!!) شاید یه چیزی بشم و نویسندگی رو جدی تر دنبال کنم و اینها.

حقیقتش خیلی از شنیدن این حرفها خوش به حالم شد! من از نوشتن خیلی خوشم میاد. همونجوری که قبلا هم گفتم از تعریف کردن ماجراهایی که اتفاق افتاده لذت می برم. وقتی این وبلاگ رو تاسیس! کردم هدفم دقیقا همین بود. اینکه اتفاقهای روزمره زندگیم رو یه جایی ثبت کنم. چیزهایی رو که برای دیگران نمی گم (چون احتمالا اونقدر جالب نیست که ارزش تعریف کردن رو داشته باشه) یه جایی بگم٬ برای همین هم اسمش رو گذاشتم «چیزهایی که نگفتم». دلم نمی خواد دچار روزمرگی بشم و جزئیات گذشته م و خاطراتم یادم بره. الان وقتی نوشته های قبلی خودم رو می خونم٬ از اینکه روزهای گذشته رو دقیق و جزء به جزء برام زنده می کنه خیلی خوشم میاد.

به هرحال من همیشه همینجوری می نویسم. هیچ وقت خودم رو برای نوشتن توی فشار نمی گذارم. اگر سوژه جالبی برای نوشتن نداشته باشم٬ اگر اتفاق جالبی نیفتاده باشه٬ نمی نویسم. از قبل زیاد به چیزی که می خوام بنویسم فکر نمی کنم٬ مثل حرف زدن. هرچیزی که همون لحظه به ذهنم میاد رو می گم. خیلی کم می شه برگردم و نوشته هام رو اصلاح کنم٬ پاک کنم یا جمله هاش رو عوض کنم. مثل اینکه واقعا کسی روبروم نشسته و دارم براش تعریف می کنم.

مدرسه که می رفتم٬ یادمه یکی از محبوب ترین درسهام انشا بود. وقتی موضوعهای انشا احساسی و قلمبه سلمبه بود٬ من عزا می گرفتم (معمولا از نوشته های خواهر خانومی که متخصص نوشتن متنهای ادبی و رمانتیک بود کپی می کردم!!!) اما وقتی موضوعها رئال و واقع گرایانه بود (مثلا تابستان خود را چگونه گذراندید!!!)  و می شد کمی هم توش طنز نوشت٬ عروسی من بود! انقدر می نوشتم که یک زنگ کامل خوندنش طول می کشید! عاشق این بودم که معلمها جلسه اول سال می اومدن سر کلاس و می گفتن یه انشا در توصیف شخصیت خودتون بنویسین. همه بچه ها می موندن که چی بنویسن و نهایتا ۲-۳ خط بیشتر حرف برای گفتن نداشتن. اما من ...! انقدر می نوشتم که معلمه از کرده خودش پشیمون می شد و احتمالا به خودش می سپرد دیگه سر هیچ کلاسی چنین موضوعی رو نگه! یادمه یکبار یادم رفته بود انشا بنویسم (خیله خب بابا! تنبلیم اومده بود٬ حتما باید به روم بیارین؟!) معلممون هم گیر داد که تو بیا انشاتو بخون. من هم دفتر انشامو گرفتم دستم و شروع کردم از حفظ انشا خوندن. یه نیم ساعتی حرف زدم ـ حالا نمی دونستم کجا جمعش کنم! ـ تا بالاخره تموم شد و دفترم رو بردم که معلم بهم نمره بده٬ قیافه معلمه دیدنی بود وقتی فهمید این همه وقت داشتم از روی صفحه سفید می خوندم!!

تا الان فکر نمی کردم اینجور نوشتن یک حُسن و امتیاز باشه. نمی دونستم دیگران هم از این مدل نوشتن من خوششون میاد یا نه؟ حالا دلم می خواد شما هم راجع به نوشته هام نظر بدین. به نظرتون اینجور نوشتن جالبه؟ چیزی هست که بشه بهش گفت حُسن؟ چقدر از نوشته های این وبلاگ (هم از نظر موضوعی و هم از نظر سبک نوشتن) خوشتون میاد؟ یعنی می گین به خودم امیدوار باشم؟ تنبلی نکنین٬ فقط یک کلیک کوچولو و صرف چند دقیقه وقت٬ واقعا برام مهمه که نظرتون رو بدونم. مرسی!


کلمات کلیدی: