پست دندونی پارسا!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ 

امروز داشتم نوشته های قبلی خودم رو می خوندم٬ دیدم ای بابا! من چقدر بی معرفتم! از وقتی قرار شده خودم نی نی دار بشم٬ اصلا از پارسا هیچی ننوشتم. اگر پارسا بزرگ بشه و اینها رو بخونه٬ چی می گه؟ می گه خاله خانوم٬ باشه! سرت گرم نی نی خودت شد٬ منو یادت رفت؟! نه عزیز خاله٬ تو که میدونی خاله چقدر عاشقته! حالا اینهم یک پست اختصاصی برای آقا پارسا که فکر نکنه خاله ش اونو یادش میره. (بالاخره هرچی باشه من دختر دارم٬ باید هوای این خواهر خانومی و پسرش رو داشته باشم دیگه مادر!!)

وای وای! فقط نمی دونم از کجاش براتون بگم؟! انقدر که این پسر خوردنیه! من پسر به این ملوسی و نازداری ندیده بودم. نه فکر کنید من که خاله شم اینو می گم ها! هرکی می بینش عاشقش می شه. از بس این پسر آقا و خوش اخلاقه. انقدر جلوی غریبه ها قشنگ آبروداری می کنه که خدا بدونه. نه یک ذره بد اخلاقی می کنه٬ نه غریبی می کنه٬ نه گریه و زاری. خیلی راحت بغل هر کسی میره و باهاش دوست می شه. اگر هم خیلی طرف غریبه باشه و باهاش رودربایستی داشته باشه، محکم می چسبه به بغل طرف و سرش رو میگذاره روی شونه ش که صورت طرف رو نبینه و خجالت نکشه! رابطه ش با بچه ها (طیف سنی 0 تا 5 سال) خیلی خوبه. کاملا درک می کنه که اونها هم مثل خودشن و با آدمهای دیگه فرق دارن. سعی می کنه نی نی ها رو ناز کنه و یه جوری محبتش رو نشون بده که البته این ابراز محبت گاهی منجر به فرو کردن انگشت توی چشم یا دماغ نی نی مزبور تموم می شه! اما به نظر من قشنگترین کاری که بلده، بوس کردنه، البته به شیوه خودش. وقتی کسی رو که دوستش داره می بینه، مخصوصا اگر یک مدت هم طرف رو ندیده باشه و دلش تنگ شده باشه، یک دفعه هیجان زده می شه، با اون دستای کپل کوچولوش، دوطرف صورت آدم رو میگیره و میاره طرف خودش، بعد لبهاش رو باز می کنه و صورت آدم رو محکم می خوره! مثل بوس کردن با دهن باز! انقدر این کار رو با احساس و خوشگل انجام میده که آدم دلش ضعف می ره. قشنگ می دونه که این کار یک جور ابراز محبت کردنه. من دیوونه این بوس کردنشم. معمولا برای مامانش و افراد نزدیک خانواده و البته نی نی ها (مخصوصا اگر دختر باشن!) اینجوری ابراز احساسات می کنه.

همه اعضای خانواده رو به خوبی می شناسه و دیگه حتی کاربرد! هر کدوم رو هم یاد گرفته. می دونه که مامانش و باباش از همه بهش نزدیکترند و بعد هم من و مامان خانومی. می دونه که آقای پدر و عمو ممولش همیشه باهاش بازی می کنن و برای سرگرم شدن مناسبند! احساس می کنم توی ذهنش کاملا کسانی رو که می شناسه اولویت بندی کرده و می دونه هرکس برای چه کاری خوبه.

عاشق رقصیدن و آواز خوندن و دس دسی کردنه. با هر نوع آهنگ یا کلام موزیکال و ریتمیک (حتی صدای اذان و نوحه) خودش رو تکون تکون می ده و دست و پا می زنه و انقدر این کار رو با جدیت انجام می ده که انگار بهش پول دادن! یا اگر یک موقع صدای موزیک بیاد و نرقصه، بلایی سرش میارن! اگر سر حال باشه و مشکل خاصی نداشته باشه، خودش هم با صداهایی که از خودش درمیاره با آهنگ همراهی می کنه.هنوز هیچ کلمه ای رو به صورت ارادی و کامل نمی گه. فقط وقتی خیلی خوشحاله و می خواد حرف بزنه یک عالمه «با» یا «ما» پشت سر همدیگه ردیف می کنه که ما خودمون تعبیرش می کنیم به بابا یا مامان!

الان دیگه تقریبا همه غذاها رو می تونه بخوره، اما بیشتر غذاهایی رو دوست داره که آدم بزرگها می خورن. از سوپ مخصوص و غذای بچه زیاد خوشش نمیاد. اما در عوض عاشق برنج و خورش و مرغ و آبگوشته. با چنان اشتها و علاقه ای دلستر می خوره که انگار صدسال نوشابه خور بوده. شیر مامانش دیگه براش حکم سرگرمی و مخلفات بین روز رو داره. وقتی مامانش از سر کار میاد و بهش شیر میده، انگار اکس زده! کلی شارژ می شه و شروع می کنه به آواز خوندن و رقصیدن.

شیطون بودنش از الان کاملا مشخصه. اگر 5 ساعت کسی باهاش بازی کنه خسته نمی شه. دوست داره تمام مدت یکی پیشش بشینه و باهاش حرف بزنه و بازی کنه و قربون صدقه ش بره. اما هیچ وقت بهش نگن بخواب! اصلا دلش نمی خواد آروم یک جا دراز بکشه تا خوابش ببره. اگر هم خوابش بگیره دلش می خواد انقدر آواز بخونه و شیطونی کنه تا انرژیش خود به خود تموم بشه و خوابش ببره. از بازی دالی خیلی خوشش میاد و بین اسباب بازی ها هم اونهایی رو که آهنگ می زنن با یک صدا و حرکتی از خودشون درمیارن بیشتر دوست داره. اما کلا چیزهای دیگه رو که بهش مربوط نیست به اسباب بازی های خودش ترجیح میده! مثل کلید، موبایل، گوشی تلفن، سیم، کفگیر و ملاقه و ... وقتی حوصله ش سر میره و دیگه حاضر نیست روی زمین بشینه و تنها بازی کنه، وقتی از همه اسباب بازیهاش خسته می شه و همه رو پرت می کنه اینور و اونور، کنترل تلویزیون رو به عنوان آس آخر براش رو می کنم!! اون موقع از خوشحالی دیگه سر از پا نمی شناسه! خوشحال از سعادتی که نصیبش شده چند ساعتی با اونهمه دکمه سرگرمه.

هنوز نمی تونه راه بره. از چهار دست و پا رفتن هم زیاد خوشش نمیاد. اما دوست داره یک نفر دستش رو بگیره و آقا رو هرجا که دل مبارکشون می خواد راه ببره. انقدر هم از این کار احساس غرور می کنه، فکر می کنه خودش تنهایی داره راه می ره. به همه اتاقها سرک می کشه و همه جای خونه رو وارسی می کنه. اگر هم چیز جالبی روی زمین ببینه، همونجا می شینه و دیگه به هیچ قیمتی حاضر نیست بلند بشه.

خلاصه که سرگرمی ای درست شده برای ما. من و ممول گاهی خودمون توی خونه ادای کارهاش رو درمیاریم و با هم می خندیم! ممول مثل پارسا آواز می خونه یا میرقصه! منهم که نهایتا دو روز بتونم نبینمش. گاهی روزها که توی خونه تنهام، یادش می افتم، یاد اون پاهای قلمبه ش (که مثل کوکو پف کرده!) یاد دستهاش که از بس کپله نمی تونه چیزی رو بگیره! یاد بوس کردنش، اونوقت احساس می کنم اگر همین الان بغلش نکنم و سفت فشارش ندم، می میرم! خدا رو شکر که ما فقط یک طبقه با هم فاصله داریم، اونهایی که از عزیزاشون دورن، اونهایی که یک شهر یا حتی کشور دیگه زندگی می کنن، چیکار می کنن واقعا؟!

اینهم از پست اختصاصی آقا پارسا به مناسبت نه ماهگیش و دراومدن اولین دندون خوشگلش. عزیز دلم، دندونت مبارک. دیگه داری تبدیل به یک آدم راست راستکی می شی!!

پ.ن: الان یادم افتاد که یک چیزی رو ننوشتم. پارسا عاشق هرچیزیه که به جایی آوییزونه یا چیزی که به یه نحوی از جایی زده بیرون و جلب توجه می کنه! مثل گردنبند توی گردن٬ دکمه روی لباس٬ دسته زیپ و ... یک عروسک خرس پو داره که تقریبا هم اندازه خودشه. وقتی اون عروسک رو می گذاریم جلوش٬ فکر می کنین از همه بیشتر به کجای عروسک علاقه نشون میده؟ گوشش؟ دماغش؟ چشماش؟ نخیر! به مارکی که به در باسن عروسک آویزونه! ساعتها با اون مارک سرگرمه و عاشقانه باهاش حرف می زنه و بازی می کنه٬ بدون توجه به خود عروسک!! به قول دائیش بچه از الان مارک بازه!


کلمات کلیدی: