تجربه های شيرين دوران بارداری
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ 

این قسمت: ویار!!

امروز می خوام از تجربه های این روزهام براتون بگم. دفعه قبل که از احساسم نسبت به نی نی و کلا بارداریم نوشتم خیلی برای خودم مفید بود! چون خیلی از مامان های خوب وبلاگ نویس لطف کردن و از تجربه های این دوران خودشون برام نوشتن و من رو از حس خود بی احساس پنداری! نجات دادن. این شد که تصمیم گرفتم بازهم از این روزها و اتفاقات جدیدش بگم که هم کمکی به خودم باشه و هم راهنمایی برای خانمهای در حال مادر شدن. از آقایون خواننده این وبلاگ هم عذر می خوام٬ اگر این مباحث براشون زیاد جذاب نیست. هرچند که خوندنش براشون بی فایده هم نیست و حداقل ممکنه خانومهاشون رو بهتر درک کنند.

و اما بحث شیرین ویار!

اولا من بگم که خودم هم هنوز دقیقا نمی دونم این کلمه ویار دقیقا از کجا اومده و قدیمی ها به چی می گفتن ویار. یعنی بالاخره نفهمیدم ویار اون چیزیه که خانمهای حامله هوس می کنن و اگر همون موقع نخورن حالشون بد می شه؟! یا اون چیزی که بهش حساسن و اگر بخورن حالت تهوع بهشون دست میده؟! می گن قدیمها زنهای حامله هوس گچ دیوار می کردن یا خاک و مهر می خوردن! اما فکر نمی کنم این روزها با وجود اینهمه خوردنی خوشمزه تر از گل و آجر کسی از این هوسها بکنه.

من کلا قبل از حاملگی هم به قول مامان خانومی ویار سر خود! بودم. یعنی از اونهایی که دم به ساعت هوس خوردن یک چیزی می کنن! و این چیز هم معمولا یک جور هله هوله و معمولا هم ترش بود. دیگه چه برسه به اینکه حالا حامله هم هستم. فقط با این تفاوت که قبلا ها زیاد کسی این هوسهای من رو جدی نمی گرفت! اما الان به خاطر نی نی هم که شده تا من یه چیزی دلم بخواد دهها داوطلب پیدا می شن که اون چیز رو برام مهیا کنن! و خوب از قدیم هم گفتن: کسی که نازخر داره٬ اگه ناز نکنه خره!! پس در نتیجه اگر یک شب جمعه توی ماه رمضون٬ ساعت ده شب٬ درحالیکه داریم از مهمونی برمی گردیم من به ممول بگم که دلم از اون آلو کثیف ها می خواد و از آریا شهر تا دربند بکشونمش تا برام آلو بخره و بعد از خوردن یک قاشق از آلوی مزبور٬ به علت خوردن مقدار زیادی کله پاچه موقع افطار٬ حالم بد بشه و بقیه ش رو بریزم دور٬ کسی نمی تونه ایرادی بهم بگیره و دعوام کنه!! خوب تقصیر من چیه؟ حاملگیه دیگه!!

ماههای اول حاملگی٬ مدام دلم هله هوله و چیزهای ترش می خواست. این که می گم دلم می خواست٬ یعنی حالم یه جوری بد می شد که احساس می کردم اگر مثلا یه بسته کرانچی بخورم خوب می شم. یه حالتی که نمی دونم اسمش چیه. حالت تهوع نیست. آدم یه دفعه یه جور خلا احساس می کنه! من گاهی دقیقا احساس می کردم که لواشک خونم کم شده و همین الان اگر لواشک نخورم٬ می میرم!! یک روز که چنین حسی بهم دست داده بود٬ رفتم سر یخچال و ترش ترین نوع لواشکی که داشتیم رو انتخاب کردم (توی یخچال خونه ما همیشه حداقل ۵ نوع مختلف لواشک پیدا می شه. ممکنه میوه و نون و پنیر نداشته باشیم٬ اما لواشک٬ امکان نداره نباشه) اما هرچی می خوردم اون احساس کمبود و خلا برطرف نمی شد. ترشی لواشکه به اندازه کافی ارضام نمی کرد! آخر سر لواشک رو برداشتم و روش قره قروت خیلی خیلی ترش مالیدم و بعد مثل ساندویچ پیچیدمش و با نمک خوردم!! وااای٬ جای همه تون خالی. نمی دونین چه حس خوبی بود. تمام دوستهام و فامیلها هم دیگه فهمیده بودن و هرکس هرچیز ترشی توی خونه شون داشت برای من می فرستاد. از انواع رب و لواشک و آلوچه و ترشیهای مختلف. چیزهایی در این دوران برام از اقصا نقاط شهر رسید که توی عمرم نخورده بودم! ترشی ذغال اخته٬ ترشی چغاله بادوم٬ رب نارنج٬ لواشک آلو جنگلی. دلتون نخواد خیلی چسبید!اما این حس ترشی خواهی٬ به تدریج کمرنگ شد و جای خودش رو به چیزهای دیگه خواهی! داد. مثلا یکی دو هفته ایه که گیر دادم به بستنی و آب میوه خنک و کلا مایعات سرد و شیرین. اگر نگران اضافه وزن نبودم قابلیت این رو داشتم که روزی تا ۱۰ تا بستنی و آیس پک بخورم و تازه بازهم دلم بخواد!

من خوشبختانه توی دوران حاملگیم اصلا حالت تهوع نداشتم و حتی یکبار هم -گلاب به روتون- بالا نیاوردم (هرچند گاهی خیلی دلم می خواست این اتفاق بیفته! حالا می گم چرا) اصلا حس بد اومدن از بویی یا غذایی رو نداشتم و ندارم. حتی بوهایی که دیگران رو ممکنه اذیت کنه. مثلا یکبار آقای پدر میگوی پاک نشده گرفته بود. هیچ کس هم به خاطر بوش حاضر نبود به میگوها دست بزنه. مامان خانومی که اصلا از در آشپزخونه تو نمی اومد. من با همکاری ممول همه رو پاک کردیم و برخلاف انتظار و تصور خودم اصلا هم حالم بد نشد. فقط بزرگترین مشکلی که من با غذاها دارم همون هوس کردن ناگهانی غذاهاست! یعنی اینکه اگر به هر نحوی یاد یک غذایی بیفتم٬ تا اون غذا رو نخورم ول کن معامله نیستم! مثلا اگر بوی یک غذایی بیاد٬ کسی در مورد غذایی حرف بزنه٬ یا حتی جایی اسم اون غذا رو بخونم یا عکسش رو ببینم٬ مخصوصا اگر در اون لحظه گرسنه هم باشم! دیگه از توی مغزم بیرون نمی ره تا وقتی عین همون غذا رو بخورم و در این فاصله هر غذای دیگه ای هم که بخورم بهم مزه نمی ده! اصلا هم لازم نیست اون غذا٬ غذای خیلی مهمی باشه. هرچی هم به ممول می گم بابا! اسم غذایی رو که امروز نداریم جلوی من نیار٬ فکر می کنه من دارم خودم رو لوس می کنم! به خانمهای باردار دیگه ای هم که مثل من به این حس دچار هستند٬ بگم که دیدن برنامه های آموزش آشپزی تلویزیون اونهم با شکم گرسنه٬ براشون مثل سم می مونه! و یکی دیگه هم این سریال مسخره جواهری در قصر. یک کاره! از اول تا آخر داره غذا پختن و غذا خوردن رو نشون میده.

حجم غذای آدم هم توی دوران حاملگی بین ۲ تا ۱۰ برابر اضافه می شه. من یک شکمویی شدم که نگو! دیگه هیچ جا آبرو برام نمونده. من قبل از بارداریم٬ تقریبا ۳ سال بود که اغلب روزها بیشتر از ۲ وعده غذا نمی خوردم. معمولا صبحانه می خوردم و یک وعده هم ساعت ۷-۸ شب. خیلی کم پیش میومد که ظهرها نهار بخورم. اولا چون از تنها غذا خوردن بدم می یاد. دوما هیچ موقع حوصله نداشتم و تنبلیم می اومد برای خودم یک نفر غذا درست کنم و معمولا وقت این کار رو هم نداشتم. اگر خیلی گرسنه بودم٬ نهایتا با نیمرو یا نون و پنیر و چای خودم رو سیر می کردم. اما حالا ... صبحانه رو که اگر کامل نخورم اصلا نمی تونم از جام بلند بشم. بین روز هم سعی می کنم حتما یک لیوان شیر رو با چند تا خرما بخورم. یک ظرف میوه هم که برای ویتامین دار شدن نی نی لازمه. هله هوله و آجیل و خرده ریز هم که جای خود داره. اونوقت سر ساعت ۱۲ ظهر دوباره چنان گرسنه م می شه و شکمم غار و غور می کنه که انگار صد ساله گرسنگی کشیدم!! منی که همیشه با هر چی گیر دستم می اومد خودم رو سیر می کردم٬ حالا به روزی افتادم که باید هر روز برای خودم غذا درست کنم٬ اونهم نه یک چیز سر هم بندی. غذای کامل با ماست و خیار و سالاد و دلستر و ... مخلفات کامل! مامان خانومی که خوردن غذای شب مونده رو برام قدغن کرده. خودم هم که مثل گرسنگان سومالی دایم دل ضعفه دارم. ممول هم که اگر بفهمه یک روز غذای دم دستی و بیخودی خوردم٬ چنان الم شنگه ای به پا می کنه که بیا و ببین. خلاصه که دارم انتقام اون روزهای بی قیدی و تنبلی رو پس می دم!

گاهی این دل ضعفه داشتن و دایم گرسنه بودن٬ بدجوری کار دستم می ده و آبروم رو می بره. یک روز خاله م اومده بود دیدن من و به قول خودش برای من ویارونه آورده بود. می گفت خاله جون برات بستنی ترش (با طعم شاتوت) آوردم. گفتم این بچه این بستنی رو بخوره٬ یک کم دهنش باز شه!! گفتم خاله جون خوردنی سراغ نداشتین من بخورم دهنم یک کم بسته شه؟ مردم از بس چیز خوردم!! والا من که هر چی شنیدم گفتن زنهای حامله بد غذا میشن٬ حالشون دایم به هم می خوره٬ هیچی از گلوشون پایین نمی ره. پس چرا من انقدر می خورم؟!!

غیر از تمام اینها٬ گاهی میشه که قند خونم به شدت میاد پایین و احساس تهوع و سرگیجه پیدا می کنم. باید توی کیفم همیشه یک چیز شیرین (مثل خرما) یا نشاسته دار (مثل بیسکوییت) داشته باشم. چون این حس انقدر یک دفعه و آنی اتفاق می افته که قدرت هرکاری رو از آدم می گیره و حتی فرصت نمی شه خودم رو به یک مغازه برسونم. اوایل حاملگیم که هنوز این حالتهای خودم رو کشف نکرده بودم٬ یک روز برای کاری رفته بودم یک شرکتی و با مدیرعامل جلسه داشتم. یکی از روزهای ماه رمضون و نزدیک ظهر بود. کارم طول کشیده بود و از ساعت ناهارم گذشته بود (شلمان رو یادتونه؟!!) یک دفعه احساس کردم سرم گیج میره و دیگه هیچ کدوم از حرفهای طرف رو نمی شنوم. هیچ خوردنی هم توی کیفم نداشتم و چون ماه رمضون بود٬ اونها هم هیچی برام نمی آوردن. در یک لحظه طلایی که مدیر عامل از اتاق رفت بیرون٬ یک مشت قند از توی قندون روی میز برداشتم و خودم رو از مرگ حتمی نجات دادم!

سنگین شدن معده هم یکی از عوارض خیلی ناراحت کننده حاملگیه که هرچی هم ماه بالاتر میره به خاطر فشاری که به معده میاد بدتر و شدیدتر میشه. این یکی از اون مشکلاتیه که من این روزها به شدت باهاش درگیرم. با اینهمه میل مفرطی که به غذا خوردن دارم٬ بعد از غذا٬مخصوصا غذاهای نفاخ چنان معده دردی می گیرم و سنگین می شم که آرزو می کنم کاش منهم از اونهایی بودم که بعد از غذا بالا می آوردم تا شاید یک کم حالم بهتر بشه. البته خوردن عرق نعناع با نبات (داغِ داغ یا یخِ یخ) بعد از غذا خیلی در رفع این مشکل کمک می کنه.

برای رفع حالت تهوع هم بو کردن لیمو ترش٬ نارنگی (اون سبزها که اول پاییز میاد) یا سیب قرمز خیلی مفیده. بستنی هم به خاطر سرد بودنش جلوی تهوع رو می گیره مخصوصا بستنی های ترش.

این هم از تجربیات امروز. امیدوارم براتون مفید باشه و تونسته باشم کمکی بکنم. لطفا شما هم اگر نظر یا اطلاعاتی دارین بنویسن.


کلمات کلیدی: