من و نی نی
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳ 

امروز دقیقا بیست و یک هفته از شروع بارداری من می گذره. یعنی بیشتر از نصف دوران بارداری رو گذروندم. خیلی زود گذشت. اصلا نفهمیدم چی شد! یعنی حداکثر تا ۱۸ هفته دیگه من مامان می شم؟! من؟ مادر؟ مگه می شه؟ مگه به همین راحتیه؟ یعنی من انقدر بزرگ شدم؟ انقدر بالغ؟ انقدر آدم شدم؟! باورم نمی شه.

هنوز خودم رو مامان نمی دونم. هنوز به چیزی که توی وجودم تکون می خوره٬ زندگی می کنه و بزرگ می شه حس فرزندی ندارم. هنوز وقت نکردم اونقدرها بهش فکر کنم. توی این مدت انقدر نگران سلامتی و زنده بودنش بودم که فرصت نشده باهاش ارتباط دیگه ای برقرار کنم. نمی دونم چرا انقدر نگران و مضطربم. تا قبل از ۴ ماهگی٬ بین هر دو بار که برم پیش دکترم برای معاینه٬ همه ش فکر می کردم یه بلایی سرش اومده! با خودم می گفتم الان که برم دکتره می گه خانوم اصلا بچه ای درکار نیست! مدام از مامان خانومی می پرسیدم: پس چرا این تکون نمی خوره؟ پس چرا بزرگ نمی شه؟ پس چرا اصلا معلوم نیست که هست یا نه؟!! مامان خانومی می گفت بابا بچه ۳ ماهه که تکون نمی خوره٬ صبر داشته باش. با خودم می گفتم حتما چون از آخرین باری که بچه دار شده خیلی گذشته٬ همه چی یادش رفته! یا می خواد منو دلداری بده! حتما بچه من دیگه مُرده!!! نمی دونم چرا این حس رو داشتم! البته از آخرین دفعه ای که رفتم معاینه و سونوگرافی٬ خیلی بهتر شدم. چون هم خودم با چشم خودم دیدمش٬ هم صدای قلبش رو شنیدم و هم اینکه از اون روز شروع کرده به تکون خوردن. انقدر با مزه تکون می خوره! انگار یکی توی دلم داره در می زنه!!

با این حال هنوز هم احساس نمی کنم یک موجودی غیر از خودمه. به نظرم می یاد خودمم! گاهی سعی می کنم باهاش ارتباط برقرار کنم. می رم جلوی آینه٬ نازش می کنم٬ باهاش حرف می زنم. اما یه جوریه. مثل اینکه آدم با دست یا پای خودش حرف بزنه! هنوز برام «یک نفر دیگه» نیست. هنوز جزیی از خودمه.

به نظر شما اگر یک روزی نی نی م بزرگ بشه و اینها رو بخونه٬ چی می گه؟ فکر می کنه من خیلی بی احساسم؟!


کلمات کلیدی: