هتل مامان!
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧ 

آخرین هفته اقامتمون توی خونه مامان اینها هم به خوبی و خوشی تموم شد. از اول هفته دیگه اگر خدا بخواد٬ اگر مشکلی٬ بلای آسمانی ای٬ اتوبوس جهانگردی ای! چیزی پیش نیاد٬ می ریم خونه جدید. پست بعدی رو از اونجا براتون می نویسم.

اما این یک هفته آخر وضعیتمون واقعا دیدنی بود. خواهر خانومی اینها آخر هفته پیش خونه شون رو تحویل دادند و وسایلشون رو جمع کردند و بردند خونه جدیدشون. اما به لطف خوش قولی عزیزان٬ هنوز نقاشی خونه شون تموم نشده بود. در نتیجه اونها هم بار و بندیل رو برداشتن و اومدن هتل مامان! تصور کنید ۸ نفر آدم بزرگ نه چندان آروم و یک بچه - که خودش به اندازه همه اون ۸ نفر ریخت و پاش و سر و صدا داره!- توی یک خونه! صبح ها که همه سر کار و زندگی شون بودن٬ همه چیز در صلح و آرامش بود. اما بعد از ظهرها ...! ۸ نفر به طور همزمان با هم حرف می زدن و از اتفاقات روزشون تعریف می کردن٬ می خندیدن٬ تلویزیون نگاه می کردن و در عین حال به حرفهای بقیه گوش می کردن. به همه این سر و صدا ها صدای آهنگ روروئک پارسا رو هم اضافه کنین! شب ها سر جای خواب و صبح ها سر دستشویی و حموم دعوا بود! طفلی مامان خانومی هم فقط سعی می کرد یه چیزی درست کنه بده اینهمه آدم بخورن!! یک روز همسایه طبقه بالا توی حیاط مامان خانومی رو دیده بود و بهش گفته بود: به سلامتی خبری شده که شما هر شب اینهمه مهمون دارین؟ بیچاره ها مونده بودن ۵۰ تا آدم هرشب توی این خونه چیکار می کنن؟!!

اما روزهای خیلی بامزه و به یاد موندنی ای بود. از اون روزها که برای آدم خاطره می شه.

فقط توی این مدت خیلی به مامان اینها زحمت دادیم. واقعا نمی دونم چه جوری می تونم این همه محبتشون رو جبران کنم. دلم می خواد یه کاری براشون بکنم. یه کاری که خیلی خوشحالشون بکنه. یه جور سوپرایز. اما هیچی به فکرم نمی رسه. شما می تونین کمکی بهم بکنین؟ یه چیزی می خوام تو مایه های یک هدیه. یک چیز غیر منتظره. هرچند که اینهمه لطف و مهربونی رو نمی شه با یک هدیه جبران کرد. اما لااقل می شه یه جورایی قدر دانی کرد. اگر چیزی سراغ دارین پیشنهاد بدین. به بهترین پیشنهاد جوایز نفیسی داده می شود!! بشتابید!


کلمات کلیدی: