بازی شب يلدا
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳ 

خوب این هم از شب یلدای امسال. یک سال دیگه هم یلدا اومد و رفت و پاییزی که اینهمه عاشقش هستم رو هم با خودش برد. امیدوارم یلدا به همگی خوش گذشته باشه و از کنار هم بودن حسابی لذت برده باشین. ما امسال هم مثل همه سالها از این بهانه برای دور هم بودن استفاده کردیم و با خاله ها و دایی و بر و بچ! یک یلدای مفصل برگزار کردیم. این بار میزبان دخترخاله جان بود و بانی خیر شد. آقای پدر (متخصص فال خانواده!) برای همه - حتی پارسا!- فال حافظ گرفت٬ بزرگترها قصه و داستان و خاطره تعریف کردن و خلاصه تا ساعت ۲ نصف شب گفتیم و خندیدیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. خستگی و کسلی این چند وقت حسابی از تنمون در رفت.

کارهای خونه تقریبا تمومه و تا آخر هفته - گوش شیطون کر٬ چشمش کور٬ دندش نرم!!- می ریم سر خونه و زندگیمون. اما این هفته خیلی اوضاع و احوال با مزه ای داریم. بعدا براتون می نویسم ازش.

و اما این بازی بامزه وبلاگستان.

اولا ممنون از دوستای خوبی که منو دعوت کردن. المیرا جون و مامان کیانا و رایان.

دوما این هم ۵ تا نکته ناگفته من (حالا فلسفه این عدد ۵ چیه؟!):

۱- من خیلی آدم کم صبری هستم. البته این تا حدودی توی خانواده ما ارثیه. از چیزی که بیشتر از همه توی دنیا ازش متنفرم٬ منتظر موندنه! اصلا نمی تونم برای چیزی انتظار بکشم. حالا اون چیز هر چی می خواد باشه و  این اصلا خصوصیت خوبی نیست. (این ویژگیم توی چند تا پست اخیر کاملا مشخصه!)‌

۲- از کاری که خیلی خوشم میاد٬ حرف زدن و سخنرانی کردنه!! از اینکه چیزی رو٬ ماجرایی رو  تعریف کنم خیلی خوشم میاد. اگر طراح نمی شدم٬ حتما معلم٬ استاد دانشگاه یا سخنران می شدم که همه ش بتونم حرف بزنم! تعریف از خود نباشه٬ کمی هم توی این کار تبحر دارم و خوب می تونم چیزی رو برای دیگران توضیح بدم و بهشون بفهمونم. مدرسه که می رفتم گاهی احساس می کردم بعضی از معلم ها اصلا بلد نیستن درس رو خوب توضیح بدن و همه ش نگران این بودم که بچه ها درس رو نفهمن! گاهی که بچه ها سوالی می پرسیدن٬ به معلمه می گفتم: می شه من جوابش رو بدم؟!! معلم ها هم همیشه از این کار من لجشون در میومد!

۳- در ادامه مورد بالا و علاقه وافرم به حرف زدن٬ اصلا نمی تونم حرفی رو توی دلم نگه دارم. نه اینکه آدم دهن لقی باشم و حرفها و رازهای دیگران رو بگم ها! نه! اتفاقا در این زمینه تا جایی که خودم می دونم آدم رازدار و قابل اعتمادی هستم. اما احساس خودم و حرفهای خودم اصلا تو دلم نمی مونه. به قول معروف دلم تاقچه نداره! وقتی چیزی خوشحال یا ناراحت یا عصبانیم کرده باشه٬ یا کلا وقتی یک حرفی توی مغزمه٬ انگار شاخم می زنه!٬ تا برای یکی (معمولا ممول) تعریف نکنم٬ راحت نمی شم. اگر خوابی ببینم و نصف شب از خواب بیدار بشم٬ به سختی می تونم تا صبح صبر کنم٬ حتی بعضی وقتها همون نصف شب ممول بیچاره رو بیدار می کنم و براش خوابم رو تعریف می کنم٬ وگرنه تا صبح از خوابی که تعریف نشده توی مغزم مونده خوابم نمی بره!!

۴- از آشپزی کردن خیلی خوشم میاد. بعضی غذا ها رو هم (به گواهی دیگران) خیلی خوب درست می کنم. از جمله لازانیا و سوپ قارچ (وای! دل خودم خواست!!) به همون اندازه هم از غذا خوردن لذت می برم! آدم شکمویی نیستم و روی غذا هم اصلا وسواس ندارم و غیر از کدو حلوایی تقریبا از تمام غذا ها و خوردنی ها خوشم میاد. اما یکی از تفریحات مورد علاقه م غذا خوردنه (مخصوصا الان و با وجود نی نی!!) غیر از غذا از انواع هله هوله هم خیلی خوشم میاد٬ مخصوصا بستنی!

۵- کلا آدم واقع بینی هستم و از بچگیم هم زیاد قوه تخیل نداشتم و کمتر رویاپردازی می کردم. اما یکی از رویاهای خیلی پررنگ و مورد علاقه م این بود که یک چراغ جادو داشته باشم! و همیشه به این فکر می کردم اگر یک روز  به یه همچین چیزی رسیدم باهاش چیکار کنم که بهترین استفاده رو ازش کرده باشم!! با خودم می گفتم: حالا اومدیم و یک روز یک غولی٬ دیوی٬ پری ای٬ چیزی اومد و خواست سه تا آرزو یا حتی یک آرزوی منو برآورده کنه٬ اگر از قبل بهش فکر نکرده باشم و برنامه ریزی نداشته باشم٬ ممکنه غافلگیر بشم و آرزویی بکنم که خیلی هم به درد بخور نباشه و این فرصت طلایی رو از دست بدم! حالا آدم یک کم رویا پردازی کنه و به چیزهای غیر ممکن و احمقانه فکر کنه بهتره یا منطقی باشه ولی بعدا یک عمر حسرت بخوره!! به کسی نگین٬ هنوز هم طبق همین منطق گاهی وسوسه می شم و به این مسئله فکر می کنم! اما خیلی وقته که دیگه می دونم از غوله چی بخوام!!

خب این هم از ۵ تا مورد من. چقدر حرف زدم! حالا با تمام وجود مورد ۲ رو درک کردین؟!!

حالا من هم ۵ نفر رو دعوت می کنم تا توی این بازی شرکت کنن. اول از همه پانته آ خانوم غربتستان. با اینکه می دونم قبلا هم دعوت شده اما چون مدتیه ازش خبری نیست٬ من هم دعوتش می کنم تا شاید زودتر بیاد. بعد بهاره جون٬ مامان آیسان. ریشه در خاک. چرتینکوف عزیزم٬ مامان کوچیلی و ترنم گل سرخ.

بازی با مزه ایه ها! نه؟


کلمات کلیدی: