رامونای افسردهء لوس ننر نغ نغوی از خود راضی ...!
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٦ 

مشکلات هفته قبل تا حدودی برطرف شدن و خدا رو شکر اوضاع خیلی بهتره. حال جسمی من هم خوبه و به نظرم نی نی هم همینطور. اما از نظر روحی خیلی رو به راه نیستم.

حقیقتش احساس می کنم یه جورایی دارم دچار افسردگی می شم! از این وضعیت خسته شدم. تقریبا یک ماهه که از خونه مون اومدیم بیرون و هنوز هم کارهای خونه جدید تموم نشده. روز اول اصلا قرار نبود اینهمه طول بکشه. اما آدم وقتی کار رو شروع می کنه٬ دلش نمیاد نصفه و نیمه ولش کنه. اول تصمیم گرفتیم توی اتاق خواب یک کمد دیواری اضافه کنیم. بعد قرار شد یک دیوار رو برداریم و هال رو بزرگتر کنیم٬ خلاصه کارها هی کش اومد! مردم هم که ماشاا... همه خوش قول! تنها چیزی که براشون مهم نیست وقت دیگرانه. انقدر توی این مدت منت عمله و بنا و گچ کار و نقاش رو کشیدیم که ممول چند روز پیش می گفت: بابا بریم کارگر شیم! اینها که اجر و قربشون از ما بیشتره!! یکی نیست به اینها بگه بابا! مگه آزار داری کاری رو که یک هفته طول می کشه٬ بیخود قول میدی و میگی دو روزه تمومش می کنم. آخه آدم روی حرف تون حساب می کنه٬ برنامه ریزی میکنه ... خلاصه که خدا سر و کارتون رو با این کارگرهای ساختمونی نندازه! هر کردومشون از هر صنفی٬ یه جور پدر آدم رو در میارن.

به خدا نمی خوام خودم رو لوس کنم یا آدم ناشکر و قدر نشناسی باشم. می دونم که باید از خدام باشه. می دونم که خیلی ها برای همینش هم حسرت می کشن. اما چیکار کنم دست خودم نیست. خیلی خسته شدم. دلم خونه خودمون رو می خواد. دلم تختخواب خودم رو می خواد. حتی دلم برای ملافه های روی تختم هم تنگ شده!! با اینکه اینجا٬ طفلی مامان خانومی نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم و همه کارها رو خودش می کنه. اکثر روزها هم توی خونه تنهام (البته اگر پارسا رو حساب نکنیم!)‌ و بیشتر روز رو استراحت می کنم. اما با همه اینها هیچ جا خونه خود آدم نمی شه. نمی دونم می فهمین چی می گم یا نه؟!

چیزی هم که بیشتر از همه اذیتم می کنه٬ همین توی خونه موندن و بیکاریه. من اصلا به خونه موندن عادت ندارم. به اینکه صبح از خواب بیدار بشم و ندونم اون روز رو چیکار کنم عادت ندارم. به روزهای یکنواخت و یک شکل عادت ندارم. به دائم استراحت کردن و خوابیدن و علاف و بیکار بودن عادت ندارم. به وقت تلف کردن و بی مصرف بودن عادت ندارم. من عادت دارم انقدر از صبح تا شب کار داشته باشم که تا شب به نصفش هم نرسم و وقت کم بیارم! من عادت دارم انقدر اینور اونرو بدوم که شب از خستگی خوابم نبره٬ عادت دارم برای یک ذره بیکاری و اوقات فراقت حسرت بکشم!! دلم برای خیابون تنگ شده! برای راه رفتن توی غروبهای پاییز٬ برای منتظر تاکسی کنار خیابون وایسادن٬ برای خرید کردن و مغازه دیدن٬ برای زیر بارون خیس شدن٬ دلم برای بدو بدو کردن و خسته شدن تنگ شده! باورتون می شه؟!! روحیه م رو حسابی از دست دادم. گاهی اصلا می زنم زیر همه چیز. هفته پیش به ممول می گفتم اصلا نه بچه می خوام نه خونه. می خوام برگردم توی خونه قبلی مون. فقط حالم خوب باشه و بتونم از خونه برم بیرون. دیگه هیچی نمی خوام!! خیلی بدم. نه؟

اگر مامانم یک کلمه از این حرفها رو بشنوه٬ کارم ساخته ست!!

فقط تو رو خدا شماها دیگه نصیحتم نکنین!! خودم می دونم که دارم زیادی خودم رو لوس می کنم٬ خودم می دونم که خوشی زده زیر دلم!‌ خودم می دونم که اگر صبر کنم همه چیز درست می شه و یک روز که اینها رو اینجا بخونم از دست خودم لجم می گیره! اما فعلا که احساسم اینه و کاریشم نمی تونم بکنم.


کلمات کلیدی: