مراسم رقص تانگوی سگ و گربه!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٥ 

نمی دونین این روزها خونه ما چه خبره. همون بهتر که نیستین و ببینین! مصداق بارز ضرب المثل : سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید!! اگر تا حالا این ضرب المثل رو نشنیده بودین بقیه ش رو بخونین تا بفهمین کجا به کار می ره!

خونه مون رو فروختیم و یکی دیگه خریدیم. وقتی بدون مقدمه و به این راحتی می گم فروختیم و یکی دیگه خریدیم، دلیل دارم. چون واقعا به همین سرعت و به همین راحتی این کارو کردیم! در واقع در عرض یک هفته! یکشنبه قبل برای اولین بار خونه مورد نظر رو دیدیم و پسندیدیم. سه شنبه خریدیمش و پنج شنبه هم خونه خودمون رو فروختیم. جمعه این هفته هم باید خونه رو تحویل بدیم و بریم!! نمی دونم عمق فاجعه رو درک کردین یا نه؟!! منظور اسباب کشی یک هفته ایه.

کسی که خونه مون رو خرید، گفت به شرطی به اون قیمتی که ما گفتیم خونه رو می خره که نهایتا تا آخر آبان خالیش کنیم. ما هم چون اول اون یکی خونه رو خریده بودیم (به قول معروف اول منار رو دزدیده بودیم!) مجبور بودیم به هرچی اون می گه راضی باشیم، وگرنه ممکن بود به این سرعت مشتری دیگه ای گیرمون نیاد و ما بمونیم و یک منار دزدیده شده که نمی دونستیم چیکارش بکنیم!

حالا از اون طرف خونه ای که خریدیم نوسازه و هنوز نقاشی نشده و کابینت هم نداره. این هم یعنی حداقل 20 روز کار! در نتیجه باید وسایلمون رو بذاریم رو کولمون و بریم خونه یکی (بخونید مامان خانومی طفلکی!) خراب بشیم تا اونجا آماده بشه. حالا همه اینها رو بذارین کنار استراحت مطلق بودن من و ببینین چه آش شله قلمکاری از توش در میاد!

از اینکه داریم جابجا می شیم و خونه ای که می ریم خیلی بهتر از این یکیه خیلی خوشحالم. مخصوصا که با خواهر خانومی اینها توی یک ساختمون هستیم. ما طبقه هشتم و اونها نهم. این یکی از بزرگترین حسن هاشه. اما انقدر همه کارهامون به هم گره خورده و قاطی پاطی شده که وقت سر خاروندن نداریم. اسباب کشی و وسایل جمع کردن هم از اون کارهاییه که هرکسی فقط خودش می تونه انجام بده و بس. من هم که دستم از همه جا کوتاهه!! همین جوریش می گن هر سه تا اثاث کشی برابره با یه آتش سوزی! دیگه چه برسه که وضعیت ما هم اینجوریه!

باز هم من از همه کمتر کار دارم و دیگران بار من رو هم به دوش می کشند. ممول طفلکم از وقتی از سر کار میاد خونه شام درست می کنه، ظرف می شوره و بعد هم میاد تا با هم وسایل رو بسته بندی کنیم. حالا این وسط  یک ماموریت کاری هم بهش دادن که باید دنبال کارهای اون هم باشه. از کار ویزا و پاسپورت تا کارهای شرکت که به خاطر ماموریتش بیشتر و فشرده تر شده. خلاصه طفلی شب سرشو رو بالش نذاشته بیهوش می شه.

خونه مون دیدنیه! کارتون و روزنامه و لباس و ظرف و ... همه چی وسط حال به هم گره خورده. هیچ وقت در زندگیم خونه مون انقدر به هم ریخته نبوده. به قول معروف تو خونه مون سگ می زنه و گربه می رقصه. تانگو، سالسا، عربی! تازه آهنگ های درخواستی هم اجرا می کنن! دیگه زدم به رگ بی خیالی. خودم که کار چندانی ازم بر نمیاد. ممول بیچاره هم همین که به کارهای روزمره برسه خیلیه.

از اون طرف مامان خانومی بیچاره، صبح به صبح پارسا رو می زنه زیر بغلش و می دوه دنبال کارهایی که ما باید انجام بدیم و وقتش رو نداریم! از بنگاه و محضر تا کابینت فروشی و نقاشی ساختمون و وایسادن بالاسر کارگر و نقاش. داداش بزرگه هم شده راننده ش!

مامان و خواهرهای ممول هم برامون کارهای خدماتی انجام می دن! تا حالا دو سه بار برامون غذا دادن. هفته پیش هم مامان ممول برامون یک عالمه مواد غذایی آماده شده فریزری آورد که لااقل برای غذا درست کردن راحت تر باشیم. هم حسابی خوشحال شدم و هم کلی شرمنده شدم و خجالت کشیدم. همه دارن یاری می کنن تا من بچه داری کنم!!

دیروز که داشتم همه اینها رو برای یکی از دوستهام تعریف می کردم، بهم گفت باز هم خدا رو شکر که دور و بریهات هستن که کمکت کنن. و واقعا هم راست می گه. اگر نبودن من چیکار می کردم؟ خودم از پس هیچ کدوم از کارهام برنمی اومدم. باید یکی تو سر خودم می زدم، یکی تو سر کارهام و آخر هم مثل انگشت دوماد تو عسل!! (مودبانه همون خر تو گل!) گیر می کردم.

فقط امیدوارم یک روز بتونم محبت همه شون رو جبران کنم.

باز هم خدا رو شکر که همه این کارها و بدو بدو کردنها برای شادی و خوشیه. خدا رو شکر که همه ش اتفاقهای خوبه. آدم برای شادی که کار می کنه، لااقل وقتی نتیجه کار رو می بینه خستگیش در میره. حالا یکی نیست بگه آخه تو که خودت کار نمی کنی که بخوای خسته بشی یا نشی! چرا از جانب بقیه حرف می زنی؟ به این می گن از مال خلیفه بخشیدن!!

پ.ن: ببینین فقط توی یک پست چند تا ضرب المثل به کار بردم ها! آی دهخدا! کجایی؟!!

 

 


کلمات کلیدی: