این روزها
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢ 

یه اتفاق هایی هست که تا برای خود آدم پیش نیاد٬ نمی شه درکش کرد. هر قدر هم دیگران در موردش برات بگن٬ هر قدر هم تعریفش رو از این و اون بشنوی٬ تا خودت تجربه نکنی لذتش رو نمی فهمی.

دیدن یک موجود زنده٬ یک جنین٬ یک قلب دیگه که توی بدن خود آدم داره می زنه٬ از توی مانیتور دستگاه سونوگرافی٬ یکی از اون اتفاق هاست. یکی از اون تجربه هایی که ممکنه برای هرکسی پیش نیاد. چیزی که باید خودت باشی و ببینی٬ باید خودت حسش کنی تا بتونی بفهمیش.

این اتفاقی بود که یک هفته قبل برای من افتاد. تا با چشم خودم ندیده بودم باورم نمی شد. باور نمی کردم که یک موجود دیگه توی بدن من داره زندگی می کنه٬ رشد می کنه و  قلبش مثل یک آدم واقعی می زنه. نمی تونم بگم چه احساسی بود. نمی شه گفت. تنها کلمه ای که اون لحظه به فکرم رسید «شگفت انگیز» بود. نمی خوام بگم خیلی احساساتی شده بودم از اینکه این چیزی که می بینم٬ نی نی منه٬ راستشو بخواین هنوز چنین حسی ندارم! بیشتر متعجب بودم و هیجان زده. دلم می خواست همینجوری نگاهش کنم! زوایای مختلفش رو بررسی کنم! ببینم واقعیه یا نه؟!! اما حیف که چند ثانیه بیشتر نبود.

امروز هفته یازدهم تموم شد و من تقریبا یک چهارم دوران بارداری رو پشت سر گذاشتم. که البته خیلی هم آروم و بی دغدغه نبوده.

بعد از ۳ ماه که منتظر نشونه های نی نی دار شدن بودم٬ برای یک معاینه ساده رفتم پیش متخصص زنان٬ اما معاینه خیلی هم ساده از آب در نیومد! بعد از معاینه و سونوگرافی فهمیدم که یک مشکل کوچیکی دارم که می تونه برای بارداری خطرناک باشه و باید جراحی کنم تا مشکل برطرف شه. اما قبل از اینکه کارهای مقدمات جراحی رو انجام بدم٬ فهمیدم که باردارم و دیگه کار از کار گذشته! راستش هم خوشحال شده بودم٬ هم نگران و هم غافلگیر! با اینکه کم و بیش منتظر بودم٬ اما باز هم برام غافلگیر کننده بود. کلا فکر می کنم این خبر خبریه که در هر زمان و هر حالتی به کسی داده بشه٬ بازهم براش غیر منتظره ست.

 بارداری من یک بارداری High risk تشخیص داده شده و بعد از ۳ بار سونوگرافی و دو بار دکتر عوض کردن همه متفق القول گفتن که باید استراحت مطلق داشته باشم و از جام تکون نخورم! بار بیشتر از ۲ کیلو ممنوع. نشستن طولانی ممنوع. پیاده روی٬ سر پا ایستادن٬ کار کردن و ... ممنوع. این نی نی ما هم هنوز هیچی نشده می خواد بگه که خیلی ناز داره و همه باید حسابی هواش رو داشته باشن!

خلاصه این روزها یک کمی نگرانم. دست خودم نیست. برای همین هم تا الان چیزی در این مورد ننوشته بودم. اما حالا احساس می کنم اگر بنویسم٬ اگر نگرانی هام رو با دیگران درمیون بذارم٬ بهتر می شم. شما هم حتما مثل همیشه کمکم می کنین.

سعی می کنم از حال و هوای این روزهام بیشتر بنویسم. منتظر باشین.


کلمات کلیدی: