گذشته و آينده
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٥ 

نمی دونم فيلمی رو که هفته پيش تلويزيون نشون داد ديدين يا نه. انگار دوشنبه شب بود. شبکه سه.

اسم فيلم متاسفانه يادم نيست. اما داستان فيلم جالب بود.

جک يه پليس بود و تک و تنها توی خونه ای که از بچگی توش بزرگ شده بود زندگی می کرد. پدرش يک آتش نشان بود که ۳۰ سال قبل توی يک حادثه آتش سوزی٬ موقع نجات دادن مردم جون خودشو از دست داده بود. مادر جک هم پرستار بود و کمی بعد از مردن پدر جک به دست يه قاتل ناشناس کشته شده بود.

يه روز جک توی زير زمين خونه يه دستگاه قديمی پيدا کرد که تا حالا نديده بودش. بعد از کمی ور رفتن با دستگاه که ظاهری شبيه فرستنده بی سيم داشت تونست با يه نفر ارتباط برقرار کنه و حرف بزنه. بعد از کمی حرف زدن در کمال تعجب جک متوجه شد که داره با پدر خودش در ۳۰ سال قبل حرف ميزنه. موقعی که خودش يه پسر بچه بوده و مادر و پدرش هر دو زنده بودن.

تمام داستان فيلم در ارتباط بين اين دو زمان و اين پدر و پسر می گذشت. جک با تعريف کردن ماجرای آتش سوزی برای پدرش تونست جلوی کشته شدن اونو بگيره. تونست با کمک پدرش قاتل ناشناس رو بعد از سالها بشناسه و دستگير کنه و از مرگ مادرش هم جلوگيری کنه.

همه اينها رو گفتم برای اينکه بگم چه خوب می شد اگه تو دنيای واقعی هم می تونستيم با گذشته ارتباط برقرار کنيم.

شما اگه می تونستين اينکارو بکنين٬ اگه مثلا می شد با بچگی خودتون حرف بزنين٬ جلوی کدوم يکی از اتفاقای زندگی تونو می گرفتين؟ کدوم اشتباهتونو جبران می کردين؟ آيا باز هم همين مسيری رو می رفتين که الان رفتين؟ همين شغل٬ همين راه٬ همين همسر٬ همين خونه رو انتخاب می کردين؟

چند تا از انتخاب ها تونو عوض می کردين؟

خوش به حال اونايی که بتونن بگن:هيچ کدوم. همين کارهايی که کرديم بهترين بوده.

مگه نه؟!


کلمات کلیدی: