خانه ای خواهم ساخت / آسمانش آبی / باز باشد همه پنجره هایش به پذیرایی نور
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥ 

بالاخره خونه مون حاضر شد. بعد از بد قولی های فراوان اصناف مختلف، از نقاش و در ساز و شیشه بر و نصاب پارکت تا باغبون و کارگر و آسانسور ساز. بعد از تمام سنگ اندازی های همه مسئولین محترم!  و بروکراسی مسخره اداری و امضاها و پرونده ها و دویدن توی راهروهای شهرداری و ثبت و اداره آب و گاز و برق، بعد از همه بازدیدها و تائیدها و رشوه ها و پول چایی ها! خونه ما بالاخره ساخته شد.

وقتی یه خونه رو از اول می‌سازی، یه حسی بهش داری. یه احساس مالکیت مطلق، انگار تو اون خونه رو آفریدی. از هیچی پدید آوردیش! مثل حسی که آدم به بچه خودش داره. و البته همون توقعاتی که آدم از بچه خودش داره! یه حس ایده‌آل خواهی. انگار دلت می‌خواد این خونه‌ای که خودت ساختیش بی نقص باشه، مثل همه خونه‌های دیگه نباشه. دلت می‌خواد تا آخرین حد توانت براش مایه بذاری تا دیگه هیچ ایرادی نمونه. وقتی یه خونه رو آماده می‌خری، هزار تا ایراد ریز و درشت توش رو انگار راحت تر قبول می‌کنی. ترک داشتن رنگ دیوار، فشار کم آب، دلگیر بودن و بد نقشه بودنش، لق بودن سرامیکهاش! انگار همه رو یه جوری می‌پذیری، خیلی توقعی نداری ازش. اما وقتی خونه رو خودت ساختی، به ریز ترین و جزئی ترین ایرادهاش هم دقت می‌کنی. همه خونه های خوب دیگه‌ای رو که دیدی باهاش مقایسه می‌کنی، توی یه وجب حیاطش ده جور گل و سبزه و چمن می‌کاری، آلاچیق می‌ذاری! روی پشت بومش کباب پز درست می‌کنی! به تمام دیوارهاش با وسواس دست می‌کشی، نکنه موج داشته باشه، خلاصه ذره‌بین می‌گیری دستت و دلت می‌خواد که ایده‌آل و بی نقص باشه. مثل بچه‌ای که ده جور کلاس ثبت نامش می‌کنی و پیر خودت و بچه بیچاره رو درمیاری که نکنه از بچه دختر خاله ت چیزی کم داشته باشه!

این خونه کوچولوی ما هم بعد از همه نظریات ایده آلیستی ما بالاخره ساخته شد. خیلی خوشگل شده. نه اینکه قصر ساخته باشیم، نه! اما با امکانات ما بهترین چیزی بود که می شد ساخت.خیلی خدا رو شکر می کنم به خاطرش. بازم یه بار دیگه ما رو شرمنده خودش کرد.

الان دیگه فقط یه مشکل کوچولو مونده، اونهم اینه که سی - چهل تومن از پولشو کم داریم! البته با این خدایی که من می شناسم، خیلی هم جای نگرانی نیست، چون مطمئنم که این بار هم مثل همیشه کمکمون می کنه.

تا ده - بیست روز دیگه احتمالا اثاث کشی می کنیم و می ریم خونه خودمون. مامان اینهای طفلکی هم بالاخره از دست ما راحت می شن! بعد از یک سال و سه ماه مزاحمت. قرار شده ما بریم طبقه چهارم، خواهر خانومی اینها هم طبقه سوم. بابا هم دو طبقه خودش رو اجاره داده.

کلی هم باید برای خونه جدید خرید بکنم، پرده، مبل، تلویزیون، سرویس خواب برای غزل ... با کلی خرده ریز دیگه که از شما چه پنهون نه پولش رو دارم! و نه توی این روزهای شلوغ کاری وقتش رو پیدا می کنم. امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره!

چند تا چشمه از بلبل زبونی های این فسقلی در آستانه 5 سالگیمون رو هم براتون میذارم که بخونین و روحتون شاد بشه!

 

رئیس ظالم

غزل به من که از سر کار اومدم:

- مامان! چرا امروز با اینکه تعطیل بود تو رفتی سر کار؟

- آخه آقای رئیس گفته.

- خب اگر نری چی می شه؟

- آقای رئیس بهم کم پول می ده!

- می دونی چیه؟ من وقتی بزرگ شدم، جراح مغز می شم. بعد مغز آقای رئیس رو عمل می کنم، یه جوری که کمتر از تو کار بکشه، اما بیشتر بهت پول بده!

***

چگونه مخ پسر عمه خود را بزنیم؟

- مامان! من وقتی بزرگ شدم می خوام با ارشیا ازدباج کنم. آخه خیلی خوش تیپه! شکل هلی پاتره (در اینجا منظور هری پاتر می باشد!)

- حالا اگر ارشیا نخواست با تو ازدواج کنه چی؟ اگر خواست با یه دختر دیگه ازدواج کنه؟!

- من بهش ثابت می کنم که  از همه زنها بهترم!

- چطوری ثابت می کنی؟

- با خوشگل بودن و از اون تعریف کردن!

(یعنی بچه هم فهمیده مردها معیارهاشون برای ازدواج چیه!)

***

لاغری تضمینی در سه سوت

- مامان! من خوشبختانه به زودی لاغر می شم! از شهر این شیکم قلمبه راحت می شم!!

- چرا؟

- آخه الان یه بیسکوییت رژیمی خوردم!


کلمات کلیدی:
 
داستان آفرینش
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸ 

غزل: مامان می‌دونی چی شد که خدا ما رو آفرید؟

من: نه! چی شد؟

_ خدا تنها برای خودش نشسته بود توی آسمون! بعد با خودش گفت: چقدر این تنهایی کسل کننده‌ست! بهتره چند تا آدم بیافرم!! بعد همه ما رو توی کره زمین آفرید!!!

_ آهااان! که اینطور!

_ مامان! خود خدا رو کی آفریده؟!

_ تعجب  متفکر

 

اینهم چند تا عکس از این وروجک ما!

 

فرشته کوچولوی من!


کلمات کلیدی:
 
حسادت زنانه!
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳ 

صبح ممول از خواب بیدار شده و اومده توی آشپزخونه که من و غزل داریم صبحونه می خوریم. اول غزل خانوم رو بوسیده و بعد هم منو. بعد غزل با یک حالت طلبکار حق به جانب می گه: آدم باید بچه‌شو دوبار بوس کنه!

من: چرا؟

غزل: چون بچه‌ش مهم تره!

من: نخیر! زن آدم مهم تره!

غزل: خب بچه‌ش ناز تر که هست!

_ کی گفته؟!

_ همینجوری خودش معلومه دیگه! تازه بچه‌ش یه عالمه چیز بلده!

_ مثلا چی؟

_ مثلا اینکه من می‌دونم که وقتی آدمها پیر می‌شن، خدا نگران می‌شه که نتونن از خودشون مراقبت کنن، بعد اونها رو می‌بره پیش خودش، بعد با جادو اونا رو جوون می‌کنه، بعد هم می‌بره تو بهشت! تو که اینو نمی‌دونستی! برای همین آدم باید بچه‌شو بیشتر از زنش بوس کنه!!

بعد به باباش که داره بهش می خنده میگه: خب بیا بازم منو بوس کن دیگه!

یعنی تو عمرم انقدر خوب قانع نشده بودم تا حالا!!


کلمات کلیدی:
 
ترشی هفت ساله!
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤ 

هیچ حواستون هست که وبلاگ من هفت ساله شده؟!

و همونطوری که می‌دونین هفت یک عدد خیلی عرفانی و مقدس و کلا باحالیه! و معلومه که در این سال پیش رو من وبلاگ نویس خیلی قهاری خواهم شد! و پست هایی در خواهم کرد به چه باحالی و با هر پست تحولی در دنیای وبلاگ نویسی ایجاد خواهم کرد! و تازه خواننده های وبلاگم هم به روزی دو هزار نفر خواهند رسید! بله! این است جادوی عدد هفت!

اما خوشحالم که اینجا رو دارم، می‌دونم که وبلاگ خیلی پر خواننده و معروفی نیست، می‌دونم که نوشته‌هام خیلی هم جذاب و جالب و جنجالی نیستند. می‌دونم که همه‌شون روزمره نویسی‌های معمولی یک مادر/ همسر/ کارمند سی ساله‌ست. اما از نوشتن همین‌ها هم خوشحالم. خوشحالم که یه جایی همه خاطره‌هام، همه حرفهای روزهای خوشی و البته گاهی هم ناخوشی‌م رو ثبت کردم و هر موقعی که بخوام می‌تونم از خوندنشون غرق شعف و غرور بشم، یا گاهی خوشحال بشم از اینکه اون روزهای تلخ گذشته. خوشحالم که نوشتن رو شروع کردم و خوشحال ترم از انکه هفت سااال ادامه‌ش دادم. این برای منی که خیلی اهل انجام دادن و به ثمر رسوندن پروژه های بلند مدت نیستم یک رکورد محسوب می شه!!

هفت سالگی م مبارک! :)


کلمات کلیدی:
 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦ 

خب. سال نوی همگی مبارک. اینهم از سال نود و یک. تعطیلات خوش گذشت؟

والا من که هیچی از تعطیلات امسال نفهمیدم! کم بود خداییش. یعنی چی که دو روز از تعطیلات آدم بیفته توی پنج شنبه و جمعه و حیف بشه! بی انصافی محض بود. مسافرت که به خاطر سرمای هوا و گردن درد مامان نرفتیم، گفتیم می مونیم تهران، به جاش می ریم می گردیم. نشون به اون نشون که مهمونهای محترم بهمون امون ندادن پامونو از در بیرون بذاریم! کلا چهار تا دونه عید دیدنی رفتیم، بقیه ش رو هم بی وقفه در حال پذیرایی از میهمانان نوروزی بودیم! مامان و بابای من هم که خجسته! عمه های فیروزه جزایری* رو یادتونه؟! روحشون در مامان من حلول کرده بود! مامان صبح که چشمش رو از خواب باز می کرد یه دیگ غذا می ذاشت سر گاز و می گفت: ببینم امروز این غذا قسمت کی می شه! بعد هر کسی که از ساعت 11 صبح تا سه بعد از ظهر وارد خونه می شد رو به اسم اینکه موقع غذاست و زشته مهمون ناهار نخورده بره، به زور برای ناهار نگه می داشت. از اون طرف از ساعت 7 بعد از ظهر تا 10 شب هم که خب موقع شام محسوب می شد! و نمیشد مهمون شام نخورده بره! در نتیجه تقریبا تمام مهمونها در یکی از این دو تا بازه زمانی قرار می گرفتن! و در نتیجه تر اینکه ما تقریبا کل تعطیلات رو داشتیم سفره می انداختیم و جمع می کردیم و ظرف می شستیم و چای می ریختیم، بعد دوباره استکان ها و ظرف ها رو جمع می کردیم، پذیرایی، آجیل، میوه، شیرینی و دوباره از اول! عزیزان میهمان هم که ماشاالله نمی ذاشتن اول دسته قبلی برن،بعد دسته بعدی بیان. آتیش به آتیش! می اومدن پشت سر هم!  بعد دسته بعدی می اومدن، به دسته قبلی که دیگه کم کم داشتن می رفتن، می گفتن: اوا! قدم ما نم داشت! تا ما اومدیم شما دارین می رین! بمونین ما هم ببینیمتون. و دسته قبل دوباره می شستن سر جاشون! بعد مامان همه شون رو با هم شام نگه می داشت! جالب هم اینه که آخر شب در حالیکه ما داشتیم از حال می رفتیم و بالاخره موفق شده بودیم ساعت یک نصف شب آخرین مهمون رو از خونه بدرقه کنیم، خودش شگفت زده و خوشحال اظهار می کرد که: عجب! می گن روزی کسی رو کس دیگه نمی تونه بخوره! روزی اینها توی این غذا بود! دیدی چطور سر سفره رسیدن! ای بابا! آخه مادر من شما خودت روزی اینها رو به زور فرو کردی توی غذا!

خلاصه سرتون رو درد نیارم. اگر تعطیلات عید شونزده روز کامل هم باشه و ما همه ش رو هم بمونیم تهران، باز هم هستند کسانی که بیان خونه ما عید دیدنی! مامان بابای ما هم اینطوری خوشن دیگه. خدا به همه مامان بابا ها و بزرگترهای فامیل سلامتی بده، به این مامانی جون و بابایی جون ما هم تن سالم و جیب پر پول بده که با همین مهمون داریهاشون شاد باشن برای خودشون. فقط من موندم هر سال که ما میرفتیم مسافرت این فامیل های ما طفلی ها چه آلاخون والاخونی می شدن بنده های خدا! من خودم شدیدا دوستدار فامیل و رفت و آمد و دید و بازدیدم. اصلا عید رو دوست دارم به خاطر همین چیزهاش. اما خب توی این چند روز دیگه اور دوز زدم!

از امروز هم که تشریفم رو بردم سر کار که در سکوت و آرامش شرکت یک کمی خستگی این چند روز تعطیلات رو در کنم!!!

اینم از این. بریم ببینیم سال جدید دیگه چی داره برامون. :)

*اشاره به کتاب عطر سنبل عطر کاج، نوشته خانم فیروزه جزایری.


کلمات کلیدی:
 
آخرین پست سال نود
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ 

اینجا تهران! صدای من رو از آخرین ساعتهای سال نود می شنوید!

کلی زحمت کشیدم تا تونستم در این ساعتهای آخر بیام و یه چند کلمه ای بنویسم. خیلی تکراریه اگر بگم طبق معمول همیشه کمبود وقت داشتم. اما آخه واقعا داشتم! این دو - سه هفته آخر اسفند زندگیم انگار روی دور تند بود. یه چیزی می گم، یه چیزی می شنوید. اول از همه عروسی آقای برادر شوهر که بالاخره به خوبی و خوشی برگزار شد و این دو تا قناری عاشق! رفتن سر خونه و زندگی شون، باشد که ما و تمام خانواده شوهر بالاخره یه نفس راحتی بکشیم از دست این دو تا! از بس که این عروسی پر ماجرا بود. حالا دیگه از ماجراهای روز عروسی هم هیچی نمی گم از جمله که ممول جان دوساعت دیر اومد دنبال من آرایشگاه و لباس من رو هم خونه جا گذاشت! از اینکه من یک نیم سکته کردم تا بالاخره پیک لباس من رو به صورت جل تو دهن گاو! چروک و مچاله! توی یک کیسه با موتور برام آورد دم آرایشگاه! دیگه بماند ...!

این از این. بعدش خونه تکونی خونه مامانی جون که ماشاالله مگه تموم می شد؟! تا همین الان که من در خدمت شما هستم هنوز هم بفهمی - نفهمی یک کمی از کارها مونده! تازه اگر از دل مامانی جون بشنوی خونه تکونی خیلی هم به دلش نچسبیده! اما دیگه از روی ناچاری به همین حدش رضایت داده! یعنی اگر یک بار در سال آدم بخواد خدا رو شکر کنه که خونه ش کوچیکه، اون یک بار همانا موقع خونه تکونیه! والا ما خونه مون رو یک روزه خونه تکونی می کردیم، می رفت پی کارش! این خونه مگه تموم می شه کارهاش؟ دو هفته طول کشید تا همه خونه رو تمیز کردیم و شستیم و سابیدیم، بعد وقتی رسیدیم به آخرین قسمت، اون جاهایی که اول از همه شسته بودیم دوباره کثیف شده بود!

حالا توی این هاگیر و واگیر آخر سالی هم ناگهان بخت همه دختر و پسرهای دور و بر باز شده بود و من در عرض همین دو هفته، سه تا عروسی دعوت داشتم که اگر حساب پاتختی ها و حنا بندونهاش (که البته من نصفش رو پیچوندم و نرفتم) رو هم بکنین، می فهمین که من چه کشیدم! از اون طرف هم که کارهای آخر سال شرکت بود و شانه های نحیف من! که باید به تنهایی تمام بار مسئولیت رو تحمل می کرد! ولی خداییش دیگه این آخریها داشت خورد می شد زیر بار مسئولیت! یعنی اگر تعطیلات یک هفته دیرتر بود، من نابود شده بودم قطعا! یه چشمه براتون تعریف می کنم، شما خودتون قضاوت کنید! چهارشنبه هفته قبل عروسی برادرشوهر جان بود و بماند که من با چه مشقتی تونستم مرخصی بگیرم. آقای رئیس می فرمودن که عروسی شبه، تو از صبح چیکار داری؟! بیا شرکت عصری از همین جا دست و روتو بشور و برو عروسی!!! یعنی پیشنهاد در حد تیم ملی! پنج شنبه هم که پاتختی بود، اما جمعه بعد از دو روز خستگی و نصف شب خوابیدن، تشریف بردم شرکت که دو روز نبودنم رو جبران کنم که خدای نکرده یک وقت آب توی دل رئیس نازنین تکون نخوره! بعد تمام هفته بعدش رو هم تا ساعت 7 شب شرکت بودم. حتی شب چهارشنبه سوری! توجه کنید شب چهارشنبه سوری که هیچ بنی بشری کار نمی کنه و همه دنبال حال و حول و خوشگذرونی اند، من طفلکی تا ساعت 6 بعد از ظهر توی جلسه بودم. بعد هم که اومدم خونه ممول جان دوبی بود و در نتیجه من و غزل تک و تنها رفتیم روی پشت بوم، یک کمی فشفشه های مردم و نگاه کردیم و اومدیم خونه! ساعت ده شب هم خوابیدیم! بعد همه ش با خودم فکر می کردم که عیب نداره به جاش می رم به رئیس می گم که من شنبه و یکشنبه رو سر کار نمیام و چون خیلی این هفته زیاد کار کردم، حتما رئیس روش نمیشه بهم نه بگه! اما زهی خیال باطل! رئیس ما و رو نشدن! بالاخره با کلی ترفند و چونه زدن و خواهش و مظلوم نمایی! رئیس جان فرمودن که پنج شنبه (که در حالت عادی تعطیلیم!)  رو توی خونه کار کنم، شنبه رو هم بیام شرکت، و به جاش! یکشنبه رو بمونم خونه! اما اونهم به شرطی که آنکال باشم و اگر کاری پیش اومد بدوئم بیام! یعنی من واقعا شرمنده روی ایشون شدم از اینهمه تخفیف و لطف و بزرگواری! خلاصه! ما این قرار و مدار ها رو گذاشتیم و رئیس تشریف بردن تایلند! وکیشن! که پولهایی رو که ما با این زحمت براشون در آوردیم، خرج کنن! اما همین که پام رو از شرکت گذاشتم بیرون، از شرکت زنگ زدن که اون مشتری که کارش رو بعد از تعطیلات می خواست، حالا گفته شنبه ده صبح کارم رو می خوام! و البته منهم با داد و بیداد گفتم که نمی رسم طرح رو بزنم و شما بیخود به مشتری قول دادین. اما از اونجایی که قدرت نه گفتن من در حد جلبکه! حتی وقتی که نه می گم هم بعدش خودم به نه خودم عمل نمی کنم! و نتیجه اینکه تمام پنج شنبه و تماااام جمعه آخر سالم رو که گذاشته بودم برای یک کم خرید و آرایشگاه و خورده کاریهای شخصی، مثل ابله ها نشستم سر طراحی! و هفتصد متر طرحی رو که با قاطعیت هرچه تمام تر گفته بودم نمی زنم، با دو شب نخوابیدن و گذشتن از تمام جمعه آخر سالم، تا شنبه صبح آماده کردم تا رئیس جان خدای نکرده در سفر نگران مسائل کاری نشن و بهشون به اندازه کافی خوش بگذره! و شنبه صبح به صورت یک جنازه متحرک رفتم شرکت، کار رو تحویل دادم و البته بعدش هم اومدم خونه که اگر خدا بخواد یک کمی بخوابم. حالا سوال اینکه آیا به نظر شما من دیوانه ام؟ آیا اوسگلم؟! آیا مازوخیسم دارم؟ آیا عاشق چشم و ابرو (و مخصوصا ابروی) رئیس هستم؟!! آیا خودشیرینم؟ آیا دچار مرض مسئولیت پذیری کاذب هستم؟ آیا از رئیس می ترسم؟! آیا زیادی لی لی به لالای رئیسم می ذارم؟  آیا پاچه خوارم؟ آیا رئیسم هم به صورت متقابل من رو درک می کنه و قدر من رو می دونه و چپ و راست به خاطر زحماتم از من تشکر به عمل میاره و بهم پاداش می ده؟ آیا چی؟! لطفا اگر جواب این سوالها رو پیدا کردین به من هم خبر بدین و خانواده ای رو از نگرانی برهانید!

حالا این وسط یه شونصد باری هم رفتیم دنبال پارکت و دیدن نمونه رنگ دیوار و مدل کابینت و نرده راه پله و شیر توالت! امروز هم که مادر شوهر جانمان اسباب کشی داشت و رفته بودیم کمک.

این بود ماجرای روزهای آخر سال ما! فقط می خوام بدونم کی میاد اون روزی که من بیکار و بیخیال، برای خودم بشینم جلوی تلویزیون، تخمه بشکنم و از شدت بیکاری سریال آبکی ببینم!!

سال نود هم گذشت. من خیلی دوستش داشتم . سال بدی نبود خدائیش. بهتر از یکی دو سال قبلش بود. هم من و هم ممول از نظر کاری کلی پیشرفت داشتیم. کلی تجربه جدید، کلی اتفاقهای کاری خوب. خونه مون هم که خیلی خوب پیش رفت و ساخته شد. همه دور و بریهام هم که خدا رو شکر خوب و سلامت بودن. دیگه چی می خواد آدم از یک سال! همین که اتفاق بدی نیفته و همه سلامت باشن و زندگی روال عادی خودش رو طی کنه و رو به رشد و پیشرفت باشه به نظر من کافیه.

برای سال جدید، دروغ چرا؟! خیلی برنامه خاصی ندارم! من کلا آدم برنامه ریزی های طولانی مدت نیستم. آدم فکر کردن به آینده و رویا پردازی. من بیشتر توی زمان حالم. هر چه پیش آید خوش آید. اینه که برای امسال هم خیلی برنامه ریزی ای ندارم. فقط دلم می خواد یک کم تکلیف زندگیم مشخص تر و وضعیتم استیبل تر بشه. دلم می خواد بریم خونه خودمون، دلم می خواد بالاخره تصمیم بگیرم که بچه دوم می خوام یا نه! دلم می خواد دوباره ماشین بخریم. دلم می خواد هم خودم و هم غزل یکی دو تا کلاس بریم و یه چیزهایی یاد بگیریم. توی سال جدید من سی ساله می شم و زندگی مشترکمون با ممول، ده ساله می شه. :) از تجسم خود سی ساله ام یک کمی هیجان زده م! می گن زنها در سن سی سالگی در اوج زنانگی و بلوغ هستن! دلم می خواد بدونم این اوجش کجاست دقیقا! دلم می خواد سی سالگی تجربه خوبی باشه برام. دیگه اینکه دلم می خواد یه ذره بهتر بشم! یک کمی خوش اخلاق تر، یک کمی کمتر غر بزنم! دلم می خواد وبلاگ نویس بهتری بشم! یه ذره فرهنگ وبلاگ نویسی م بره بالاتر! یهو نرم شیش ماه پیدام نشه! دلم می خواد همسر بهتری برای ممول جان و مادر بهتری برای دخترم باشم. دلم می خواد همه خانواده م، همه عزیزانم شاد و سلامت باشن و از زندگی شون لذت ببرن.

برای کشورم هم ... دعا می کنم که روزهای بهتری رو پیش رو داشته باشه.آینده ای روشن تر. هرچند که دیگه امیدوار بودن خیلی سخته! اما از ته قلبم آرزو می کنم که سال جدید آرامش و آسایش رو برای مردم کشورم به ارمغان بیاره.

برای همه تون یه عالمه آرزوهای خوب دارم. روی ماه همه تون رو می بوسم. سال خوبی داشته باشین. تعطیلات خوش بگذره.


کلمات کلیدی:
 
هیچی دیگه! همین!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ 

ق.ن (قبل نوشت!!): پست امروز یک پست معمولی خاله زنکی است و بس! و فاقد هرگونه ارزش ادبی - فرهنگی - هنری - سیاسی - اقتصادی - اجتماعی و هر کوفت دیگه‌ای که دغدغه این روزهایمان است، می‌باشد!

رفتم برای دخترکم لباس عروس خریدم! برای عروسی عموش! لباس دکلته سفید با دامن تور توری پف دار. وقتی می پوشتش مثل بچه فرشته‌ها می‌شه. فقط دو تا بال کم داره! عاشقشم وقتی اون لباس رو می‌پوشه و وسط خونه قر می‌ده. یک مقدار هم که ته مایه‌های خود شیفتگی داره بچه‌م. راه می‌ره و قربون صدقه خودش می‌ره! می‌گه مامان، فکر کنم من از عروس هم خوشگل‌تر بشم! اگر پارسا و عرشیا منو ببینن دوست دارن دوماد من بشن! بله! همچین دختری دارم من. توی اتاق پرو مغازه حاضر نبود لباس رو روی زیرپوش و با جوراب شلواری طوسی پرو کنه. می‌گفت مگه نمی‌بینی از زیر لباسم معلوم می‌شه؟ ضایع ست! به نظر شما من خواهم توانست از پس این بچه در چهارده سالگی بر بیایم آیا؟!

از اونجایی که منهم مادر سو استفاده گری! هستم و نهایت سعیم رو می کنم که هیچ گونه باجی رو مجانی به بچه‌م ندم! بهش گفتم اگر تا روز عروسی دختر خوبی باشی این لباس رو می تونی بپوشی وگرنه باید از لباسهای قبلی‌ت بپوشی! و این دختر خوبی بودن شامل مواردی مثل به موقع جیش کردن! (دستشویی رفتن قبل از جیشی شدن شو.ر.ت!!) مسواک زدن، صبح‌ها خوش اخلاق از خواب بیدار شدن و مواردی مشابه این می‌باشد! در نتیجه این لباس روزی 25 بار در معرض از دست رفتن قرار می‌گیره! اما خودم هم می‌دونم که اینکاره نیستم و اصلا مگه می‌تونم لباسی رو که خودم انقدر عاشقشم تنش نکنم؟! انقدر توی این لباس خوردنی و ملوس می‌شه که دلم نمیاد! و در نتیجه هم خودم و هم غزل می‌دونیم که همه این حرفها تهدیدات عبثی بیش نیست!

و اما با خریدن این لباس آخرین مرحله پروژه خریدهای ما برای عروسی عمو جان غزل بالاخره به خیر و خوشی به پایان رسید! خریدن لباس برای من در نقش تنها جاری عروس! که به دلیل نقش مهم و حیاتی بنده مهمترین و همانا سخت ترین قسمت پروژه بود! خرید کفش به طوری که کفش در عین راحتی، جبران 10-15 سانتی کوتاهی قد بنده را نموده و ابهت و جلال و جبروت ما را به عنوان جاری بزرگ! مدام به عروس یادآوری کند! خریدن کت و شلوار و پیراهن و کراوات برای برادر داماد (بابا ممول جان خودمون دیگه!) و خریدن لباس و کفش برای دخترک به عنوان ساقدوش عروس خانوم! حالا همه اینها رو دوباره تکرار کنید برای پاتختی!! همونطور که می بینید ما پروژه بسیار دشواری رو پیش رو داشتیم! اما مدیونین اگر فکر کنین من برای هرکدوم این خریدها بیشتر از یک ساعت وقت گذاشته باشم! چون خدا رو شکر هیچ موقع وقت خرید رفتن و خیابون گردی و پاساژ گردی ندارم، همه رو توی کمترین زمان ممکن از اولین جایی که دم دست و سر راهم بوده خریدم! حالا یعنی چون به اندازه کافی همه تهران و احیانا دوبی و ترکیه و بقیه کشورهای همسایه رو برای خرید لباس زیر پا نگذاشتم، ممکنه به اندازه کافی شیک و باکلاس و منحصر به فرد و رویایی و افسانه‌ای و غیره! به نظر نیام؟! حالا چیکار کنم یعنی؟! نکنه بفهمن من لباسم رو چهار ماه قبل بعد از برگشتن از سر کار از تنها مزونی که رفتم دیدم، اونهم بعد از پرو فقط سه تا لباس خریدم؟! اونوخ فکر نکنن من به اندازه کافی برای این عروسی مایه نذاشتم و خودم رو تا آخرین حد ممکن خفه نکردم؟!

دیگه اینکه سرمون شلوغه این روزها. چند روز قبل سالگرد ازدواجمون بود. نهمین سالگرد - که این روزها یک رکورد در دوام ازدواج محسوب می‌شه برای خودش! - بزنم به تخته البته! به مناسبت سالگرد ازدواجمون چیکار کردیم؟ از صبح که نه البته، از ظهر با ممول جان از خونه رفتیم بیرون، رفتیم خرید. ممول جان برای من یک کفش خرید (همون کفش مذکور که قراره ابهت من رو تمام مدت بکنه تو حلق ملت!) منهم برای ممول یک کفش خریدم به عنوان کادوی سالگرد ازدواج (نگین که این چه کاریه و خب هر کسی برای خودش کفش می‌خرید و این به اون در و از این حرفها. چون اولا اگر هرکسی برای خودش خرید کنه دیگه جنبه یادگاری و مهر و محبت و رومنس ماجرا از بین می‌ره! و دوما که کفش ممول 35 هزار تومن از مال من گرون تر بود! در نتیجه خیلی هم به هم در نمی‌شن!) بعدش رفتیم ممول چند تا کار اداری‌ که داشت انجام داد، بالاخره باید از یک روز مرخصی که گرفته بود نهایت استفاده رو می‌کرد که حروم نشه خدای نکرده! در تمام این مراحل هم غزل خونه خاله جانش بود که در همین جا از خواهر خانومی و آقای باجناق نهایت تشکر را داریم که ما را در برگزاری هرچه با شکوه تر مراسم سالگرد ازدواجمون یاری کردند! بعد رفتیم آتلیه عکسی رو که هرسال در سالگرد ازدواجمون می گیریم، گرفتیم. که البته مثل هر سال ما برای گرفتن سه تا عکس رفتیم و انقدر خانوم عکاس ازمون زیاد عکس گرفتند و انقدر انتخاب بین شونصد تا عکس قشنگ سخت بود که پانزده تا عکس رفت در پاچه‌مان!! بعد غزل خانوم رو بردیم کلبه بازی، که در سالگرد ازدواج ما بهش خوش بگذره! و بعد هم با خواهر خانومی اینها شام رفتیم بیرون. این بود برنامه های باشکوه و رومانتیک ما برای نهمین سالگرد ازدواج. که البته چون من و ممول جان جدیدا همدیگه رو خیلی کم می بینیم و خیلی کم با هم بیرون می‌ریم، همین هم برامون غنیمت بود. ممول تقریبا ماهی دو - سه بار می‌ره دوبی. از دست بندر عباس رفتنش راحت شدیم، گیر دوبی افتادیم! اینه که همین برنامه رو هم با کلی برنامه ریزی تونستیم اجرا کنیم!

خبر بسیار مهم بعدی هم اینکه روز پنج شنبه به اتفاق مادرجان و خواهر گرامی رفتیم خواستگاری. برای کی؟ برای من! خب معلومه برای برادر بزرگه دیگه. خواستگاری خیلی رسمی که نبود البته. فقط رفتیم که مامان جان عروسش رو ببینه! چون در مدت این یک سال و خورده ای که از آشنایی برادر جان با عروس خانوم مذکور می‌گذره، همه اعضای خانواده ایشون رو زیارت کرده بودند غیر از مامان و بابا. حالا این دفعه رفتیم که مامان جان در مقام مادر شوهر عروس رو پسند کنند! که خدا رو شکر شدیدا پسندیدند. اما نمی دونین چه حس بامزه و جالبی بود در مقام خواهر شوهر بودن! خیلی کیف داشت! من که تصمیم گرفتم سی چهل تا خواستگاری دیگه هم برم! بهم خوش گذشته! حالا یه دفعه سر فرصت ماجراهای این خواستگاری رفتن رو براتون تعریف می‌کنم که قرار بوده چه کارهایی بکنیم که بیشتر بهمون خوش بگذره! اما برادره نذاشت که! حیف!

خونه‌مون هم رسیده به کارهای نهایی‌ ساختش. یک روز باید براش کابینت طراحی کنیم، یک روز مدل در انتخاب کنیم، یک روز کاسه توالت و شیرآلات و پارکت. تا آخر سال تموم می‌شه اگه خدا بخواد. خوشگل شده. خودم که خیلی دوستش دارم!

اینهم از پست خاله زنکی این دفعه و شرح ماوقع!

پ.ن: صفحه یاهو میل هم که از صبح بالا نمیاد به سلامتی. فکر کنم خدا بخواد اینترنتمون هم ملی شد رفت! باشد که هر روز شاهد ملی شدن بخشها و ابعاد جدیدی از زندگیمان باشیم. آمین!


کلمات کلیدی:
 
کی قهرمان تره؟ گلشیفته یا مونیکا؟!
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳ 

چند روز قبل سوار تاکسی با دو تا خانوم مسن هم مسیر بودیم. طبق معمول بحث کشید به سیاست و مشکلات مملکت. بعد این یکی خانوم به اون یکی خانوم گفت: البته خوشم میاد از این دخترها. خوب دارن مبارزه می کنن با اینها! هرجور بخوان لباس می پوشن میان بیرون! تا چشم اینها در بیاد!

مبارزه؟! بله! من یک مبارز سی‌یاسی ام. چون مانتوی کوتاه می‌پوشم با جوراب شلواری تنگ و چکمه بلند تا زانو! نمی‌دونید چقدر سخته اینجور مبارزه کردن! نمی‌دونین چه مشقاتی رو متحمل می‌شم وقتی موهام رو یک وجب روی سرم قلمبه می‌کنم! نمی‌دونین چقدر سخته که هر روز تا گوشم خط چشم بکشم و تا چونه‌م خط لب! اما من به خاطر کشورم! به خاطر مردمم این همه عذاب رو به جون می‌خرم.

حالا حکایت این روزهای ماست! یک خانومی برای دل خودش، بنا به عقیده شخصیش یا حتی شاید برخلاف عقیده شخصی‌ش و فقط به خاطر موقعیت شغلی‌ش، یک کاری کرده. توی یک کلیپی بازی کرده، از خودش عکس لخ.ت منتشر کرده. بعد یک سری آدم میان براش دست می‌زنن و هورا می‌کشن که تو چقدر ساختار شکن و تابو شکنی! چه مبارزه‌ای داری می‌کنی! و انقدر این رو توی بوق و کرنا می‌کنن که طرف خودش هم باورش بشه که یک چیزی در حد چگوارا بوده و خودش نمی‌دونسته!

 این ساختارهایی که ما انقدر علاقه به شکستن‌شون داریم چی ها هستند دقیقا؟ از کجا اومدن؟ اصلا ما چرا اینهمه تابو داریم؟ طوری که هرکسی هر کاری می‌کنه می‌شه تابو شکن؟ هر کاری که به تنهایی و در جای خودش حتی خیلی هم بی اهمیت و بی ارزش بوده. چرا هر چیز ساده و احمقانه‌ای انقدر می‌تونه ما رو تحت تاثیر قرار بده و سریع جو گیرمون کنه که بعدا اصل ماجرا به طور کل یادمون بره! یک نفر یک کاری می‌کنه، از روی علاقه‌ش، شخصیتش، حتی گاهی طبیعتش! یا اصلا از روی اجبار در یک شرایطی یک عکس العملی نشون می ده، به نظر خودش کارش خیلی هم عادی و طبیعی بوده. بعد ما شروع می‌کنیم، انقدر ازش حرف می‌زنیم، در موردش نظر می‌دیم، بزرگش می‌کنیم، براش حاشیه و داستان درست می‌کنیم، دنبال دلیل و توجیه و فلسفه براش می‌گردیم، فوری می چسبونیمش به سیا.ست، براش هورا می‌کشیم که وااای! این قصدش از این کار مبارزه بوده! اعتراض بوده، چه آدم تابو شکنی! چه شجاعتی! انقدر که خود اون آدمه هم کم‌کم به فکر می‌افته که آره بابا! راست می‌گن‌ها! من چه مبارزی بودم و خودم خبر نداشتم! بعد کم‌کم اون آدم می‌شه قهرمان. می‌شه اسطوره. می‌بریمش بالا، بزرگش می‌کنیم، ازش بت می‌سازیم. بعد اون آدم طبق روال طبیعی زندگیش همونجوری که یک روز یک کاری کرده که ما انقدر خوشمون اومده، شاید یک روز هم یک کاری بکنه که به مذاق ما خوش نیاد! بعد خدا نکنه که اونروز بیاااد! بدبخت رو با مخ می‌کوبیم زمین. چنان که تا ابد نتونه از جاش بلند بشه! نه به اون که یک روز به خاطر یک کار ساده و معمولی اونقدر بالا بردیمش و نه به اون که به خاطر یک رفتار عادی دیگه نابودش می‌کنیم.

توی این سالها چند تا مورد اینطوری رو یادتون می‌یاد؟

قضیه شو.شو.ل فرنود رو یادتونه؟! یعنی فقط کم مونده بود مردم مجسمه فرنود و شو.شو.لش رو بسازن و بزنن وسط میدون شهر! انقدر که ازش حرف زدن، انقدر که هر جا می‌رفتی توی هر جمعی حرفش بود. بچه بیچاره یه حرفی زده بود، آخرش یک طوری شده بود که نزدیک بود بیان بگیرن ببرنش اوین به جرم تشویش اذهان عمومی و اشاعه فحشا!

اومدن گفتن مهران مدیری یک هنرپیشه مردمیه. با مرامه. طرف ماست. این وریه! حالا من کاری ندارم که واقعا هست یا نه! شاید هم واقعا باشه. اما چیزی که هست اینه که خودش هیچ وقت و هیچ جا هیچ حرفی مبنی بر سبز بودن و انقلابی بودن و مبارز بودن، یا طرف یکی و علیه دیگری بودن نزده! اما فقط صرف حرفی نزدن کافیه برای اسطوره شدن؟ بله! مثل شریفی نیا و جهانگیر الماسی برای منافع شخصی و خود شیرینی هر روز نرفته دستبوس! اما مثل رامین پرچمی هم دو سال توی زندان پدرش در نیومده. اتفاقا از موج ایجاد شده نهایت استفاده رو هم برده. حالا اگر همین آدم یک روز یک کاری بکنه که با عقیده و سلیقه ما جور در نیاد، خود ما که انقدر براش سینه کوبیدیم بهش نمی گیم خائن؟! چنان از اون بالا نمی‌کشیمش پایین و خاک مالش نمی‌کنیم که تا عمر داره نتونه سر بالا کنه؟

بابا! تو رو خدا یه ذره واقع بین باشیم. یه ذره کمتر جوگیر بشیم. یه کمی کمتر احساساتی عمل کنیم.

یک هنرپیشه به اقتضای شغلی‌ش ممکنه هر روز یک حرکت به نظر ما غیر متعارفی انجام بده. هنرپیشه‌ست دیگه. زندگی خودشه. ممکنه یک روز دلش بخواد اصلا بره فیلم پو.ر.نو بازی کنه. اینکه گلشیفته فراهانی دلش بخواد تو یک فیلمی برهنه باشه، چه اعتراضی محسوب می‌شه؟ کجای این کار ساختار شکنیه؟ اینهمه آدم دارن تو این دنیا این‌کار رو می‌کنن. چرا این یکی این‌قدر برای ما عجیب و بحث برانگیز شده؟ اگر اومده بود وسط خیابون‌های تهران، مثلا روبروی ساختمون مجلس لخ.ت شده بود، شاید می‌شد اسمش رو بذاری اعتراض، بذاری مبارزه. اما اینکه یک هنرپیشه، نه یک آدم عادی. نه حتی یک زن فعال در زمینه حقوق زنان! مثلا، صرفا یک هنرپیشه، خارج از ایران، توی یک فیلم غیر ایرانی برهنه بشه و عکسش هم توی یک مجله که اونهم ایرانی نیست چاپ بشه کجاش عجیب و تابو شکنی و اعتراضه؟ اینهمه عکس لخت از اینهمه هنرپیشه و مدل هر روز منتشر می‌شه. چی باعث می‌شه که اونها عادی باشه و این یکی اعتراض؟

من شخصا با این کار گلشیفته فراهانی نه هیچ مشکلی دارم نه هیچ نکته غیر عادی توش می‌بینم. به نظرم اون یک آدمه که مثل همه آدمهای دیگه حق داشته در مورد زندگی‌ش تصمیم بگیره. من بازی‌های گلشیفته رو خیلی دوست دارم و به نظرم یکی از بهترین هنرپیشه های این دوره سینمای ایران بود. الان هم به خاطر این کارش نه قضاوتش می‌کنم نه نظرم نسبت بهش تغییری کرده. اما با این قسمت قضیه که انقدر همه این ماجرا رو بزرگ و مهمش کردن، از موافق و مخالف، انقدر ازش حرف زدن، در موردش نظر دادن، براش شعر گفتن، بهش اسم مبارزه دادن، بهش افتخار کردن یا بهشون برخورد، تائید یا تکذیبش کردن، واقعا مشکل دارم. این که یک کسی به خاطر شخص خودش یک کار معمولی و عادی (معمولی برای اون آدم با موقعیتی که داره) انجام بده و بعد ما انقدر بالا ببریمش که خود طرف رو هم جو بگیره و یک منتی هم سر ما بذاره که من دارم به خاطر شما مبارزه می‌کنم و سختی! می‌کشم، خیلی برام غیر قابل هضمه!

الان مثل این می‌مونه که یک عده از طرفدارهای حجا.ب اجباری هم بیان برای مونیکا بلوچی هورا بکشن که توی فیلم بهمن قبادی چادر سرش کرده! و بهش مدال بدن که تو قهرمانی! و با این حرکت نمادینت می‌خواستی بگی که چادر خیلی هم خوبه و خاک بر سر اونهایی هم که چادر سرشون نمی‌کنن کرده!

یادتونه چند سال قبل یک نماینده مجلس توی ترکیه با حجاب رفته بود مجلس و همه توی مجلس هو کرده بودن‌ش؟ بعد دولت فخیمه جمهو.ری اسلا.می این حرکت این خانوم رو چقدر کرد توی بوق که آره! این خانوم محجبه الگو و اسطوره همه زنان مسلمانه و چقدر نماینده های ترکیه بیشعور و ظالمن. چقدر ازش حرف زدن، چقدر براش هورا کشیدن. تقدیر کردن، تبلیغ کردن، حمایت کردن. چند وقت بعد اون خانومه اظهار تاسف کرد از اینکه کشوری مثل ایران ازش حمایت کرده! کشوری که توش حجاب اجباریه و زنهایی که نمی‌خوان حجاب داشته باشن جایگاهی ندارن، همونطور که توی ترکیه کسانی که حجاب دارن بهشون توهین می‌شه! بعد اینها شدیدا خیط شدن و نشستن سر جاشون!

حالا می‌ترسم گلشیفته فراهانی هم همین روزها برگرده بگه: من نمی‌خوام مردمی ازم حمایت کنن که اسطوره‌های واقعی‌ش، مبارزان واقعی‌ش توی زندان یا حصر خانگی‌اند! شکنجه می‌شن، بهشون توهین می‌شه، تجاوز می‌شه، اعتصاب غذا می‌کنن، اعدام می‌شن، و هیچ کس صداش هم درنمیاد! هیچ کس نه اعتراضی می‌کنه، نه براشون کف می‌زنه. بعد برای فیلم بازی کردن یک هنرپیشه انقدر جو می‌گیرشون و خودشون رو هلاک می‌کنن!


کلمات کلیدی:
 
یادم باشه که قدرتو بدونم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱ 

دو - سه ماهی هست که ممول جان اومده تهران و موندنی شده. اما قبلش تقریبا هشت ماه نبود. یعنی هی بود، هی نبود! معمولا هر بیست و دو - سه روز یه بار می‌اومد. سه - چهار روز تهران بود و بعد دوباره پـــــر! خیلی سخت بود! خیلی! دلتنگی‌ها، غصه خوردنها، تنهایی ها و حتی گاهی اشک ریختن‌های یواشکی! وقتی یه کسی باید باشه، اما نیست، جای خالیش توی همه لحظه‌های زندگیت حس می‌شه. وقتی یه کسی از اول نباشه، یا بره و برای همیشه نباشه، انگار ماجرا یه طور دیگه‌ست. اما وقتی یه نفر قراره باشه، اما نیست ... آدم خیلی بیشتر اذیت می‌شه. نه همیشه هست، نه می‌تونی دل بکنی که قراره دیگه نباشه.

صبح‌ها تنهایی بیدار می‌شدم، تنها غزل رو آماده می‌کردم، دو تایی از خونه می‌رفتیم بیرون، عصرها تنها برمی‌گشتم خونه، تا موقع خواب همینجوری الکی برای خودم می‌پلکیدم و باز تنهایی می‌خوابیدم. بهار بود، توی اون هوای ملس، پیاده از جلوی پارک ملت پر از گل رد می‌شدم، هر روز با خودم می‌گفتم اگر ممولم بود الان با هم می‌رفتیم پارک قدم می‌زدیم. چقدر خوش می‌گذشت! اگر ممولم بود می‌رفتیم خرید، اگر ممولم بود ... با اینکه خونه مامانم بودم، با اینکه دور و برم هم کلی آدم بود، اما باز هم همیشه انگار یه چیزی کم بود! یه چیز مهم. یه خلائی بود همیشه. یه جورایی همه‌ش دلم برای خودم می‌سوخت! یه حس بلاتکلیف بودن، موقت بودن. احساس غریبی می‌کردم! نمی‌دونم چه طوری بگم براتون. اما خیلی سخت بود.

انقدر همیشه دلتنگ ممولم بودم، انقدر کم همدیگه‌ رو می‌دیدیم که وقت برای دعوا و قهر و حتی بحث کردن هم نبود! یه وقتهایی که می‌شنیدم کسی داره از شوهرش گله می‌کنه یا پشت سرش بد می‌گه، با خودم می‌گفتم آخه مردم سر چی با شوهراشون دعوا می‌کنن!!! فکر کن! می‌گفتم آخه مگه می‌شه آدم از دست شوهرش عصبانی بشه؟!! البته وقتی ممول میومد تهران و چهار - پنج روز می‌موند، می‌فهمیدم آدمها سر چی با هم دعواشون می‌شه!!

اینم بگم که همونقدر که روزهای نبودنش تلخ بود در عوض وقتهایی که بود شیرین بود. همین دوری باعث می‌شد قدر هم رو بیشتر بدونیم و بیشتر از کنار هم بودن لذت ببریم. انگار ما آدمها همیشه باید یه چیزی رو نداشته باشیم تا قدرش رو بدونیم. باید از یه چیزی محروم بشیم تا بفهمیم چی بوده! وقتی آن لی میتد! داریمش انگار برامون عادی می‌شه.

اما بالاخره اون روزها هرچی بود گذشت و رفت. الان ممول جانم هر روز پیشمه. هر شب می‌بینمش. صبح ها هنوز هم تنهایی بیدار می‌شم، همینجوری که ممول خوابه (ساعت کاریش یه ساعت دیر تر از منه) تنهایی صبحونه می‌خورم، غزل رو آماده می‌کنم و با هم می‌ریم بیرون. هنوز هم بعد از ظهرها تنها میام خونه. روزهای برفی دلم لک می‌زنه برای اینکه با ممولم برم توی پارک ملت و روی برفها قدم بزنم. روزهای بارونی دلم می‌خواد باهم بریم زیر بارون خیس بشیم و اون توی هوای سرد دستهام رو بگیره توی دستهاش. اما یه بار هم پیش نیومده! همیشه سر کاره، همیشه سرش شلوغه، همیشه خسته‌ست! از روزی که ممول اومده تهران شاید سه دفعه با هم خرید نرفتیم! دریغ از نیم ساعت پیاده روی! شبها هنوز هم تنها می‌رم می‌خوابم! اما همین که می‌دونم اون چند قدم اون طرف تر با لپ تاپش توی فیس بوکه، برام غنیمته. همین که می‌دونم نزدیکمه، همین که اون احساس غریبی رو ندارم، همین که دلم برای خودم نمی‌سوزه و فکر نمی‌کنم تنها ترین و بیچاره ترین زن دنیام خودش یه دنیا ارزش داره. همین که هر شب می بینمش، همین که توی خواب وقتی غلت می‌خورم دستم می‌خوره به تن گرمش، نه به رختخواب خالی سرد، همین که کسی هست که گاهی خودم رو براش لوس کنم و بگم حالم بده، دلم بغل می‌خواد! گیرم که نصف اون دفعه ها بهم بگه: من خسته تر‌م عزیزم! و بگیره بخوابه! همین که هست، همین که کنارمه، همین که اونهمه دلم براش تنگ نمی‌شه، همین که بهم نمی‌گه این هفته هم کارش جور نیست و بعد از بیست روز باز هم نمی‌تونه بیاد تهران و من از دلتنگی و استیصال و درموندگی پای تلفن اشک نمی‌ریزم، بهترین اتفاقه!

فقط باید یادم بمونه. باید هر چند وقت یکبار، اون موقعهایی که از دستش عصبانیم، اون موقعهایی که لجم گرفته، اون وقتهایی که دارم به جونش غر می‌زنم، اینها رو به خودم یادآوری کنم. این رو که فرصتهای باهم بودن رو از دست ندم. شاید خیلی کوتاه باشه.

تولد سی و هفت سالگی‌ت مبارک عزیزم. یادم باشه که قدرت رو بدونم.


کلمات کلیدی:
 
دو تا گوله’ نمک!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩ 

امروز یک کمی می‌خوام از فسقلی‌های خونه‌مون، غزل و پارسا براتون بگم. یک کم براتون از ماجراهای این دو تا وروجک تعریف کنم که شماها هم یک کمی مثل ما بخندین و روحتون شاد بشه!  از بس که این دو تا وروجک زبون دراز و حاضر جواب و بامزه شدن و ما دسته جمعی فقط از دستشون می‌خندیم توی خونه. واقعا تصور اینکه یک روزی خونه ما بدون این دو تا چه طوری بوده هم غیر ممکنه! پس ما چه طوری زندگی می‌کردیم؟ چیکار می‌کردیم؟ درباره چی حرف می‌زدیم وقتی اینها رو نداشتیم؟ به چی ‌می‌خندیدیم؟ با کی سر و کله می‌زدیم؟ دلخوشیمون چی بود؟! دیگه حتی تصورش هم برام سخته!

آقا پارسای ما پیش دبستانی شده. باورتون می‌شه؟ همین دیروز نبود که من از ذوق خاله شدنم روی پا بند نبودم؟ ای‌‌ی‌ی‌ی! روزگااار! بگذریم ...

پارسا خیلی بچه مغروریه، خیلی اهل ابراز احساسات و قربون صدقه رفتن و بوس و بغل کردن نیست، اما تا دلتون بخواد اهل سر به سر گذاشتن و سر‌کار گذاشتن بقیه‌ست! عاشق جک تعریف کردن و مسخره بازی و کلا هر کاری که بشه به نحوی توش دلقک بازی در آورد و خندید! عاشق بازی‌های به قول خودش خشن و کتک کاری و پر سر و صداست. بچه بسیار دقیقیه. بی نهایت کنجکاوه و باید از همه چیز سر دربیاره.  محاله تا از چیزی سر در نیاورده قبولش کنه! موقعی که داریم قصه براش تعریف می‌کنیم، انقدر سوال می‌پرسه و همه چیز رو به چالش! می‌کشه که آدم از قصه تعریف کردنش پشیمون می‌شه! مثلا موقع شنیدن داستان خاله سوسکه و آقا موشه به مامانی جون گفته بود: خب چرا آقا موشه دیگ به اون بزرگی رو گذاشته بود که برای خاله سوسکه آش بپزه؟ مگه دل یه سوسک چقدر جا داره؟ اونهمه آش رو می‌خواشتن چیکار آخه؟ خب آقا موشه یه دیگ کوچیک تر می‌گذاشت که خودش نیفته توش! کلا یه چیزهایی می‌پرسه که تا حالا به ذهن کسی نرسیده و هیچ کس تا حالا از اون زاویه به اون ماجرا نگاه نکرده!

وا اما غزل

غزل بسیاااار بچه لمسی‌ایه. عاشق بوس و بغل و قربون صدقه رفتن و نوازش کردن. تمام مدتی که من خونه‌م، دلش می‌خواد به من آویزون باشه! می‌چسبه به من، بغلم می‌کنه، صورتش رو مثل گربه می‌ماله به صورت من! انقدر که گاهی واقعا کلافه‌م می‌کنه. روزی صد بار به همه اطرافیانش و مخصوصا من یادآوری می‌کنه که دوستشون داره. کلا اگر کسی احساس می‌کنه که از کمبود محبت رنج می‌بره، من چند روز این دخترم رو بهش قرض بدم که مشکلش برطرف بشه! یک بند داره قربون صدقه می‌ره. چه خلاقیتی هم داره بچه‌م در اختراع کردن این قربون صدقه‌ها! میاد می‌گه: مامان، تو فرشته روی زمین منی! من تو رو اندازه همه کوهها و ستاره‌ها و ابرها و ماهها! ی توی آسمون دوست دارم! مامان! عاشقتم، دیوونه‌تم! ملول‌تم! (جدا این کلمه ملول رو دیگه نمی‌دونم از کجاش در آورده!) کلا مهارتهای کلامی‌ش خیلی بالاست. عاشق تعریف کردن و حرف زدنه. مخصوصا که علاقه عجیبی داره که از کلمات قلمبه و بزرگونه هم توی حرفهاش استفاده کنه. توصیفهای بامزه‌ای از محیطش داره. مثلا می‌گه: چه هوای دل انگیزی! چه طبیعت زیبایی! بیاین ببینین و لذتشو ببرین!

معمولا خجالتی نیست. در کل توی جمع بچه راحتیه. از اینکه توی جمعی چیزی تعریف کنه، شعر بخونه، برقصه یا جلب توجه کنه نمی‌ترسه یا خجالت نمی‌کشه. بسیار انعطاف پذیره و خیلی سریع خودش رو با هر محیطی وفق می‌ده.

بازی‌های این دو تا با همدیگه هم خیلی دیدنیه. پارسا عاشق بازیهای خشن و تخیلی و غول و هیولا و بن تن! غزل عاشق خاله بازی و بازیهای خانوادگی و عروس دومادی و نمایش دادن. اما چون پارسا بزرگتره، معمولا اون تعیین می‌کنه که چی بازی بکنن. مثلا قرار می‌شه که هیولا بازی کنن. یک ساعت دور اتاق می‌دون و می‌جنگن و صد بار به انواع و اقسام موجودات تبدیل می‌شن و به هم شلیک می‌کنن. بعد یهو غزل کم میاره! میاد می‌گه: بسه دیگه. حالا مثلا تبدیل شدیم به هیولای خوب! مثلا با هم مهربون بودیم. مثلا بیا با هم ازدباج کنیم!

جدیدا هم که به شدت رفتن توی نخ برنامه‌های ماهواره و دوتاشون طرفدار پر و پا قرص برنامه رازهای شعبده باز و آکادمی موسیقی گوگوش شدن! چند روز قبل هم داشتن در مورد برنامه مورد علاقه شون با هم تبادل نظر می‌کردن. پارسا به غزل می‌گفت: تو آکادمی گوگوش رو می‌بینی؟ من که عاشق امیر و شهرزادم. حیف که شهرزاد هضم !! شد! من دوست داشتم برنده بشه.

اینهم چند نمونه از افاضات این دو تا وروجک:

دو تایی دارن عکسهای خلبانی شوهر عمه غزل رو نگاه می‌کنن و جو خلبانی گرفتشون. پارسا: من که می‌خوام بزرگ شدم، خلوان بشم!

غزل: منهم می‌خوام خانوم مهماندار بشم.

- عوضش من هواپیما رو راه می‌برم، اما تو باید همه‌ش ظرف بشوری!

- خب اصلا منهم خلوان می‌شم.

- نخیر! خلوان زن که نداریم.

- خیلی هم داریم. توی کشورهای خارج داریم. منهم می‌خوام خلوان هواپیمای چین بشم!

×××

غزل به من: مامان! تو هم مثل من سیاه سوخته ای! فکر کنم دوتامون بچه بودیم توی آفرقا به دنیا اومدیم!

×××

غزل در حال تماشای تلویزیون

مامان! برای من کفش پرفکت استمز! می‌خری؟ یک کمی اضافه وزن دارم! ببین دلم چقدر قلمبه‌ست.

چند دقیقه بعد

- کرم چین و چروک هم برام بخر!

- مگه تو چین و چروک داری؟

درحالیکه به دوتا خط بین لب و بینی‌ش اشاره می‌کنه:

- بله! ببین اینجام خط داره. می‌خوام صاف بشه!

××‌×

غزل به مامانی جون: من می‌خوام صبحونه‌م رو کنار گلدونهای پاسیو بخورم. می‌خوام توی طبیعت حال و حول کنم!

- حال و حول یعنی چی؟

- یعنی از یه طرف حاااال می‌کنیم، از یه طرف حووول می‌کنیم!

×××

مامان! چرا خدا موهای من رو فرفری آفریده؟ نمی‌شد موهای منم مثل تو صاف بیافره؟

×××

ساعت ده شبه و ممول جان هنوز از سر کار برنگشته. غزل به من: پدر باز رفت مسافرت؟ دستش درد نکنه! باز این زن و بچه رو گذاشت و رفت؟ واقعا که دستش درد نکنه!!


کلمات کلیدی:
 
باز می گردم به اوج!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥ 

سلام D:

(انقدر وقته ننوشتم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم و چطوری باید بنویسم! اول پست هامون باید سلام می کردیم؟!)

من خوبم. ممول جانم خوبه. غزل هم خوبه و همچنان مشغول بزرگ شدن! زندگی مثل روال همیشگی‌ش داره پیش می‌ره، با همه پستی ها و بلندی هاش. با همه نقاط مثبت و منفی‌ش و با همه بیم و امیدهاش، با همه دلخوشی‌های کوچیک و بزرگش.

حالا چرا اینهمه وقت ننوشتم؟! خودم هم نمی‌دونم. اولهاش به خاطر وقت نداشتن و سر شلوغ بودن. بعدش به خاطر توی مود نوشتن نبودن و بعدترش هم به خاطر اینکه دیگه از بس نوشتنم شامل مرور زمان شده بود، دیگه نمی‌دونستم چه طوری باید بنویسم! احساس می‌کردم بعد از اینهمه وقت، دوباره چطوری شروع کنم؟! از کجا شروع کنم؟ همون چهار تا دونه خواننده ای رو هم که داشتم، با اینهمه وقت ننوشتن از دست دادم! از بس طفلکی‌ها اومدن و خوردن تو دیوار!

اما بالاخره دیدم که چی؟ همینجوری داره می‌گذره و من این وبلاگ طفلکی رو ول کردم به امون خدا. وبلاگی که انقدر دوستش داشتم و برام یه جایی برای نوشتن و درد دل کردن بود. یه جایی برای ثبت خاطره های خوب و بدم، یه جایی برای گفتن حرفهای نگفته. چیزهایی که نگفتم! منی که انقدر عشق حرف زدن و تعریف کردن دارم، منی که یک ماجرای نیم ساعته رو دو ساعت تموم با جزئیات و دیتیل تمام برای دور و بری‌هام تعریف می‌کنم، و تازه آخر سر هم به ملاحظه سر درد نگرفتن طرف بیخیال بقیه ماجرا می‌شم! حداقل اینجا یک جایی بود که می‌شد هر قدر می‌خوام توش بنویسم بی اینکه بترسم کسی سرش بره از اینهمه حرف زدن و تعریف کردن و جیغ جیغ کردن من! خواننده ها هم لااقل این امکان رو داشتن که هروقت خسته شدن دکمه قرمز بالای صفحه رو بزنن و تمام! امتیاز بزرگی که شنونده‌های حرفهای من ازش محرومند طفلکی‌ها!!

اینه که باز دست به کار شدم. با امید اینکه دوباره بیفتم رو دور نوشتن، باشد که خواننده ها هم دوباره برگردن که این دفعه من نخورم تو دیوار!

و اما ...

در این مدتی که از من بی‌خبر بودین ... غزل هی بزرگ شد و هی چیزهای جدید یاد گرفت و هی زبون دراز تر شد! و با حرفهای با مزه‌ش بیشتر و بیشتر دل همه رو برد! ما همچنان در خانه مامانی جون اینها به سر می‌بریم و مزاحم این بنده‌های خدا هستیم. خونه در حال ساخته شدنه و رسیده به مرحله کاشیکاری و گچ کاری و نما سازی. خدا رو شکر خیلی خوب داره پیش می‌ره و همگی از پیشرفتش راضی ایم. اگر خدا بخواد تا عید تموم می‌شه کار ساختش. باشد که ما بالاخره بریم سر خونه و زندگیمون و مامان اینهای طفلی از دست ما و مزاحمتهامون راحت شوند. یک اتفاق خیلی خیلی خوب دیگه که افتاده اینه که ممول جان مادیگه بندر عباس نیست و تشریف آورده تهران و همین‌جا ور دل خودمان مشغول خدمت صادقانه به مملکت شده و ما دیگه به صورت تمام وقت از برکت و نعمت داشتن شوهر و سایه سر بر سر خودمان برخوردار شده ایم!

چند تا هم مسافرت و مقادیری مهمونی رو هم اضافه کنین به مجموعه کارهای روزمره و سر کار رفتن و اومدن و کارهای معمولی همیشگی. اتفاق خاص دیگه‌ای هم نیفتاده. خدا رو شکر اتفاق بدی هم نبوده. همه خوب و خوش و سلامتند که به نظرم همین خودش بهترین اتفاقه.

فعلا هیمن ها رو داشته باشین تا من دوباره زبونم باز بشه! و برگردم بیشتر براتون تعریف کنم.

 

پ.ن: یه آهنگی سیاوش قمیشی داره که توش می‌گه:

دلم می خواد چند روز برم، گم و گور بشم، پیدام نشه تاببینم تو چه حالی می‌شی! (شما به روی خودتون نیارین که اینی که من گفتم هیچ شباهتی به شعر نداشت! اما مظمونش همین بود دیگه! همین معنی رو که می‌داد بالاخره!) حالا جون من! این تن بمیره، این مدت که من نبودم چه حالی داشتین؟ اصلا نگرانم شدین؟ هیچ با خودتون گفتین این دختره کجا غیبش زده؟ جون من فقط نگین که اصلا متوجه نبودنم هم نشدین!!


کلمات کلیدی:
 
قاطی پاطی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩ 

می خواستم بیام بنویسم که روز مادر مبارک! اما وقت نشد و گذشت. می خواستم بیام بنویسم که روز مادر امسال دخترم چهار ساله شد، می خواستم بنویسم که امسال من روز مادر رو با چهارمین سالگرد مادر شدنم جشن گرفتم. دیر شد دیگه! بعد می خواستم بگم روز پدر مبارک، می خواستم به ممول جانم بگم که روز پدر جاش خیلی پیش ما خالی بود، باز هم وقت نشد! چیکار کنم واقعا من با اینهمه بی وقتی؟! روزی ده - دوازده ساعت کمبود زمان دارم! روز به روز هم داره بدتر می شه! قبلا ها با روزی دو - سه ساعت وقت اضافه هم کارم راه می افتاد! اما حالا ... من نمی‌دونم قبلا ها که خونه خودمون بودیم، من همینطوری سر کار می رفتم، راهم کلی دور تر بود، کلی توی ترافیک می موندم، خریدهای خونه رو می کردم، هر شب هم برای شام و ناهار خودم و ممول جان غذا درست می کردم، تازه مخلفات شام و ناهارمون هم از سبزی خوردن و ماست و سالاد، همیشه به راه بود، کار خونه هم که در جای خودش، تازه کلی هم اوقات فراغت داشتم. گاهی یک فیلمی، سریالی، لاستی! کتابی، چیزی ... تازه توی خونه پروژه ای هم کار می گرفتم ... اوووووه! من توی کدوم وقت اینهمه کار می کردم؟ پس چرا الان که نه کار خونه می کنم، نه خرید می رم، نه غذا درست می کنم، باز هم وقت کم دارم؟! راست می گن که آدمیزاد به همه جور زندگی عادت می کنه و خودش رو وفق می ده. اون موقع ها با وجود اونهمه کار من همین قدر وقت کم داشتم که الان کم دارم! اون وقت ها اگر یک شب یک غذای آماده از جایی برامون می رسید، مثلا یه موقع مامانم برامون شام می داد، دیگه عروسی‌م بود! توی اون زمان اضافه کلی کار می کردم! اما الان ...

به هر حال ... همه مناسبت ها که تموم شد و رفت و منهم ننوشتم! حالا فعلا چند تا داستان از بلبل زبونی های دختر چهارساله ما بخونین، تا ببینیم ما بالاخره با این بی وقتی‌مون چیکار می کنیم!

 

غزل ضد فمینیست

غزل داره برای من و مامانی جون داستان تعریف می کنه:

یه روز یک نونوایی بود که می خواست ازدباج کنه، یه خانومی اومد دم مغازه‌ش، نونوا بهش گفت: خانوم با من ازدباج می کنی؟ اون خانومه گفت: نه، من خودم زن دارم! (احتمالا منظور شوهر بوده!) دوباره یه خانومه دیگه اومد، نونوا گفت با من ازدباج می کنی؟ اونم گفت: نه، من خودم زن دارم! خلاصه، هیشکی باهاش ازدباج نکرد، تا اینکه زن همسایه اومد که تا حالا ازدباج نکرده بود، نونوا گفت: با من ازدباج می کنی؟ گفت: بله که می کنم، چرا نمی کنم؟! خلاصه اینها با هم ازدباج کردن. اما این نونوا خیلی تنبل و بیکار بود، نه می رفت درس بخونه، نه می رفت دانشگاه، نه می رفت پولدار بشه، برای همین هم مامانش از خونه بیرونش کرده بود. اما بعد که ازدباج کرد، انقدر از زنش کار کشیییید تا پولدار شد (دقیقا با همین کلمات و جمله بندی!) بعد پولها رو برد به مامانش نشون داد، مامانش خوشحال شد و توی خونه راش داد. بعد با مامانش با اون پولها به خوبی و خوشی زندگی کردند!

* چند تا نکته جالب توی این داستان بود، اول اینکه این داستان تلفیق هنرمندانه ای بود از داستان خاله سوسکه و حسن کچل! که هیچ کدوم این داستان ها رو نمی دونم اصلا از کجا شنیده، چون من یادم نمیاد تا حالا براش تعریف کرده باشم. دوم اینکه نمی دونم از کجا فهمیده که کسی که یکبار قبلا ازدباج! کرده باشه، دیگه نمی تونه ازدباج کنه (آخه یادتونه که قبلا خودش می خواست ده بار ازدباج کنه!) نکته دیگه هم بار ضد فمینیستی قصه بود! فکر کن! نونواهه از زنش کار کشید، بعد پولدار شد، پولها رو برد داد به مادرش! زن بدبخت هم که معلوم نیست آخر داستان چه بلایی سرش اومد! واقعا که!! به جان خودم این بچه چند سال دیگه که خودش بتونه گلیمش رو از آب بکشه، منو میذاره دم در!

غزل رویایی

شب داریم از بیرون برمی‌گردیم، غزل توی آسمون یک ستاره می بینه، دستهاش رو به هم قلاب می کنه، مثل حالت دعا کردن و رو به باباش می‌گه: بابا وقتی رفتی مسافرت، هروقت یه ستاره تو آسمون دیدی، یاد من و مامان بیفت!

بچه عصر تکنولوژی

به غزل می گم حاضر بشه، می خوایم بریم خرید. می‌گه: مامان! بریم هایپر استار. میگم: نه، اونجا دوره، یه جای نزدیک می ریم. باز هم اصرار می‌کنه، می‌گم: اصلا من اونجا رو بلد نیستم، باید با بابا بریم. (واقعا گفتم! بلد نیستم خب!) غزل یک کم فکر می کنه و می‌گه: خب موبایلت راهو بهمون نشون می ده!! (بله! منظورشون جی پی اس موبایل بنده‌ست که خودم تازه یک ماهه کار کردن باهاش رو یاد گرفتم! ایشون از این سن می خوان از جی پی اس استفاده کنن!)

داماد چاق!

دایی مسعود داره سر غزل رو گرم می کنه: غزل نظرت چیه من زن بگیرم. غزل: خوبه، با همون دوستت ازدباج کن. برو خواستگاری، تورش کن! اونم عروس بشه، لباس قشنگ بپوشه.

- خب، حالا من چیکار کنم؟ چه طوری دوماد بشم؟

- تو هم باید لباس زیبا بپوشی، دوماد بشی. اما یک کمی چاقی، باید یک کم رژیم بگیری!! لاغر بشی!

- رژیم یعنی چی؟

- یعنی همه غذاها تو نخوری!

* کلا بچه‌م چند وقته رفته توی خط هیکل و رژیم و اینها. یک تبلیغ برای ویتامین سی توی شبکه من و تو نشون می‌ده که این کشتی گیرهای چاق ژاپنی هستند، بعد اون پسره سعی می کنه از بین اینها راه بره. غزل خیلی از اون آدمهای چاق بدش اومده. حالا هر موقع حرف غذا خوردن و تپل شدن و اینها می‌شه، می گه: من نمی خوام تپل بشم. آخه هیچ کس نمی تونه از من رد شه!!

اعتماد جی.شی!

داریم از خونه می‌ریم بیرون. به غزل می گم بیا بریم دستشویی که تو خیابون جی.شت نگیره. می گه: مامان باور کن بیرون جیشم نمی گیره. مطمئن باش. به من اعتماد کن!!


کلمات کلیدی:
 
مهربانی با یار مهربان
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤ 

رفته بودم دکتر. ساعت پنج و نیم صبح. دکترش این مدلی بود که باید قبل از ساعت شش صبح می رفتی و اسمت رو توی دفتر منشی می نوشتی، خود دکتر ساعت شش صبح می اومد و تا ساعت دوازده ظهر از روی اون دفتر مریض ها رو می دید. اگر هم اسم کسی رو می خوندن و نبود، دیگه نوبتش می گذشت و اگر بعد از اینکه همه اسمها خونده شد و دیگه کسی نبود و هنوز ساعت دوازده نشده بود و دکتر هنوز حال داشت و می خواست باز هم مریض ببینه! از اول شروع می کردن و اسم کسانی رو که نوبتشون گذشته بود می خوندن و دکتر می دیدشون! اما چون شانس اتفاق افتادن همه این موارد با هم تقریبا صفر بود، همه از قبل از شش صبح اومده بودن و اسم نوشته بودن و همونجا توی مطب نشسته بودن منتظر نوبت. من ساعت پنج و چهل دقیقه رسیدم و نفر بیست و هفتم بودم!!

اینه که تقریبا دو ساعتی نشستم تا نوبتم شد. مطب پر بود و واضحه که وقتی من رسیدم حداقل بیست و شش نفر توی مطب بودن و نصف این تعداد باید بیشتر از یک ساعت همونجا می نشستن. باور کنین یک نفر، حتی یک نفر از اینهمه آدم (که با احتساب همراههای بیمارها بیشتر از سی نفر بودن) یک کتاب، یک مجله یک تکه کاغذ دستشون نبود تا در مدت این دو سه ساعتی که منتظر نوبتشون هستن بخونن. کتاب و مجله که هیچی، دریغ از یک آیپاد، گیم، بازی، جدول، هیچی! مطلقا هیچی! هیچ کس هیچ کار سرگرم کننده ای که یک کمی مفیدتر از نگاه کردن به دیوار روبرو و یا زل زدن به بقیه مریض ها باشه انجام نمی داد! حالا من از دو روز قبل نگران بودم که این دو سه ساعت وقتم رو چه طوری بگذرونم که حوصله م سر نره و وقتم تلف نشه. تمام تلاشهام برای اینکه یک دوستی، فامیلی، آشنایی، کسی رو گول بزنم! و با خودم ببرم که تنها نباشم، بی نتیجه موند که البته با توجه به ساعت دکتر رفتن من ، خیلی هم عجیب نبود. در نهایت برادر بزرگه قبول کرد که به جای خودش لپ تاپش رو بده من ببرم! اینه که یک مشت کار عقب افتاده و چند تا نقشه و فایل که مدتها بود باید روشون کار می کردم و فرصت نمی شد رو برداشتم و با لپ تاپ آقای برادر با خودم بردم. بعد گفتم اگر شارژ لپ تاپ تموم شد و پریز برق هم دم دست نبود چی؟ در نتیجه شماره آخر مجله معمار رو هم که هنوز نخونده بودم برداشتم و آخرسر هم یک کتاب سودوکو برای احتیاط گذاشتم توی کیفم و رفتم.

توی مطب وقتی لپ تاپ رو از کیفم در آوردم و شروع کردم به کار، یک دفعه سی تا سر چرخید طرف من و همه مردم چنان با تعجب نگاهم کردن که انگار از کیفم یک غول چراغ درآوردم! منهم به روی خودم نیاوردم و خیلی عادی شروع کردم اتوکد کار کردن. اما خانوم و آقایی که کنار دست من نشسته بودن طفلی ها گردن درد گرفتن از بس سعی کردن ببینن من دارم با این شیء عجیب چیکار می کنم!

اما واقعا خجالت آوره! خجالت آوره که اینهمه وقتمون برامون بی ارزشه. خجالت آوره که مردم ترجیح می دن توی اتوبوس و تاکسی و مترو و مطب دکتر و ترافیک خیابون، بیکار بشینن و وقت بگذرونن، تخم چشم طرف مقابل رو دربیارن از بس بر و بر نگاهش می کنن، اما یک وقت خدای نکرده یک روزنامه، یک کتاب، حتی یک بروشور تبلیغاتی شامپو نگیرن دستشون بخونن! اینهمه کار مفیدتر از بیکار موندن و لای دندنون و توی گوش و دماغ رو جستجو کردن هست که توی مواقعی که به اجبار مجبوری یک جا بشینی و منتظر باشی، می شه انجام داد. این دفعه توی صف و مترو و اتوبوس که هستین دقت کنین، ببینین چند درصد مردم دارن یک کار مفید می کنن. یک کاری که یک چیزی به آدم اضافه کنه، یا نه! اصلا نمی خواد اضافه کنه، لااقل باعث بشه آدم وقتش یه جور بهتری بگذره. به نظر من حتی موزیک گوش دادن با موبایل هم خیلی مفیدتر از هیچ کاری نکردنه! دیگه کتاب صوتی گوش دادن که جای خود داره.

تازه این مطبی که من رفته بودم یک مطب خیلی باکلاس بالای شهر بود. نه یک بیمارستان دولتی درب و داغون. همه جور آدمی هم توی مطب بودن، از پیر و جوون و نوجوون و میانسال، کارمند و زن خونه دار و بچه مدرسه ای. کسایی که از شهرستان اومده بودن و شب تا صبح پشت در مطب مونده بودن تا دکتر بیاد و ببینشون و آدمهایی که از قیافه شون پیدا بود وضع مالی خوب و شغل درست و حسابی دارن. خلاصه همه قشر آدمی بودن اونجا. اما هیچ کدومشون، دقیقا هیچ کدومشون به فکرش نرسیده بود که برای این دو سه ساعت وقتش یک برنامه ریزی مفید بکنه. هیچ کس فکر نکرده بود اینهم یک قسمتی از عمرشه که می تونه تلف نشه و طور بهتری بگذره.

از دولت و حکومت ایراد نگیریم. تا وقتی فرهنگ مطالعه بین ما جا نیفته، تا وقتی این وقت تلف کردن و بی برنامگی جزء جدا نشدنی فرهنگمونه، بهترین آدم های روی زمین هم اگر بیان سر کار، هیچی درست نمی شه.

بعد یک چیزی که من سر درنمیارم اینه که چرا وقتی موقع نمایشگاه کتاب می شه، تمام شهر کن فیکون می شه! تمام شهر ترافیک می شه، خیابونهای نزدیک نمایشگاه دیگه کلا بند میاد، توی نمایشگاه جای سوزن انداختن نیست، سراغ هر کسی رو می گیری می گن رفته نمایشگاه کتاب،  آدم در عین اینکه از به هم ریختگی شهر عصبانی می شه، اما ته دلش می گه باز هم خدا رو شکر که مردم انقدر اهل کتاب و مطالعه ن و از اینهمه با فرهنگی مردم ذوق زده می شه! و با خودش می گه: درسته که همیشه ظهرهای جمعه دم تمام رستورانها صف مردم قابلمه به دست ترافیک ایجاد کرده و شب جمعه ها همه آبمیوه فروشی ها و فست فودهای شهر تا سقف پر از آدمه، اما عوضش ببین مردم برای کتاب خریدن هم چقدر مشتاقند؟!! خب پس این مردم این کتابهایی که می خرن رو کی می خونن آخه؟! پس چرا من هرگز آدم درحال مطالعه نمی بینم؟!

 

پ.ن بی ربط، فقط جهت پز دادن!: همه اینها یک طرف، وقتی دکتر که یک پیر مرد مهربون بامزه بود و به قول خودش سه برابر سن من تجربه کاری داشت*، بهم گفت: "کارت چیه؟ مدرسه می ری یا دانشجویی؟!!!" قند درسته توی دلم آب شد و نیشم تا بنا گوشم رفت! همیشه همه بهم می گن که کمتر از سنم نشون می دم، اما دیگه فکر نمی کردم تا این حد! توی این هفته این دومین بار بود که بهم گفتن بچه مدرسه ای! ممول جان، کجایی که بشنوی اینها رو و قدر این زن هجده ساله نما! رو بیشتر بدونی؟!

* اون قضیه سه برابر سن من تجربه طبابت داشتن رو وقتی گفت که فکر می کرد من بیست سالمه، وگرنه بیچاره اونقدرهام پیر نبود!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥ 

من امروز تلخم، خشمگینم، غمگینم، سرافکنده‌ام.

من پر از خشمم امروز از مردمی که نسبت به هم انقدر نامهربانند. پر از خشمم از مردمی که با اینهمه ادعای فرهنگ و تمدن و تاریخ، به خاطر هر مسئله بی اهمیت و ناچیزی همدیگر رو به باد فحش می گیرند، از اینهمه بدبینی بیزارم، از اینهمه نگاه جنسیتی آدمها به هم متنفرم. از اینکه وقتی تو رو می بینند براشون مهم نیست که کی هستی، اول براشون مهمه که زن هستی!

وقتی توی تاکسی با سه تا مرد دیگه نشستم و یکدفعه راننده تاکسی با یک راننده دیگه دعواش می شه، هر دو سرشون رو از پنجره ماشین میارن بیرون و شروع می کنن به همدیگه فحش ناموسی دادن و در مورد خواهر و مادر و خاله و زن دایی و همه زنهای فامیل هم اظهار نظر کردن! و من اون موقع نمی دونم که باید خجالت بکشم؟ (چرا؟ مگه من اون حرفها رو زدم؟) به روی خودم نیارم؟ نشنیده بگیرم؟ در ماشین رو باز کنم و پیاده بشم؟ اعتراض کنم؟ فقط دلم می خواد آب بشم و برم تو زمین فرو، دلم می خواد یه جایی خودم رو گم و گور کنم که دیگه هیچ کدوم این آدمها رو نبینم، صداشون رو نشنوم. آدمهایی که سر هر مسئله ای، همه چیز رو ربط می دن به پایین تنه و مسائل جنسی! این چه فرهنگیه؟ من چرا این آدمها رو نمی فهمم؟! آدمهایی که وقتی ناراحتن، حرف سک.سی می زنن، وقتی می خوان به چیزی بخندن، حرف سک.سی می زنن، وقتی می خوان عصبانیتشون رو سر کسی خالی کنن، حرف سک. سی می زنن، وقتی می خوان کسی رو تحقیر کنن، حرف سک.سی می زنن، وقتی می خوان از کسی تعریف کنن، حرف سک.سی می زنن، وقتی خوشحالن هم جک سک.سی می گن!!! چرا من درکشون نمی کنم؟ چرا این آدمها از جنس من نیستن؟ ایراد از منه یا از اینها؟ چرا اینها همه چیز رو به این موضوع ربط می دن؟ چرا همه چیز رو انقدر لوث و دم دستی و مسخره می کنن؟

من پر از خشمم، وقتی موقع رانندگی ماشین روبرویی در حالیکه حق با منه، فقط به خاطر اینکه می بینه من زنم، به خودش اجازه می ده به من توهین کنه و بهم بگه فاحشه! به چه جرمی؟ به خاطر کدوم اشتباه؟ به چه حقی؟ و من غیر از اینکه بغضم رو فرو بدم، از خشم همه تنم بلرزه ولی جلوی بچه م گریه م رو نگه دارم، کاری از دستم برنمیاد!

من دلم می خواد از عصبانیت خفه بشم وقتی که موقع راه رفتن توی خیابون، جو هوای بهاری و نم نم بارون منو می گیره و به کارگر شهرداری که داره زمین رو جارو می کنه لبخند می زنم و اون با دیدن لبخند من بهم پیشنهاد خونه خالی می ده!!

دلم می خواد برم توی زمین فرو وقتی می بینم فروشنده مغازه به جایی که حواسش به حرفهای مشتری خانوم جلوی من باشه تمام مدت نگاهش توی یقه خانومه ست!

من از اینهمه نگاه هرزه، خسته ام! از اینهمه کوته فکری مردمم، از اینهمه ظاهربینی، از اینهمه نگاه جنسیتی آدمها به هم خسته ام. من از زندگی بین این مردم سرافکنده ام. من دلم می خواد جایی زندگی کنم که مردمش توی دعوا، به پایین تنه خواهر و مادر همدیگه کاری نداشته باشن! جایی که قضاوت در مورد خوب یا بد رانندگی کردن آدمها، ربطی به زن یا مرد بودنشون نداشته باشه. جایی که زن بودن یک دردسر نباشه،‌ یک مشکلی که باید یه جوری باهاش کنار اومد. جایی که اگر یک زنی اخم نکرد، یا موقع حرف زدن پاچه کسی رو نگرفت، بهش نگن فاحشه!! من از این مردم خسته ام، پر از خشمم، تلخم، تلخ ...


کلمات کلیدی:
 
یک فخر فروشی مادرانه
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩ 

نمی دونین چه لذتی داه وقتی دختر سه ساله و نه ماهه‌ت میاد بهت می‌گه:

"مامان! عشق تو وسط قلبمه! همینجا، درست همین تو!*" (و با دست به قلبش اشاره می کنه!)

و تو می‌دونی که صادقانه و با تمام احساسات کودکانه‌ش اینو بهت گفته! لذت کوچولو ولی عمیقیه که با هیچی توی دنیا عوضش نمی کنی!

 

* شعر کلیپ جدید شاهکار بینش پژوه که اینروزها به صورت موسیقی بک گراند، تمام وقت تو خونه ما شنیده می‌شه!


کلمات کلیدی:
 
حکایت یک کارمند اغفال شده نادم!
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧ 

چند وقت پیش جناب رئیس من و این همکار کنار دستیم رو فرستاد بریم نمایشگاه بین المللی، هم غرفه ها رو ببینیم و ایده بگیریم و هم ازشون عکس بگیریم برای آرشیو شرکت. خلاصه ساعت دو بعد از ظهر ما دو تا از شرکت رفتیم بیرون. این همکار منهم شروع کرد من رو از راه به در کردن، که بیا نمایشگاه رو بی خیال بشیم، بریم خونه، به روی خودمون هم نیاریم! من هم عکسهای غرفه ها رو از دوستم می‌گیرم که مدرک هم داشته باشیم!! حالا اونهم کی؟ من! کارمند مثبت پاستوریزه که بزرگترین خلافم توی شرکت اینه که در ساعت کاری ایمیل چک می کنم! باور کنین گاهی که می‌خوام آخر وقت مثلا یک کاری شخصی توی شرکت انجام بدم ، اول کارت می‌کشم که ساعت خروجم بخوره،‌ بعد میام کار خودم رو می‌کنم!! بله چنین کارمند مسئول و صادق و باوجدانی هستم من!!

هی از من اصرار که بابا! من اینکاره نیستم! فردا میام اینها ازم می‌پرسن غرفه ها چه طوری بود،‌من سوتی می‌دم، ضایع می‌شیم ها! از اونهم انکار که نه! یک چیزی از خودمون درمیاریم می‌گیم، عکس هم که داریم، دیگه حله! حالا جالبه که خودش هم فردا صبحش وقت دکتر داشت و مرخصی بود، یعنی من می‌موندم تک و تنها که باید فیلم بازی می کردم و خالی می‌بستم! بهش می‌گم بابا! تو برو خونه، من یه سر می‌رم نمایشگاه و میام. می‌گه نخیر! باید با هم بریم. شریک جرم می خواست! خلاصه بالاخره مخ ما رو زد و ما رو از راه به در کرد! منهم با هزار ترس و لرز بالاخره قبول کردم. رفتم مهد دنبال غزل،‌ بعد با هم رفتیم خونه، خوابیدیم. بعد هم با هم کارتون دیدیم و نقاشی کشیدیم. فرداش هم رفتم شرکت و هیچ کس هم یادش نبود که از ماموریتمون! بپرسه خوشبختانه.

با اینکه کلی عذاب وجدان داشتم،‌ اما باور کنین اون یک ساعت خواب و اون دو ساعت فرار از کار!! به اندازه یک هفته استراحت به من چسبید!! شنیدین که گوشت دزدی همیشه خوشمزه تره؟!

پ.ن: الان که اینو تعریف کردم، یادم افتاد که فردای همون روز دوستم رفت دکتر و فهمید که یک توده توی سینه‌‌ش داره، دو روز بعدش عمل کرد و الان هم شیمی درمانی می‌شه. طفلی دوست جونم! براش دعا کنین زودتر خوب بشه.

می‌گم نکنه آه و نفرین این رئیس ما گرقتش؟ حالا من سوسک نشم یعنی؟!!!


کلمات کلیدی:
 
غزل و توهم خود زیبا بینی!!!
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥ 

غزل به معلم مهد کودک:

- سارا جون! می‌بینی چشمای من چقدر قشنگه؟!!!

- بله خیلی قشنگه!

- خدای مهربون چشمای منو اینطوری سبز و قشنگ آفریده!!!!

***

غزل به بابایی جون و مامانی جون:

پس به این ترتیب من تصمیم گرفتم که به شما هدیه بدم!!

***

غزل موقع مهمونی رفتن:

مامان تیپم خوبه؟ ضایع نیستم؟!

***

غزل نصف شب رفته توی تخت بابایی جون و مامانی جون خوابیده! نزدیک صبح مامانی جون آورده گذاشتش توی تخت خودش. صبح من دارم بهش می‌گم که کارش بد بوده. غزل: مامان اون فقط یه خواب بود! تو خواب دیدی که من رفتم توی تخت مامانی جون، واقعنی که نرفتم! ببین، پس چرا الان توی تخت خودمم؟!

***

من به غزل: شما نیابد بی اجازه می‌رفتی سر شکلات‌ها، اگر شکلات می‌خوای باید به من بگی، من اگر صلاح بدونم خودم بهت می‌گم.

غزل: من خودم صلاح دونیدم که الان باید شکلات بخورم!

***

از دست غزل به خاطر کاری که کرده یک کم عصبانیم. بعد که دعوا کردن هام تموم می‌شه و اونهم گریه هاش رو می‌کنه! هنوز باهام سر سنگینه.

- مامی خانوم! من با شما قهرم!

- چرا؟

- چون ازم معذرت خواهی نکردی که منو دعوا کردی!

- خب شما کار بدی کرده بودی، حالا ببخشید.

بعد از چند دقیقه:

- مامی، قول ندادی که دیگه کارتو تکرار نکنی!!

***

مامان بیا بغلم. عشقم قلمبه شده!!

***

غزل به ارشیا، پسر عمه‌ش: ارشیا! می‌شه وقتی بزرگ شدی با من ازدباج کنی؟!

ارشیا: نه! آخه من داره شیش ساله‌م می‌شه. تو که نوز شیش سالت نشده. فکر کنم من باید با نگین ازدواج کنم، آخه اون چند وقت پیش شیش ساله شده!!

 

اینهم چند تا عکس از غزل و پسر خاله وروجکش:

 


کلمات کلیدی:
 
عید اومد، بهار اومد
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧ 

سال نوتون مبارک. سال خوبی داشته باشین همگی. من که به این سال ٩٠ خیلی امیدوارم. حس می کنم قراره سال خوبی از آب در بیاد. امیدوارم برای همه تون یه عاااالمه اتفاقهای خوب توی این سال بیفته. و برای من نیز هم!

ما که طبق روال هر سال هفته اول رو در سفر سپری کردیم و از هوای محشر و مناظر بی نظیر بسیار لذت بردیم و با یک عالمه انرژی مثبت و اعصاب آرامش یافته و البته دو کیلو اضافه وزن! برگشتیم. از بس یک هفته خوردیم و خوابیدیم. باشد که تا آخر سال به همین منوال طی شود!

اما سخت ترین کار دنیا شنبه صبح بیدار شدن و سر کار اومدن بعد از یک هفته تنبلی مفرط بود. نمی‌ذارن که آدم بعد از مسافرت خستگی درکنه! فکر نمی کنن آدم یک هفته استراحت کرده، خسته شده خب!

فعلا همین چند تا جمله رو داشته باشید تا بعد مفصل خدمت برسیم. فعلا می خوام برم به جهاد اقتصادی‌م برسم. حالا شهید نشیم توی این نبرد خوبه!


کلمات کلیدی:
 
واقعنی داره عید می شه‌ها!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ 

- پنج شنبه جشن آخر سال مهد کودک غزل بود. من برای اولین بار، "اولیا" ی یه نفر بودم! توی جشن تمام مدت اشک توی چشمهام حلقه زده بود، کی بچه من انقدر بزرگ شد که بین یک عالمه بچه دیگه وایسه و دعای سال تحویل بخونه؟! بچه ها سرود خوندن، نمایش بازی کردن، پسر تپلی که نقش رودخونه رو بازی می‌کرد، دیالوگ!! شو یادش رفت، غزل وسط سرود ای ایران ای مرز پر گهر، برای من دست تکون داد! مربی‌ها به بچه‌ها عیدی دادن، عمو سیروس آهنگ سوسن خانوم رو زد و بچه ها رقصیدن، به بچه‌ها نفری یک هفت سین بیریخت! دست ساز فسقلی دادن (که البته به خونه نرسیده نابود شد!) مربی‌ها از مامان‌ها تشکر کردن، مدیر مهد از مربی‌ها تشکر کرد، مامانها از مدیر مهد تشکر کردن، و بعد همه شاد و خوشحال اومدیم خونه‌هامون.

- چه هوایی شد دوباره؟! می بینین؟!

- کار دارم، به اندازه موهای سرم! یک عالمه طرح، یک عالمه کار برای عید، یک عالمه خرید! سرم شلوغه. اما خوشحالم. پر از انرژی‌ام. شادم. از اینکه داره عید می‌شه، از اینکه ممول جانم داره پنج شنبه میاد و ١٠-١۵ روز هم می‌مونه، از تصور یک هفته تعطیلی، از فکر سفر، خوشم برای خودم.

- از سر کار که دارم می‌رم خونه، برای خودم تنهایی پیاده روی می‌کنم،‌ زیر بارون با خودم قدم می‌زنم! موزیک گوش می‌دم، مغازه ها رو نگاه می‌کنم، الکی می‌رم قیمت می‌گیرم و میام بیرون! فکر می‌کنم، همهمه و هیاهوی خیابونها سر شوقم میاره،‌ به همه لبخند می‌زنم، ‌زیر لب آواز می‌خونم،‌ لبوی داغ می‌خرم و زیر بارون می‌خورم، مردم رو تماشا می‌کنم، به حاجی فیروز پول می‌دم، برای کسایی که دوستشون دارم عیدی می‌خرم، (از جمله برای خودم!)  همینجوری از زندگی لذت می‌برم. دوست دارم این روزها رو، این هوا رو، این حس و حال و شور و نشاط مردم رو.

اگر تا سال دیگه ندیدمتون، مراقب خودتون باشین، خوش بگذرونین، عیدتون هم مبارک.

 


کلمات کلیدی:
 
قدرت جادویی با هم بودن!
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ 

دو هفته پیش، ‌قبل از اثاث کشی، وقتی به انبوه ظرفها و لباسها و وسایل دور خونه نگاه می‌کردم که همه باید جمع می‌شدن، بسته بندی می‌شدن، می‌رفتن خونه مامان اینها، قسمتی‌شون توی انباری جا داده می‌شدن و بعضی‌هاشون توی خونه مامان اینها چیده می‌شدن، واقعا ماتم می‌گرفتم. وقتی یادم می‌افتاد که در تمام این مراحل حتی ممول هم تهران نیست که کمکم کنه، غصه‌م‌ می‌شد. دلم می‌خواست یه چوب جادوی هری پاتری! داشتم، باهاش همه این کارها رو سر و سامون می‌دادم، دلم می‌خواست یهو چشمام رو ببندم و باز کنم و ببینم که توی خونه مامان اینهام. با تمام وسایل چیده شده و مرتب شده و کارهای انجام شده!

پنج شنبه روز اثاث کشی بود، برادر بزرگه از صبح اومد با دوستش، دوتایی تخت و دراور من، میز کامپیوتر و تخت و وسایل غزل رو باز کردن و آماده کردن که ماشین ببره، بابا و خواهر خانومی بعدش اومدن و بعد هم آقای باجناق. مامان هم خونه موند و پارسا و غزل رو نگه داشت. ساعت ١١ ماشین اومد، بابا بالای سر کارگرها وایساد و من و خواهر خانومی بقیه خورده ریز ها رو جمع کردیم. تا ساعت ٢ همه وسایل توی ماشین بود، تا ساعت ٣ خونه مامان اینها بود، تا ۵ همه جعبه ها توی انباری جا شده بود و تا شب همه چیز سر جای خودش بود. تخت و دراور خودم و تخت و کمد غزل،‌ لباسهامون و وسایلی که لازم داشتیم، همه توی اتاق خواب چیده شده بود و دیگه کاری نمونده بود. من یک اتاق چیده شده خوشگل (حتی قشنگ تر از اتاقم توی خونه خودمون) تحویل گرفتم، به همین راحتی! شب برادر بزرگه همه‌رو شام مهمون کرد و خلاصه روزی که قرار بود یک روز سخت و پر دردسر باشه، یک روز خوب و شاد و پرخاطره شد.

نمی‌دونم به خاطر کدوم کار خوبم مستحق داشتن چنین نعمت بزرگی شدم. نمی‌دونم چی شد که خدا فکر کرد لایق داشتن چنین گنج ارزشمندی هستم، اما باور کنین اینو از صمیم قلبم می‌گم، بزرگترین نعمتی که در زندگیم از خدا گرفتم، خانواده‌م هستن. نه فقط اعضای خانواده خودم، همه کسانی که دور و برم هستن. کسانی که همیشه لطف‌شون شامل حالم بوده و با کمک های اونها هیچ وقت طعم سختی‌های زندگی رو نچشیدم. و مطمئنم که بخش بزرگی از چیزهایی که دارم رو مدیون کمکهای اونها هستم. اگر اونها نبودن، من اینی که الان هستم نبودم، این چیزهایی که دارم رو نداشتم و شاید اگر خودم تنها بودم، اینجایی که الان هستم نایستاده بودم. 

 خانواده من بزرگترین دارایی من در زندگی هستند. کسانی که بودنشون همیشه برام غنیمته، کسانی که با وجودشون، با کمکهاشون و لطف‌هاشون زندگیم رو شیرین‌تر کردن، حضورشون همیشه شادیهام رو چند برابر کرده و غمها و ناراحتی‌ها رو قابل تحمل تر. کسانی که با وجودشون همیشه همه چیز ممکنه،‌ همه کارهای سخت و غیر ممکن راحت و شدنیه، کسایی که با بودن اونها دیگه احتیاجی به هیچ چوب جادویی ندارم. کسایی که با داشتنشون همه نشدنی‌ها، عملی می‌شه. همیشه می‌تونم روشون حساب کنم و قدمهام رو مطمئن تر و محکم‌تر بردارم.

بابا که همیشه بزرگترین تکیه گاه زندگیم بوده، مامان که همیشه فقط کافی بوده به چیزی علاقه نشون بدم تا هرکاری از دستش برمیاد انجام بده که تا اونجایی که ممکنه من به خواسته‌م برسم، خواهر عزیزم که بهترین و نزدیکترین دوستم بوده، برادرهام که همه شادیهای زندگیم با اونها بوده، آقای باجناق دوست داشتنی که مثل یک برادر همیشه هوامو داشته و خانواده همسرم که همیشه فقط با یک تلفن هر کاری داشتم برام انجام دادن و تا جایی که از دستشون براومده کمکم بودن. و از همه مهمتر همسر عزیزم که همیشه با خوبیهاش من رو مدیون خودش کرده.

می‌خوام همین‌جا و از صمیم قلب از تک تک تون تشکر کنم، بگم که خیلی خوشبختم که شماها رو دارم. بگم که مثل یک ثروت عظیم، مثل یک گنج بزرگ و با ارزش، از داشتنتون غرق لذت و شادیم. بگم که قدرتون رو می‌دونم و همیشه خدا رو به خاطر داشتن شما شکر می‌کنم. شماهایی که همیشه کنارم هستین و با وجوتون زندگیم رو شیرین و گرم و دوست داشتنی می‌کنین. شماهایی که انقدر مهربونین، انقدر همدلین، انقدر همراهین. عاشق همه‌تونم!

بزرگترین آرزوی زندگیم شادی و سلامتی شماست و اینکه این جمع کوچیک و صمیمی‌مون همینطوری گرم و شاد بمونه و همیشه همدیگه رو داشته باشیم و با وجود هم از زندگی لذت ببریم.

خدایا مرسی‌!


کلمات کلیدی: