طفلکی ها حتما فکر هم می کنن نذرشون قبول شده!
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧ 

توی باشگاه بودم. یکی از خانومهای خیلی با کلاس و چیتان پیتان کلاس، از اینهایی که موهای شرابی دارن با مش صورتی و به اندازه یک عروس کامل آرایش می کنن تا برن ایروبیک! و رنگ لاکشون با بندهای کفششون سته! داشت تردمیل و الپتیکال رو قسم می داد! و به این دستگاه حرارت و ماساژ دخیل بسته بود که به قول خودش "دنبه های! شکم و پهلوش" رو آب کنه. من کنارش ایستاده بودم و صدای صحبتش رو با دوستش می شنیدم:

"آره! اینجا سر کوچه ما هر شب غذا می دن. اون عدس پلوشو که برات تعریف کردم، جات خالی پر ملاااات! خیلی عالی بود. دیشب هم خونه بودیم، شاممون رو هم خورده بودیم، جمع کرده بودیم. گفتم برم ببینم امشب چی میدن. آخه مال اینها دیر تموم میشه، ساعت ده شام میدن. رفتم دیدم لوبیا پلوئه. چه بو و برنگی هم داشت! منهم رفتم تو صف. ده پرس هم می خواستی می داد. اما من همون چهار پرس گرفتم. برای شاهین دو پرس گرفتم، گفتم لوبیاپلو دوست داره، شاید بیشتر بخوره. مردم هول میزدن، خب بابا می خواین چیکار؟ مگه ترکیدین؟ خلاصه گرفتم اومدم خونه، تا سالاد درست کردم و اینها، آخه دیدم لوبیاپلو با سالاد شیرازی می چسبه. تا خوردیم و جمع کردیم ساعت شد یازدهو نیم. اما عجب لوبیاپلویی بود، پر گوشت! خوش رنگ ...(من تا اینجای کار فکر می کردم داره در مورد یک رستورانی چیزی حرف میزنه!)  آره، من که هیچ وقت هیئت و اینهاشون نمی رم، چیه بابا؟ اعتقاد ندارم به این مسخره بازیا. همه ش دکون این آخو.نداس! اما این غذاشون خیلی خوب بود. من که یه پرس کامل خوردم. با اینکه شام هم خورده بودما. اصلا نمی دونم چرا سیر نمی شدم. حالا از امشب فکر کنم خورشتاشون شروع بشه. نمی دونم قورمه سبزی هم میدن یا نه؟ کی سبزی شو سرخ می کنه حالا؟!"

من دیگه رفتم و بقیه حرفهاشون رو نشنیدم. اما ... سوالی که برام پیش اومد اینه که: فلسفه این نذری دادن واقعا چیه؟ اینهمه پولی که خرج می شه، آیا واقعا در جای خودش خرج می شه؟ یعنی واقعا از این خانوم مستحق تر توی این شهر نیست که بشه بهش نذری داد؟ کسی که خودش یه دور غذا خورده، به امام حسین و هیئت و عزاداری هم هیچ اعتقادی نداره، فقط چون مفته! میاد یه غذایی می گیره، بعد هم فرداش میاد کلی انرژی صرف می کنه که همون غذا رو بسوزونه! که لاغر شه!!

کاش یه کمی بیشتر حواس مون باشه!


کلمات کلیدی:
 
عنوان هم نداره اصلا!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥ 

توی فیلم "کنعان" یک جا مینا (ترانه علیدوستی) در توجیه کارش که بدون هیچ دلیلی یکهو می خواد بذاره از ایران بره، به مرتضی (محمدرضا فروتن) میگه: دلم می خواد برم یکجایی که هیچ کسی منو نشناسه، جایی که وقتی صبح از خواب بیدار می شم، کسی نباشه به من بگه سلام! وقتی از خونه می رم بیرون کسی توی خونه منتظرم نباشه!!

الان من دقیقا و عمیقا درک می کنم که چی می گه، می فهمم از چه حجم عظیمی از خستگی و له شدگی زیر بار مسئولیت حرف می زنه! منی که مادر یک پسر بسیار شیطون و پر تحرک هشت ماهه و یک دختر اول دبستانی با همه مشقتهای مدرسه رفتن و مشق نوشتن هستم. الان با تمام وجودم می فهمم که چرا آدم باید دلش بخواد که صبح که بیدار می شه کسی نباشه که بهش بگه سلام!!

اول کامیار مریض شد. ده روز تموم. سرما خوردگی ویروسی، تب و اسهال. غذا نمی خورد، دارو نمی خورد، فرنی نمی خورد، کلا غیر از شیر هیچی نمی خورد! بعد غزل سرما خورد، بعد هم ممول. تمام هفته داشتم آب میوه می گرفتم، سوپ و  شلغم و حریره بادوم درست می کردم، پوشک عوض می کردم و غذا و دارو حلق بچه می کردم! خودم هم این وسط ها مریض شدم! اما با  دو تا بچه و یک شوهر مریض کی وقت داره به خودش برسه؟! ا حالا همه اینها رو اضافه کنید به کارهای روزانه همیشگی و سر و کله زدن با یک بچه کلاس اولی و دیکته گفتن و چونه زدن و التماس و خواهش برای هر یک کلمه مشق! به علاوه کار توی خونه که انجام میدم و پروژه هایی که باید تحویل بدم.

یعنی تمام روز امیدم به اون چند دقیقه آخر شبه که شاممون رو خوردیم، داروهاشون رو دادم، همه مشق ها نوشته شده، کیف فردا آماده ست، بعد از کلی کلنجار رفتن هر دو شون بالاخره خوابیدن و من نیم ساعت در سکوت و تاریکی خونه، بدون صدای گریه بچه و نق اون یکی و صدای کارتون و اخبار، فقط می شینم روی مبل و یک چایی برای خودم می ریزم و قبل از اینکه چایی سرد بشه و بخورمش همونجا از خستگی بیهوش می شم!

سطح توقعات و آرزوهام از زندگی اومده پایین! آرزوهام تا حد نیازهای اولیه و ابتدایی جسمی بشر نزول کرده! دلم یک خواب طولانی و راحت می خواد که کسی وسطش شصت و هشت بار برای شیر خوردن بیدارم نکنه، دلم می خواد انقدر بخوابم که خوابم تموم شه، انقدر بخوابم که خودم بیدار بشم نه با آلارم وامونده و تموم نشدنی موبایل. دلم چند جور غذای خوشمزه می خواد که خودم نپزیده باشمشون! همین جوری حاضر و آماده سر ظهر برام بیارن! دلم می خواد بشینم روی تخت، زیر پتو کتاب بخونم، تا هر وقت دوست دارم. دلم می خواد برم خرید، نه اینکه چیزی لازم داشته باشم. همینجوری برم تجریش مثلا. راه برم، توی شلوغی بازار، دم غروب، هی بگردم و خرت و پرت الکی غیر ضروری بخرم! هیچکس هم توی خونه منتظرم نباشه. اگر دلم خواست زود بیام، اگر دلم خواست دیر بیام. دلم، دل خودم، می فهمین؟ هیچ چیزی مجبورم نکنه. دلم شور بچه های توی خونه و شام شب و مشق فرداشون رو نزنه! دلم می خواد برم مهمونی، بشینم حرف بزنم و چایی بخورم و هیچ بچه ای هم به کولم آویزون نباشه! اصلا دلم می خواد هیچ کاری نکنم! بشینم و به دیوار روبروم زل بزنم! فقط کسی کاری به کارم نداشته باشه. بله یک چنین آرزوهای سطحی و پیش پا افتاده ای دارم الان!

اصلا دلم می خواد یک ماه، نه یک ماهم زیاده، دو هفته برم بیمارستان بستری بشم! فقط بخوابم و کتاب بخونم و دیگران به من سرویس بدن! بدون اینکه هیچ کس از من توقع و انتظاری داشته باشه یا سرویسی ازم بخواد! ممول و بچه ها هم فقط همون ساعت ملاقات بیان پیشم!! بقیه روزم فقط برای خودم باشه، بدون صدای گریه بچه، بدون صدای شبکه پویا! بدون دیکته و آشپزی و پوشک عوض کردن! واضحه که این آرزوم رو برای هرکس تعریف کردم بهم گفت بیشعور قدرنشناس! اما اینها دلیل نمی شه که باز هم نیام برای شما بگم!

شماها هم اگر دوست داشتین بهم بگین ناشکر عوضی! بهم بگین مادر بی عاطفه! اصلا بگین خر! اما هیچ کدوم اینها در حجم خستگی من و در آرزوهای فعلیم تغییری ایجاد نمی کنه. همینه که هست!


کلمات کلیدی:
 
بچه های این دوره و زمونه
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩ 

پدر خوانده تبهکاران قاتل

غزل با پارسا (پسر خاله ش) مشغول بازی اند.

غزل: مامان می شه کامیار هم تو بازی مون باشه؟

من: آره، فقط بغلش نکنین.

پارسا به غزل: مثلا ما داشتیم از کنار یک قبرستون رد می شدیم که این بچه یتیم رو کنار قبرستون دیدیم!

غزل: آره مثلا پدر و مادرش مرده بودن، ما اونو فرزند خونده خودمون کردیم!

پارسا: نه مثلا ما دو تا تبهکار، پدر و مادر این بچه رو کشته بودیم!!

من: تعجبسوال

کامیار:هیپنوتیزم

 

به همه جوانبش هم فکر کرده بچه!

اومدم می بینم پارسا و غزل سر کامپیوترن. نگاه می کنم به مانیتور می بینم پارسا توی گوگل داره تایپ می کنه: "دانلود بازی دخترانه کمهجم! برای کامپیوتر" می گم دارین چیکار میکنین؟ پارسا می گه: غزل دلش بازی دخترونه می خواد، منهم روی کامپیوترم فقط بازی های پسرونه دارم، می خوام براش دانلود کنم. برای این هم زدم کم حجم که زود دانلود شه!

 

یک کودک خسته از درس و تحصیل

رفتیم جشن شکوفه ها، مدرسه غزل. بعد از جشن، گفتن کلاس اولی ها فردا نیان مدرسه چون جشن و کلاس بندی بچه های بزرگتره، کلاس اولی ها از پس فردا بیان. غزل خوشحال و خندون می گه: آآآآخ جون! مامان فردا تعطیلم، تو خونه بخور و بخواب!!

 


کلمات کلیدی:
 
روزهایی که می گذرند ...
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱ 

- تقریبا برای اولین بار توی عمرم، یک روز غیر تعطیل وسط هفته زنگ زدم خونه مامانم و بابام گوشی رو برداشت! بــــله! بابای مهربون من هم بالاخره به جمع باباهای بازنشسته خونه نشین پیوست. بعد از اینهمه سال کار کردن بیرون از خونه، قراره از این به بعد خونه بمونه و استراحت کنه و یکی دو روز هم کار غیر انتفاعی توی یک موسسه خیریه. وقتی به موهای خاکستریش که دیگه تک و توک توش مشکی پیدا می شه نگاه می کنم، وقتی چینهای روی پیشونیش رو می بینم، چروکهای ریز دور چشم هاش، خمیدگی پشتش، دلم چقدر می گیره. غصه م می شه. از پیر شدنش از تصور اینکه یه روزی ممکنه که نباشه، اشک توی چشمهام جمع می شه. دوباره می شم یه دختر کوچولوی هفت هشت ساله که بزرگترین پشت و پناه زندگیش، حامی همیشگی ش پدرشه. دخترها هر قدر هم که بزرگ بشن، اگر شوهر و خونه زندگی و بچه هم داشته باشن، بازهم همیشه اون ته دلشون، بزرگترین دلگرمی شون به پدرشونه. انگار همیشه خیالشون راحته که اون آخر آخر کار، یه نفر هست که همیشه و در هر شرایطی پشتشونه. بدون منت و توقع. یه قانونی باید باشه که نذاره پدر ها پیر بشن، پدرها بت بزرگ دخترهاشونن، اسطوره قدرت و توانایی، پدرها نباید مریض و ناتوان باشن، پدرهایی که دخترشون با سی و خرده ای سال سن و دو تا بچه، هنوز بهشون احتیاج داره.

- هفته قبل عقد برادر بزرگه بود. همون که روز نامزدیش من توی آسانسور خونه مون گیر کردم! بالاخره این آقای برادر ما هم به جمع متاهلین پیوست و یک عضو جدید به خانواده ما اضافه شد. همسر مهربون و دوست داشتنی ش، صدف جون که هنوز نیومده جاش رو توی دل همه ما باز کرده و همه مون از ته قلب دوستش داریم. و به این ترتیب یک روز خاطره انگیز دیگه هم در تقویم خاطرات خانواده ما ثبت شد. روزی که خاطره قشنگش همیشه توی ذهنمون حک می شه. گفته بودم براتون که این برادرم یک سال و سه ماه از من کوچیک تره و ما همیشه همه عمر با هم بودیم. وقتی که کوچیک بود من غذا دهنش می کردم، براش قصه می گفتم، کتاب می خوندم، با هم مشق می نوشتیم. همه بازیهامون، همه شیطونی هامون، همه خرابکاریهامون که من نقشه ش رو می کشیدم و اون اجرا می کرد! همه چیزمون با هم بود. ما با هم بزرگ شده بودیم. و حالا برادر عزیز من دوماد شده. سر عقدشون، من از عروس و دوماد بیشتر احساساتی شده بودم. برادر کوچولوی من، همبازی و همراه تمام روزهای بچگیم، انقدر مرد شده، انقدر بزرگ شده که حالا می خواد یک زندگی رو اداره کنه. خوشبخت باشی عزیز من.

- برادر کوچیکه مون هم فوق لیسانس قبول شد. همون رشته ای که دوست داشت. دانشگاه صنعتی سمنان. داداش کوچولوی تپلی و شیطون ما هم، مرد شد رفت.  ولی هنوزم مثل همون موقع ها شیطون و بازیگوشه. هنوز یادمه روزی رو که از مدرسه اومد و وقتی بهش گفتیم کیف و کتابت کو؟ با تعجب گفت نمی دونم! یادم نیست چی شد! و رفت از سوپر سر کوچه پرسید: آقا من نیم ساعت پیش از اینجا رد شدم کیف دستم بود؟! و حالا همون پسر کوچولوی بامزه زبون دراز دیگه قدش از همه خانواده بلند تره! و رفته که فوق بخونه.

- پاییز هم از راه رسید. فصل رنگارنگ دوست داشتنی من. فصل همه خاطره های قشنگ، فصل شب های بلند و دور همی های خانوادگی. فصل نارنگی و نارنج و انار. فصل برگهای زرد و نارنجی. فصل بارون و بوی خاطره انگیزش. و فصل دفتر و مداد و پاک کن. و امسال این فصل با همه سالهای دیگه برام فرق داره. امسال منهم یک دختر کوچولوی کلاس اولی دارم. دختر کوچولوی شیرین زبونم که باورم نمی شه به این زودی مدرسه ای شده باشه. کی تو انقدر بزرگ شدی جوجه من؟ من کی انقدر بزرگ شدم؟ اون دختر کوچولوی چشم سیاه با موهای چتری صاف توی عکس ها کی انقدر بزرگ شد که حالا دخترش داره میره مدرسه؟ چشم به هم بذاریم میام همین جا و خبر نامزدیش رو بهتون میدم! و حتما اون موقع هم مثل امروز یک چیزی قلمبه ته گلومه و اشک هام توی چشمام منتظر یک اشاره ن تا بریزن پایین! و من هی نفس عمیق می کشم و هلشون میدم عقب!

- کلا این روزها همه ش درگیرم. با خاطراتم. با یاد همه این سالها. گاهی خنده به لبم میاد و گاهی دلم می گیره. از اینکه گذر زمان گاهی چه بیرحم می شه. دلم می خواست می تونستم دستم رو دراز کنم و از بین همه این سالها و خاطره ها چیزهایی رو که دوست دارم بر دارم و برای همیشه برای خودم نگهشون دارم. نذارم گذر زمان ازم بگیرشون. موهای سیاه بابا، آرامش روزهای بچگی و عطر خوش کودکی بچه هام رو.

 

اینهم عکس دختر کوچولوی مدرسه ای من:

این عکسش رو یادتون میاد؟ یک ماهه بود. به همین زودی گذشت.


کلمات کلیدی:
 
مرد آن شهر اساطیر نداشت، زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠ 

ده روزی می شه که برگشتم. رفته بودم دبی. برای چهارمین بار. البته همه دفعاتی که رفتم به خاطر کار بوده. ممول کار داشته و ما هم دنبالش راه افتادیم و رفتیم! این بار سفرمون از همیشه طولانی تر بود. نزدیک به یک ماه دبی بودیم و من این بار انگار که طور دیگه ای به شهر نگاه کردم. این بار بیشتر از یک مسافر عادی که چند روز میاد و میره شهر رو دیدم. این بار چیزهایی دیدم که هیچ وقت ندیده بودم. این بار حسهایی داشتم که در سفرهای دیگه سراغم نیومده بود.

دبی شهر خوش آب و رنگ و پر زرق و برقیه. شهریه که تا پول داشته باشی، جا برات هست! یک شهر مدرن، پر از تکنولوژی، با ظاهر زیبا و فریبنده. همه چیز بی نهایت استاندارده. انقدر همه جا راحتی و آسایش آدم رو در نظر گرفتند، انقدر به همه نیازهات در طراحی هر چیزی فکر کردند، انقدر همه جا تو و احتیاجاتت رو دیدند که احساس مهم بودن می کنی. تمام خیابونها، استاندارد و با رعایت کامل اصول شهرسازی. ایستگاههای اتوبوس سر پوشیده اند و تهویه دارند! خنک و راحت. اتوبوسهای کولر دار، توی مترو هوا تمیز و خوشبو و سرد. پل های عابر پیاده هم پله برقی دارند و هم آسانسور برای کسانی که با ویلچرند یا کالسکه و دوچرخه دارند. دستشویی ها بی نهایت تمیز، خوشبو و مرتب. ماشنها از ده متر مونده به خط کشی عابر پیاده می ایستند و با لبخند ازت خواهش می کنن که از خیابون رد بشی! تمام فروشگاهها، بینهایت راحت و خنک و مجهز.

من تمام دفعاتی که رفتم دبی بچه کوچیک داشتم. گاهی یکی و این بار هم دو تا. اما توی این شهر ذره ای حس نمی کنی که بچه برات دست و پا گیره. همه جا رمپ داره برای حرکت کالسکه. پیاده رو ها ذره ای بالا و پایین و شیب دار و پله دار نیست. تمام مراکز خرید دستشویی و اتاق عوض کردن بچه به وفور داره. اتاق مادر و کودک داره با امکانات کامل برای شیر دادن و غذا دادن به بچه، یک مبل راحت برای استراحت کردن مادرهای خسته از راه رفتن طولانی با بچه کوچیک، دستگاههای خود پرداز پمپرز!! میزهای تعویض پوشک بچه، دستشویی ها و توالت مناسب قد بچه های کوچیک که مجبور نباشی بچه 5 ساله رو بغل کنی تا بتونه دستش رو بشوره. گاهی به هیجان میای از اینکه اینجا توی طراحی هاشون تو رو هم یادشون بوده. موقع طراحی یادشون بوده که مادرهایی با بچه های کوچیک هم جزئی از این جامعه ن! که ممکنه خرید بیان، مترو سوار بشن و بخوان توی شهر تردد کنن! یادشون بوده که مادرها هم آدمن! اونجا یادم می افتاد به مرکز بهداشتی که توی تهران بچه ها رو می برم برای واکسن زدن. بماند که چه پدری ازم درمیاد تا با کالسکه کامیار رو بکشونم تا اونجا. از این خیابونهای قدم به قدم کنده شده و پله های توی پیاده روها و جوبهای بدون پل. مرکز بهداشتی که مخصوص بچه هاست، طبقه دومه و آسانسور هم نداره و هیچ کس فکر نکرده که چه طوری باید با کالسکه دو طبقه بالا رفت؟ یا اگر بچه رو با کالسکه نیاری آیا از خونه تا اونجا بچه رو باید بگیری زیر بغلت و بیای؟ آیا همه باید با ماشین بیان؟ اونهم توی خیابون شلوغی که مطلقا جای پارک نداره؟ توی سالن مرکز یک صندلی آهنی ناراحت رو گذاشتن پشت یک کمد و روی یک کاغذ نوشتن محل شیر دادن کودک! هیچ جایی هم برای تعویض پوشک بچه نیست. تازه اینجا پایتخته، بالای شهره و مرکز خدماتی ای که نود درصد مراجعینش رو مادرها و بچه ها تشکیل میدن. چه برسه به خیابون ها و مترو و اتوبوس و مراکز خرید. یادم می افته که توی شهر خودم هیچ وقت هیچ کس من رو ندیده. نیازهای من برای هیچ کسی مهم نبوده. تهران برای آدمهای سالمی طراحی شده (اصلا طراحی شده؟!) که دو تا پا دارن، ویلچر و عصا و کالسکه و دوچرخه ندارن، ساک و چمدون و وسایل سنگین ندارن، بچه دنبالشون نیست، خسته نمی شن، احتیاج به دستشویی ندارن و مدت طولانی هم قرار نیست توی خیابون بمونن! زود کارشون رو انجام میدن و میرن خونه شون! بقیه هم که اصلا چه کاریه از خونه بیان بیرون؟! شما حامله ای؟ بچه کوچیک داری؟ معلولی؟ گرمت میشه؟ خسته می شی؟ پیری؟ ناراحتی تنفسی و قلبی داری؟ خب نیا از خونه بیرون عزیزم! چیکار داری بیای بیرون؟! همون خونه خودت بمون راحت تر هم هست! بله ... تهران چنین جاییه. اما دبی! لعنتی! انقدر به همه نیازهای همه قشر آدمی فکر شده که دیگه حالت به هم می خوره! اینهمه استاندارد بودن میزنه زیر دل آدم! من با یک بچه شش ساله و یک بچه پنج ماهه، اگر صبح تا شب از خونه بیرون بودم و توی این مراکز خرید و شهر بازی و مترو و خیابون راه می رفتم، یک ذره خسته و کلافه نمی شدم. همه بهت لبخند می زنن، خودشون رو موظف می دونن که کمکت کنن، بایستن تا با کالسکه بچه رد بشی. هر لحظه هر چی بخوای دم دستته. آخه لا مصب! چقدر امکانات؟!! منهم که همه ش مقایسه می کردم، انگار بهم موضوع انشا داده بودن تفاوتهای تهران با دبی را بنویسید! قدرتی خدا هیچ جای این مقایسه هم به نفع تهران تموم نمی شد! گاهی از اینکه اونجا انقدر احساس راحتی می کردم خجالت می کشیدم! احساس می کردم دارم به شهر خودم خیانت می کنم!

دبی یک چنین جاییه. مدرن، مجهز، پر از تفریح و خرید و گشت و گذار. پر از چیزهای جدید، پر از جذابیت های وسوسه کننده برای هر قشر و سنی. ده دوازده روز که گذشته بود به ممول می گفتم، تبدیل به خر نشیم اینجا!* از بس که هر قدر تفریح کنی و بگردی و خوش بگذرونی باز هم تموم نمی شه!!

اما ... دبی شهر ظواهره! شهر در سطح موندن! نمی دونم چطوری بگم، شهر خوش گذرونی های جسمیه! خور و خواب و تفریح و گشت و گذار! احساس می کنی این شهر عمق نداره، ریشه نداره، انگار همه چیز سطحیه. مثل یک لایه، همه ش ظاهر، گیرم یک ظاهر خوب و عالی و بدون عیب و نقص. اما هیچ چیز اونقدرها عمیق نیست. همه چیز ساختگیه. جایی نداره که تو رو، روح تو رو آروم کنه. اگر یک روز دلت گرفته باشه نمی تونی بری لب یک رودخونه زیر نم نم بارون بشینی و به قطره های آب خیره بشی! هیچ جایی تو رو یاد هیچی نمی ندازه! هیچ نوستالژِی ای در کار نیست! حسی که یک غروب پاییز لب زاینده رود داری رو هرگز هیچ جای دبی پیدا نمی کنی. حس یک عصر بهاری توی حافظیه، حس سنگینی تاریخ توی باغ فین. لمس داستانهایی که پشت هر باغ و کاخ و موزه ای هست. بین ایران و دبی مقایسه نمی کنم. کسانی که سفر زیاد رفتن می فهمن من چی می گم!! (ما زیاد سفر رفته ها زبون هم رو خوب می فهمیم!!!) حسی که یک فنجون قهوه یک شب بهاری تو یک کافه کنار خیابونهای پاریس بهت میده، اون حس آرامش و نوستالژیک، اون حس عمیقی که توی نم نم بارون وقتی از توی تراس به استانبول نگاه می کنی، حس قدم زدن توی کوچه های باریک ایتالیا، حس اینکه داری جایی راه می ری که یک روزی میکل آنژ پا گذاشته! اون احساس سر خوشی عمیق و آروم. اینها حسهاییه که هرگز و هرگز توی دبی نداری. دبی شهر دویدن و عجله کردن و گذشتنه. زیاد نباید به چیزی فکر کنی، زیاد نباید عمیق بشی. باید رد بشی و بری. دبی شهر موندن نیست. انگار این شهر رو ساختن که بیای یک مدتی بمونی، تفریح کنی یا کار کنی، پول در آری و بری. بهش احساس تعلق نمی کنی. دبی شهری نیست که بتونی توش ریشه بدوونی، توش موندگار بشی و اونجا بشه "شهر تو"

از شهری که توی موزه ش از تاریخش عکس رنگی گذاشته**، چه توقعی داری؟!

اما وقتی می ری، موقع لذت بردن و خوش گذروندن و تفریح کردن، یادت می افته که چرا ما نه؟ تو اوج خوشی هم ته دلت یه غمی چنگ می ندازه، یه حسرت عمیق. افسوس می خوری، از دیدن ساختمونهای زیبا و منحصر بفردش، از دیدن فروشگاههای مدرنش، از دیدن اینهمه امکانات، دلت می سوزه برای شهرت، برای کشورت. از سرسبزی و تمیزی خیابونهاش. از فضای سبز توی یک شهر وسط بیابون که مطلقا خاک حاصلخیز نداره و حتی خاک باغچه هاش هم وارداتیه. اما سرانه فضای سبز و پارکهاش از شهر تو با این خاک و آب و هوا بیشتره. هر بار با دیدن انبوه توریست هایی که به این کشور میان، یادت می افته که کشور تو با اینهمه جاذبه طبیعی و تاریخی، برای مردم خودش هم امکانات کافی نداره، چه برسه برای توریست ها. اما این کشوری که نه آب داره، نه هوای خوب، نه طبیعت، نه تاریخ، مطلقا هیچی غیر از نفت و مغز اقتصادی که فهمیده پول این نفت رو کجا هزینه کنه، باید مردمش در این آسایش و رفاه زندگی کنن و مردم تو با اینهمه نعمت خدادادی ... افسوس.

 

* داستان پینوکیو و اون شهری که بچه ها همش توش تفریح می کردن و آخر سر تبدیل به خر می شدن!

** باور کنین، قدمت تاریخ شهر انقدر کم بود که دوربین عکاسی رنگی هم اختراع شده بوده!! مثل اینکه مثلا ما از کوروش و داریوش عکس رنگی داشته باشیم!!


کلمات کلیدی:
 
بعد از سی سالگی
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤ 

هفته پیش سی و یک ساله شدم. برای اولین بار توی عمرم روز تولدم یه جایی دور از خونه بودم. دور از شهرم، دور از کسایی که دوستشون دارم. امسال برای اولین بار مادر دو تا بچه بودم. کلا تولد امسالم فرق داشت با همیشه.

سی سالگی هم تموم شد و رفت. سی سالگی. سنی که فکر می کردم وقتی بهش برسم یعنی دیگه خیییلی بزرگم! خیلی زنم! خیلی خانومم! همیشه سی سالگی به نظرم آخر پختگی و تکامل بود! البته که اونقدری که انتظار داشتم بزرگ و خانوم نشدم! اما دوست داشتم سی سالگی رو. سال خوبی بود. اتفاق های خوبی برام افتاد توی این سال که دوست داشتنی ترین شون هم پسر کوچولوی پنج ماهمه.

وقتی به جوجه هام نگاه می کنم، احساس می کنم که این سی سال خیلی هم بیخودی و بی نتیجه نگذشته. همین دو تا باعث می شن که برای بقیه زندگیم امید و انگیزه پیدا کنم. امیدوارم بتونم دنیا رو جایی بهتر از چیزی که تحویل گرفتم، تحویل بدم. با دو تا بچه هام.

به زودی بر میگردم خونه و پست بعدی رو از خونه براتون می ذارم.

اینهم عکس جوجه های من

 


کلمات کلیدی:
 
تابستان خود را چگونه دارید می گذرانید؟
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢ 

بالاخره بعد از شونصد بار رفتن و اومدن و مدارک جور کردن و دکتر و واکسن و تست هوش و مصاحبه، موفق شدم غزل رو توی دبستانی که دلم می خواست ثبت نام کنم. از این مدرسه های هیئت امنایی که خیلی تعریفش رو شنیده بودم.  اما اگر بخوام براتون تعریف کنم که چه مراحلی رو گذوندم تابالاخره اسمش رو نوشتم، یک دفتر چهل برگ پر میشه! فقط انقدر بدونین که چون خونه ما توی محدوده مجاز برای ثبت نام مدرسه مورد نظر نبود، کارمون کشید به تنظیم اجاره نامه سوری با مهر و امضای مسجد محل! و جعل قبض تلفن به نام خودمون به آدرس نزدیک مدرسه!! دیگه بیشتر از این توضیح نمیدم. وگرنه فکر کنم کارمون به جای مدرسه به زندان بکشه! ببن آدم رو به چه کارهایی وادار می کنن این مدرسه ها با این بروکراسی مسخره شون!! دیروز هم رفتیم روپوش و مقنعه مدرسه ش رو گرفتیم و خب دیگه گفتن نداره و همگی می دونین که دیدن بچه توی اون لباس، چه حسی داره. تیر کشیدن دماغ و جمع شدن اشک در چشم و نوستالژیک شدن و قربون صدقه بچه رفتن که می دونم همه تون با این حسها آشنایین!

کامیار خوبه خدا رو شکر. با عجله مشغول بزرگ شدنه. انگار دنبالش کردن! هر روز یک حرکت جدید از خودش درمیاره و یک کار جدید یاد می گیره و تا ما میایم ذوق کنیم و دوربین بیاریم و ازش عکس بگیریم، یک کار جدید دیگه یاد گرفته! الان توی اون مرحله ایه که دستهاش رو تازه کشف کرده و می خواد بخورتشون، اما هنوز خوب روشون کنترل نداره و به جای دهنش دستاش رو می کنه تو چشم و دماغ خودش! میارتشون بالا و با دقت بهشون خیره می شه، بعد میارتشون نزدیک دهنش و بعد چشماش که همینطور به دستاش خیره مونده، چپ می شه!! وقتی حالش خوب باشه می زنه زیر آواز و از خودش صداهای بامزه درمیاره. بعد  اگر محلش نذاری و حوصله ش سر بره، این صداها کم کم تبدیل می شه به گله و شکایت و آخر سر هم داد و گریه! عاشق عکس خودش توی آینه ست. عاشق لوستر و کلا همه منابع نوره! عاشق خیابون و ماشینهاست و از همه مهمتر عاشق منه! باور کنین وقتی با اون چشمای سیاه براقش بهم خیره می شه و با محبت و عشق بهم لبخند میزنه، احساس می کنم که حاضرم به خاطرش هر کاری بکنم. نمی دونم شاید هم این لبخندهاش، این نگاههایی که فقط مخصوص منه همه ش از سر نیاز باشه و نه عشق. اما هر چی که هست، حسی به من میده که با هیچی تو دنیا عوضش نمی کنم.

رابطه غزل با کامیار از چیزی که من فکر می کردم خیلی بهتره. غزل خیلی کامیار رو دوست داره، دائم قربون صدقه دست تپلی و پای قلمبه و چشم درشت و کله گنده و کچل داداشش میره! هی هم میاد به من می گه مامان ازت متشکرم که داداش به این بامزگی برای من به دنیا آوردی! فقط یک موقعهایی که محبت زیادیش گل می کنه باید حواست باشه که با بچه سه ماهه حرکات محیرالعقول انجام نده! مثلا یهو می بینی بچه رو بغل کرده و داره می چلونش، بچه بیچاره هم چشماش داره می زنه بیرون! یا مثلا یهو سیصدتا ماچ پشت سر هم بچه رو می کنه! یا دست بچه رو می گیره و می نشونتش! یا بلندش می کنه و می خواد تاتی تاتیش کنه! ما هم مثلا می خوایم خیلی اصول روانشناسی رو رعایت کنیم و کاری نکنیم که بچه حساس بشه و غمگین بشه و دپرس بشه و اینها! اینه که باید بشینیم و با یه لبخند ملیح نگاه کنیم که خواهره از روی عشق و علاقه، لپ بچه بیچاره رو گرفته و داره با تمام قدرت فشارش میده!

اما خوشبختانه شخصیت غزل یه مدلیه که همه احساساتش رو، هرچی تو سرش می گذره رو خیلی راحت بهت می گه. به شدت برون گراست. اینه که اگر هم از چیزی ناراحت باشه، اگر به چیزی حسادت کنه، خیلی راحت و بدون خجالت و رودرواسی بهت می گه. هیچ موقع پیش نمیاد که ببینی به بچه هه آسیب زده، یا مثلا زده شیشه تلویزیون رو شکونده، یا داره از خودش رفتارهای ناهنجار وعصبی نشون می ده، بعد کلی زحمت بکشی و قضیه رو ریشه یابی کنی و ببینی که مثلا وقتی بچه رو بغل کرده بودی، این حسودیش شده! بارها شده که میاد می گه: مامان تو امروز کامیار رو بیشتر از من بوس و بغل کردی، من حسودیم شد! بعد منهم یک کم بوس و بغلش می کنم و قربون صدقه ش می رم و قضیه به خیر و خوشی تموم می شه! بـــــله. یه همچین بچه باشعور و فهمیده ای داریم ما!!

منهم خوبم دیگه. خدا رو شکر. سرم حسابی گرمه. یه چند تایی پروژه گرفتم برای توی خونه. در حالیکه دارم کریر بچه رو تکون میدم که بخوابه، تری دی مکس کار می کنم . درحالیکه دارم بهش شیر میدم فیس بوک چک می کنم. در حالیکه خوابوندمش رو پام کتاب می خونم. در حالیکه کالسکه ش رو هل میدم پیاده روی می کنم.هفته ای شش ساعت هم میذارمش پیش خاله ش و میرم کلاس ایروبیک. خلاصه که بدک نیست. میگذره.

شما ها چیکار می کنین؟ تابستون تون رو چگونه می گذرونید؟!!

 


کلمات کلیدی:
 
پایان شب سیه، اگر هم بلافاصله سفید نباشه لااقل خاکستری روشنه!
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۸ 

خب اینهم از انتخابات و نتیجه ش که به خوبی و خوشی تموم شد و رفت. تبریک می گم به همه کسانی که به روحانی رای دادن (از جمله خودم) و امیدوارم طعم این پیروزی تا آخر به همین شیرینی بمونه و هیچ وقت از انتخابمون پشیمون نشیم.

راستش دروغ چرا؟! شما که غریبه نیستین. من تا دو روز مونده به انتخابات تصمیم نداشتم رای بدم. نه اینکه خواسته باشم قهر کنم یا بگم من با زیر بنای نظام مشکل دارم و رای دادن من تائیدی برای کل نظامه و این دلایلی که از این و اون می شنویم. با این دلایل به کل مخالفم. چون اعتقاد دارم اگر هیچ کس هم رای نده، هیچ وقت اینها نمیان بگن: وای خدا مرگم بده، هیچ کس به ما رای نداد! پس معلومه مردم ما رو دوست ندارن! بیاین همه با هم جل و پلاسمون رو جمع کنیم، از حکومت دست بکشیم و بریم!!! شما فکر می کنین با قهر کردن و رای ندادن ما اینها همچین کاری می کنن؟ به نظر من که صد سال هم بگذره چنین اتفاقی نمی افته. می گن گور بابای مردم که ما رو قبول دارن یا نه! فعلا که زور ما زیاده و همه جای این مملکت هم ریشه دووندیم. هر کی هم ناراحته، به جهنم!! تا حالا کدوم دیکتاتوری رو دیدین که مقبولیتش بین ملت براش اهمیت داشته باشه؟ و در صورت عدم مقبولیت خودش راهشو بکشه و بره؟!

من نمی خواستم رای بدم، فقط چون ناامید و دلسرد بودم. چون هنوز جای سوزش قبلی خوب نشده بود! چون فکر می کردم وقتی قراره رای من رو نخونن، بعد هم توی تلویزیون ملت رو نشون بدن که اومدن مشت به دهن استکبار بزنن و با رهبری تجدید میثاق کنن! بعد هم هر کسی رو خودشون می خوان از صندوق در بیارن، حداقل بذار من رای نداده باشم که کمتر دردم بیاد. بذار یک کم کمتر خیط بشم و احساس سرخوردگی بهم دست بده! اما وقتی دیدم کسانی که از من با سواد تر و با شعور ترن، کسانی که دانش سیاسی شون از من خیلی بیشتره و من قبولشون دارم همه تصمیم دارن که رای بدن، وقتی دلایلشون رو برای رای دادن خوندم و شنیدم، تصمیمم عوض شد و در آخرین دقایق رای گیری با مانتوی بنفشم رفتم حوزه نزدیک خونه مون و رای دادم :) رای دادم که به قول فرجام من رو ببینند حتی اگر نمی شمرند!  و خیلی هم از کاری که کردم خوشحالم.

اما برای کسانی هم که می گن تداوم این نظام با رای شما هشت سال دیگه هم تضمین شد، می خوام بگم که حقیقتش رو بخواین من اصلا نمی خوام این نظام یک شبه و یک دفعه ای عوض بشه. من نمی خوام دوباره انقلاب بشه، من با زیر و رو شدن همه مملکت از بالا تا پایین مخالفم. درسته که با اصل ولایت فقیه و دیکتاتوری به این شکلی که هست مخالفم اما معتقدم هیچ وقت انقلاب کردن نمی تونه مشکلات ما رو حل کنه و ما رو به دموکراسی برسونه. به انقلاب اعتقاد ندارم، چون نمی خوام اشتباه سی سال پیش پدرامون رو تکرار کنم. چند تا انقلاب دیگه باید دور و برمون اتفاق بیفته تا بفهمیم نتیجه هیچ انقلابی هیچ وقت دموکراسی نخواهد بود؟ فقط یک گروه دیکتاتور جاشون رو به یک گروه دیکتاتور دیگه می دن. دوباره اعدام و خفه کردن مخالفین و از بین بردن همه نشانه های حکومت قبلی از سران دولت گرفته تا عکس روی اسکناس و اسم خیابون ها! و اینهمه تغییر غیر از هزینه گزاف و کلی نابسامانی و آشوب هیچ نتیجه دیگه ای نداره. اما اصلاحات قدم به قدم می تونه ما رو تا حدودی به خواسته هامون نزدیک کنه، اگر جو مملکت امن و پر نشاط و سالم بمونه، اگر اوضاع اقتصادی مردم رو به بهبود باشه و هر روز توی مملکت یه بحران و آشوبی درست نشه، اگر رابطه مون با کشورهای دیگه خوب باشه و هر روز تحریم و فشار نداشته باشیم، کم کم اوضاع بهتر می شه و شاید یه روزی بچه های ما بتونن توی یک کشور دموکرات و یک محیط سالم و آزاد زندگی کنن. تصور کنین بعد از 8 سال سازندگی زمان رفسنجانی و هشت سال دوره آرامش زمان خاتمی واقعا هشت سال موسوی رئیس جمهور شده بود. فکر کنین اوضاع چقدر با الان فرق می کرد. به جای هشت سال حرکت نزولی، هشت سال حرکت رو به جلو و پیشرفت داشتیم توی همه زمینه ها. حالا فکر کنین 3 تا دیگه از این هشت سال ها بیاد و بره، چقدر همه چی می تونه بهتر باشه. مگه ترکیه چند ساله به اینجا رسد؟ مگه مالزی در عرض چند سال مالزی شد؟!! چرا ما نتونیم؟ چرا حتما باید انقلاب کنیم؟ چرا باید همه چیز رو از بیخ و بن زیر و رو کنیم و سالها هزینه و تاوان اینهمه تحول رو بدیم و بعد هم تازه آیا اوضاع اونی که می خوایم بشه یا تازه دوباره برسیم سر خونه اول یا شاید هم یه جایی بدتر از اون؟ چرا باید یک چیزی رو خراب کنیم و از اول بسازیمش؟ نمی شه همینی رو که هست کم کم و سر صبر و با درایت اصلاح کنیم تا چیزی که می خوایم بشه؟

خلاصه که من خوشحالم. از اینکه شمرده شدم خوشحالم، از اینکه برنده شدم خوشحالم، از خوشحالی هموطنانم خوشحالم، از جو نشاطی که توی مملکت اینجاد شده خوشحالم، از اینکه مردم بعد از اونهمه خمودگی و کسلی و خستگی، بعد از اونهمه رخوت و ناامیدی یک کم شاد و امیدوار شدن خوشحالم. از اینکه بعد از مدتها پدرم رو شاد می بینم خوشحالم. باور می کنین چهار سال بود ندیده بودم پدرم اینطوری بخنده و درباره آینده با امید و نشاط حرف بزنه. من خوشحالم و امیدوارم این خوشحالی برای همه مون با دوام و برقرار بمونه.

 

پ.ن: امیدوارم قالیباف همچنان شهردار تهران باقی بمونه. خدائیش اگر رئیس جمهور خوبی نمی شد، اما شهردار خوبی بود. موافقین؟

پ.ن 2: سرم خیلی شلوغه. قول میدم زودتر بیام و از کامیار براتون بگم که تازگی سه ماهه شده و دیگه ثانیه ای وقت خالی برای مادرش نمیذاره!

پ . ن 3: این روزها بچه ها هم تحت تاثیر حال و هوا و جو سیاسی خونه بودن و حسابی تحلیل گر شدن برای خودشون! غزل دیروز می گه: مامان حالا که روحانی رئیس جمبول شد، همه چیز ارزون شد یا نه؟!!!


کلمات کلیدی:
 
از این روزها
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۸ 

- فردا دوباره خاله می شم :) بـــــله! فردا دختر خواهر خانومی به دنیا میاد و خانواده ما بازهم بزرگتر و پر جمعیت تر می شه. خیلی خوشحالم. مخصوصا که خواهر خانومی عزیز طبقه پایین ما زندگی می کنند و از این به بعد کلی با بچه های فسقلی مون بهمون خوش می گذره.

- کامیار هم خوبه و به شدت مشغول بزرگ شدن. انقدر داره تند تند بزرگ می شه که انگار دنبالش کردن. در سی و هفت روزگی دو کیلو و سیصد گرم به وزن و هشت سانتیمتر به قدش اضافه شده بود! شاید ده روز بیشتر حالت نوزادی نداشت! به سرعت هوشیار شده ه و محیط اطرافش رو می شناسه. صدای من رو کاملا می شناسه و به خوبی واکنش نشون میده. وقتی بیداره، دوست داره بغلش کنیم و دور خونه راه ببریمش، بعد گردنش رو صاف می گیره و با دقت به اطراف نگاه می کنه. وقتی از خونه بیرون می ریم کاملا متوجه می شه و با کنجکاوی زل می زنه به ماشین ها و درختها و آدمها. خلاصه که خیلی زود داره بزرگ می شه. هر روز با روز قبلش فرق می کنه. من وقت نمی کنم خوب همه لحظه هاش رو همه مراحل بزرگ شدنش رو ببینم، ازش لذت ببرم و به خاطر بسپرم.

- یه رازی رو در گوشتون بگم؟ آروم بخونین که بچه هاتون نشنون! بچه دوم خیلی خیلی شیرین تر و لذت بخش تره! باور کنین. قبل از اینکه کامیار به دنیا بیاد همه کسایی که دو تا بچه داشتن بهم می گفتن که بچه دوم خیلی با اولی فرق می کنه. خیلی دوست داشتنی تره. اما من باور نمی کردم. فکر می کردم دارن منو دلداری می دن! فکر می کردم من که خیلی غزل رو زیاد دوست داشتم و دارم. غزل که جون و عمر و نفس منه. مگه میشه آدم بیشتر از این کسی رو دوست داشته باشه؟ اما توی همین مدت کوتاه فهمیدم که راست می گفتن. آدم انگار پخته تر و با تجربه تره. آدم انگار می دونه که باید چیکار کنه تا از همه ثانیه های بزرگ شدن بچه لذت ببره. انگار می دونه که فرصت چقدر کمه! آدم انگار اون وسواس و حساسیت ها و بی تجربگی های بچه اول رو نداره. کمتر دست و پاش رو گم می کنه. کمتر به خاطر توی خونه موندن احساس بی حوصلگی و بیهودگی می کنه، دیگه فکر نمی کنه که همه زنهای دنیا رفتن و دارن هی تند و تند کارهای مهم می کنن و من اینجا نشستم و تف و پی پی بچه می شورم!! آدم می دونه که وقت کمه و دیگه فرصت نداره. می دونه که آخرین باره که می تونه از در آغوش گرفتن نوزادش، از بوسیدن و بوییدنش، از خیره شدن بهش توی خواب، لذت ببره و حس کنه که توی بهشته. آخرین باره که می تونه اینهمه بی قید و شرط و بی توقع یک نفر رو دوست داشته باشه. می دونه که آخرین باره که می تونه همه دنیای یک نفر باشه. یک نفر اینهمه بهش وابسته باشه. آدم انگار بیشتر قدر لحظه لحظه هاش رو می دونه. نمی دونم چه طوری بگم. اما اینبار اگر یک نفر بهتون گفت بچه دوم خیلی شیرین تر از بچه اوله باور کنین!

- صبح ها که از خواب بیدار می شم، کامیار رو می بینم که مثل بچه فرشته ها با اون لپ های قلمبه و صورت معصومش خوابیده، بعد از اتاق میام بیرون و چشمم به غزل می افته، پتو رو مثل همیشه از روش زده کنار، موهای بلند و فرفریش روی بالش پخش شده و به پهلو خوابیده. اون موقع ست که از ته ته دلم می فهمم خوشبختی یعنی چی؟ اون موقع ست که احساس مس کنم این دو تا بچه همه عمر و زندگی و دلیل زنده بودن منن. گاهی احساس می کنم قلبم جا برای اینهمه عشق و محبت نداره. احساس می کنم از فشار اینهمه دوست داشتن دارم کم میارم.

- بهتون توصیه می کنم قبل از اینکه به فکر بچه دوم بیفتین، ببینین قلبتون ظرفیت این حجم عظیم عشق رو داره یا نه؟!

- روزهام زود می گذره، اصلا نمی فهمم که چی شد که شب شد! کارهای خونه و بچه ها خیلی وقت وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی برام نمی ذاره. ببخشین که کمتر بهتون سر می زنم. کلی هم حرف برای نوشتن دارم که امیدوارم به زودی یک کم سرم خلوت تر بشه و بتونم بیشتر بیام. باز هم ممنونم از همه تبریکاتتون و اظهار لطفتون.

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠ 

سلام به همه دوستای گل و نازنینم. سال نوی همگی مبارک.

ممنونم از همه تبریکاتتون، از اظهار لطفتون، از اینکه به یادم بودین. کلی شادم کردین با کامنت هاتون. واقعا ممنون.

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید و روزهای خیلی خیلی بهتری رو پیش رو داشته باشید. ما که امسال رو خیلی متفاوت و شیرین شروع کردیم. با یک پسر کوچولوی دوست داشتنی، "کامیار" که امروز دقیقا بیست روزه شده. کامیار خدا رو شکر بچه خوب و آرومیه. لااقل تا امروز که اینجوری بوده. الکی گریه نمی کنه، شبها نسبتا خوب می خوابه و به وفور هم شیر می خوره! قدش موقع تولد چهل و نه سانت و وزنش سه کیلو و صد گرم بود که فکر کنم توی همین بیست روز یک کیلو اضافه شده!

حال خودم هم خدا رو شکر خیلی بهتره. دیگه دردم کمتره و خودم کم کم می تونم کارهای خونه و بچه رو انجام بدم. هرچند که آدم سر بچه دوم کمتر وقت استراحت داره و مجبوره هر طوری که هست زودتر خودشو جمع و جور کنه و به کارهاش برسه! اما خب همین باعث میشه که زودتر هم راه بیفته و وقت برای بدحال بودن نداشته باشه.

سالی که گذشت برای من و خونوادم سال خوبی بود. یادتونه اول سال گفتم من به امسال خیلی امیدوارم؟ دیدین گفتم! امسال کلی اتفاق خوب برای ما افتاد. ساخت خونه مون تموم شد و ما با ناباوری تمام! تونستیم پولی رو که برای خونه کم داشتیم جور کنیم و بیایم توی خونه خودمون. تونستیم دوباره ماشین بخریم (برای ساخت خونه ماشین مون رو فروخته بودیم) دیگه اینکه امسال من سی ساله شدم! برادر عزیزم نامزد کرد و آخر سال هم که خدا بهترین هدیه رو بهمون داد، یک پسر کوچولوی سالم و دوست داشتنی. در کل دوست داشتم سالی رو که گذشت. خدا رو به خاطر همه اتفاقهای خوب سال نود و یک شکر می کنم و امیدوارم طوری زندگی کنم که لایق اینهمه نعمتهاش باشم.

و اما سال جدید ... امیدوارم که سال خیلی خیلی خوبی باشه برای همه مون. برای کشورم و مردمم. امیدوارم مردمم شادتر و راحت تر و آروم تر زندگی کنن. یک کم بی دغدغه تر. امیدوارم دنیا امسال با مردم کشورم مهربون تر باشه و زندگی بالاخره اون روی خوبش رو بهمون نشون بده.

به امید روزهای بهتر پیش رو.

بازهم میام و از کامیار بیشتر براتون می گم.


کلمات کلیدی:
 
فرشته های کوچولوی من
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ 

 

 


کلمات کلیدی:
 
می روم که عاشق تر شوم
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ 

فردا دارم می رم بیمارستان و خونواده سه نفره ما از فردا می شه چهار نفره. از فردا یک نفر دیگه هم توی این دنیا هست که من با تمام سلولهای بدنم، با تمام بند بند وجودم بهش عشق بورزم و حاضر باشم هر کاری رو توی دنیا به خاطرش انجام بدم. از فردا یک زنجیر دیگه به روح من بسته خواهد شد و تا عمر دارم همیشه من رو عاشق، نگران، دلواپس و وابسته خودش خواهد کرد.

امیدوارم به خوبی از پسش بر بیام.

الان داشتم پستی رو می خوندم که قبل از تولد غزل نوشته بودم. یک کمی اشک هم ریختم حتی! این بار به اندازه اون دفعه نگران نیستم. مشتاق ترم اما. شاید چون می دونم که چی در انتظارمه. این بار می دونم که روز به روز شاهد بزرگ شدن و بالیدن یک نوزاد بودن یعنی چی. این بار می دونم چه معجزه ای قراره اتفاق بیفته و می دونم که قراره من شاهدش باشم. شاهد نگاه نگران نوزادی که از اومدن به این دنیا وحشت زده و  پریشونه، شاهد نگاه مشتاق و کنجکاوش به همه چیزهایی که برای ما بدیهی و تکراری اند، اما برای اون ناشناخته ست. شاهد لحظه به لحظه شناختن دنیاش، یاد گرفتنش، همه چیز رو از اول شروع کردنش. این بار می خوام ازش با تمام وجودم لذت ببرم. این بار می دونم که چقدر زود می گذره و من رو در حسرت هر ثانیه ش می ذاره. این بار می دونم قبل از اینکه من فرصت کنم به اندازه کافی عاشقی کنم، پسر کوچولوم بزرگ می شه و من می مونم و حسرت تمام اون لحظه ها و عطرها و صداها. این بار می دونم چقدر زود دلم برای همین لگدهای کوچیک توی شکمم تنگ می شه، برای عطر زیر گردنش، برای نگاهش موقع شیر خوردن.

این بار می خوام با تمام وجودم حسش کنم و به خاطر بسپرمش. خدا کنه که یادم بمونه!

به دعاها و انرژی های مثبت تون احتیاج دارم.


کلمات کلیدی:
 
من و رفیق شفیقم، زکریای رازی!
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ 

از اول اسفند سر کار نمی رم. غزل هم مهد نمیره. دوتایی از صبح توی خونه ایم. صبحونه های بی عجله جلوی تلوبزیون، خوابیدن های بعد از ناهار کنار همدیگه، کارتون دیدن، نقاشی کردن، کتاب خوندن و خلاصه همه کارهایی که در حالت عادی برامون یک کار لوکس و تجملی و حتی غیر ممکن به نظر می رسید! این روزهامون رو پر می کنه. خواهر خانومی هم این دو ماه باقیمونده تا زایمانش رو توی خونه کار می کنه و خلاصه این روزها سعادتی به ما رو آورده، دیدنی!! بدون اینکه برای کاری عجله داشته باشیم، بدون اینکه برای همه لحظه های روزمون از قبل برنامه ریزی کرده باشیم و تازه هر شب کلی کار نکرده مونده باشه برای فردا و فرداها و شاید یه موقع که وقت شد! هر لحظه تصمیم بگیریم می تونیم هر کاری دلمون می خواد انجام بدیم. و این برای یک زن کارمند بچه دار یعنی اوج حال و حول! یک روز بدون برنامه ریزی قبلی مامان زنگ میزنه که آبگوشت درست کردم، پاشین بیاین اینجا. من و غزل میریم سبزی خوردن می گیریم با نون سنگک تازه و ناهار میریم پیش مامانی جون و بابایی جون، کارهای هرگز نکرده! عجب! پس صبح ها ساعت ده و یازده، خیابونها این شکلی اند؟!! مدتهاست که خیابون رو غیر از ساعت 8 صبح و 5 بعد از ظهر ندیدم! پس مردم روز وسط هفته هم سبزی می خرن!! نه مثل ما کارمندها فقط پنج شنبه و جمعه! فکر کنم دو ساله نونوایی نرفتم!! توی صف وایمستم. بین زنهای خونگی که سر نون سوخته و کم کنجد چونه می زنن و مردهای بازنشسته بامزه! که سر بسر شاطر نونوایی میذارن! یک روز عصر یک بشقاب شیرینی می برم پایین و با خواهر خانومی عصرونه چایی و شیرینی می خوریم و غزل و پارسا بازی می کنن. یک روز خواهر خانومی و پارسا ناهارشون رو میارن بالا و دور هم ناهار می خوریم. مامان هنوز هر بار که صبح ها به خونه مون زنگ می زنه، ذوق زده ست از اینکه لازم نیست بین روز به موبایلم یا شرکت زنگ بزنه و همه حرفش رو دو دقیقه ای و نصفه و نیمه بزنه و وسطش هم من بگم مامان ببخشید، داخلیم زنگ میزنه، شب بهت زنگ می زنم و شب هم یادم بره!

البته که آدمیزاد موجود عجیبیه و البته که بعضی آدمیزادها، مثل من، عجیب تر هم هستند! خودشون هم نمی دونن چی می خوان! وقتی شاغلن دلشون لک میزنه برای خونه موندن و کار خونه کردن و بی دغدغه بودن و وقتی خونه می مونن، همین روزها و کارها که الان به نظر انقدر لذتبخش و دوست داشتنی میان وقتی تبدیل به عادت روزمره و وظیفه اجتناب ناپذیر بشن، اونوقت کسالت و یکنواختی شون بیچاره شون می کنه! وقتی تبدیل به یک زن خونگی معمولی بشی که همه روزهاش خلاصه می شه در غذا پختن و سبزی پاک کردن و با خواهر و مادر تلفنی حرف زدن، اونوقت حسرت می خوری به زنهایی که صبح به صبح سر ساعت باید توی شرکت باشن و روزهاشون پره از جلسه و تلفنهای ضروری و جلب رضایت مشتری و طرح و ایده و کارهای مهم!! زنهای پر مشغله فعال! اونوقت دلت تنگ می شه برای همون روزهایی که شب ساعت هفت میرسیدی خونه و سه چهار ساعت وقت داشتی برای خرید کردن و درست کردن شام شب و ناهار فردا، شستن لباسها و ظرفها و مرتب کردن خونه و رسیدن به درس و مشق بچه و رسیدگی به شوهر! همون روزهایی که وقت سر خاروندن هم نداشتی! و اونوقت وسط لباس شستن و غذا دهن بچه کردن، دلت می خواست ملال و کسالت روزهات رو با شلوغ بودن و تنوع روزهای همون زنهای مهم و ضروری عوض می کردی!

اما خب خوشبختانه روزهای من هنوز به اون درجه از تکرار و یکنواختی نرسیده! هنوز نون خریدن و سبزی پاک کردن و خواب نیمروزی برای من جذابه! پس فعلا با تمام وجود ازشون لذت می برم.

توی این روزهایی که خونه بودم، خونه تکونی هم کردم. هرچند که به علت وضعیت جسمانی و گرد بودنم! خونه تکونیم ده روز طول کشید! هر روز یکی از کشوها یا کمد ها رو ریختم بیرون و مرتب کردم و روز آخر هم دو تا خانوم اومدن کمکم و شیشه ها و پرده ها و بقیه جاها رو تمیز کردیم و شستیم و سابیدیم و خونه ما هم بالاخره رنگ و بوی عید گرفت. و حقیقتا که هیچی هم لذتبخش تر از برق خونه تمیز نیست. اما حالا می خوام یک نکته خیلی خیلی مهمی رو که خودم به تازگی کشف کردم با شما هم در میون بذارم، به شرطی که هر بار ازش استفاده کردین یک دعای خیر غلیظ در حق من بکنید! لکه های چربی روی گازتون مونده و با هیچ شوینده ای هم پاک نمی شه؟! هود شیشه ای تون پر از قطره های روغن شده و اگر با اسکاچ و سیم ظرفشویی بشورینش خش می افته؟ توی مایکرو ویو و بدنه سرخ کن و در یخچالتون جرم گرفته و نمی دونین با چی پاکشون کنین؟ همه مارکهای شوینده مخصوص کلیه سطوح مختلف رو امتحان کردین و از هیچ کدوم نتیجه نگرفتین؟ من بهتون می گم چیکار کنین.(شبیه این پیامهای بازرگانی شد!) از یک هفته قبل از خونه تکونی سر راهتون از هر داروخانه ای که می بینین یک شیشه الکل سفید بگیرین (چون معمولا داروخانه ها به راحتی بهتون الکل سفید رو نمی فروشن) و تا روز موعود سه - چهار تا شیشه الکل ذخیره کنین. بعد برای پاک کردن سطوح مختلف با یک تکه پنبه آغشته به الکل روی سطح و لکه مورد نظر بکشید، حتی لکه های مونده از خیلی خیلی قبل، و شاهد از بین رفتن معجزه وار لکه های مزبور باشید و در دلتون درود و رحمت بفرستید به روح پدر و مادر زکریای رازی! برای شیشه ها و دیوارها هم می تونین یک کم الکل توی آب و پودر قاطی کنین و با تنظیف پاکشون کنین. برای سطوح جرم گرفته خیلی خیلی زیاد کثیف، الکل رو روی سطح بریزید و بعد از دو دقیقه با دستمال پاکش کنید. خوبی این روش اینه که الکل به هیچ نوع سطحی از کاشی و استیل و شیشه و فلز و لعاب یخچال و مایکروویو آسیب نمی زنه و چون با پنبه مالیده می شه جایی رو خش نمی ندازه. من که تا حالا نشده لکه ای رو باهاش پاک کنم و جواب نگیرم. لکه روغن و چربی، دوده، مداد شمعی، جای چسب مونده روی دیوار، ماژیک، جای انگشت بچه! و خلاصه هر چیزی که فکرش رو بکنین. اینهم نکته خانه داری خیلی مفید که امیدوارم این آخر سالی به کارتون بیاد و حالشو ببرین. فقط نگین که از قبل همه تون بلد بودین و من رو خیط کنیدها! من که کلا از وقتی با الکل عزیزم آشنا شدم، هیچ نوع گاز پاک کن و شیشه پاک کن و رافونه و اتک و چند منظوره ای نخریدم. به زودی کارخونه هاشون همه ورشکست می شن!

خلاصه که الان ماییم و یک خونه که همه جاش از تمیزی برق میزنه (فقط به جای بوی وایتکس و شیشه پاک کن که همیشه بوی عیدو یاد آدم میندازه خونه ما الان داره بوی بیمارستان و آمپولی میده!!) و یک بچه خوشحال از توی خونه موندن و خوابیدن تا لنگ ظهر و کارتون دیدن و یک رامونای خرسند که این چند وقت توی خونه موندن بدجوووور بهش مزه کرده و دیگه باید با کاردک جمعش کرد. در انتظار عید و البته مهمون کوچولومون که یک هفته بیشتر به اومدنش نمونده.

امیدوارم شما هم از این روزهای قشنگ و پر کار آخر سالتون لذت ببرید و سال خوبی رو پیش رو داشته باشید.


کلمات کلیدی:
 
مادری که کودک درونش رو گم کرده بود!
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ 

ممول یک هفته ست که ماموریته. هفته قبل رفته بود افغانستان! (یه جا هم نمی فرستنش آدم روش بشه به یکی بگه شوهرم رفته خاااارج!) یکشنبه ساعت 8 شب اومد، فرداش هفت صبح دوباره رفت دوبی. تا آخر هفته هم نمیاد. من و غزل توی خونه تنهاییم. به خاطر شرایطم و این ماههای آخر، توی خونه خودمون راحت ترم تا خونه مامان اینها. شبها درست خوابم نمی بره، هر چیزی نمی تونم بخورم، کلا ترجیح میدم وضعیت روتین همیشگیم رو داشته باشم که بهش عادت کردم. اینه که پیش مامان اینها هم نرفتم. از سر کار با غزل می ریم خونه، برای خودمون می پلکیم تا شب بشه. دیروز موقع خونه رفتن خیلی اذیت شدم. ترافیک بود، تاکسی نبود، باید یک ساعت توی صف وایمیستادیم. غزل هم گیر داد که اتوبوس سوار بشیم. (این بچه من عشق اتوبوس و مترو و کلا وسایل نقلیه عمومیه!!!) اشتباه کردم و به حرفش گوش دادم. کلی پیاده رفتیم تا رسیدیم به ایستگاه اتوبوس، اتوبوس دیر اومد، توی اتوبوس شلوغ، یک عالمه آدم بهم فشار میاوردن، غزل خسته شده بود، غر میزد، کیف و کلاه و شالش رو داده بود دست من، وسایل خودم هم بود، از یک طرف باید توی اون شلوغی مواظب غزل می بودم، از یک طرف مواظب شکم هشت ماهه خودم! یک خانوم مسن هم توی اتوبوس برگشت با تحکم بهم گفت آخه تو با این حالت باید سوار اتوبوس بشی دختر؟ چرا به فکر خودت نیستی؟! بقیه هم حرفشو تایید کردن. آخر موقع پیاده شدن دستم رفت لای در اتوبوس. آهم در اومد. اشک توی چشمام جمع شد. بیشتر از اینکه دردم بیاد دلم برای خودم سوخت! یه احساس خود بیچاره بینی بهم دست داد! کودک درونم بغض کرد. قهر کرد، کز کرد یه گوشه. تصمیم گرفتم برای جبران هم که شده یک کاری برای خودم بکنم. فقط برای خودم. کودک طفلکی درونم رو نوازش کنم، یک کاری بکنم که خوشحالش کنه. اول رفتم نشستم روی صندلی پارک که ازش بپرسم چی دلش می خواد. غزل چشمش به اسباب بازیهای پارک افتاد، رفت که بازی کنه. بعد از نیم ساعت با قربون و صدقه راضیش کردم بریم، گفتم بیا بریم برای خودمون یه چیز خوب بخریم. روبروی پارک سوسیس بندری می فروختن، با هات داگ. دلم خواست! خب غزل که سرفه می کنه، هر دوی اینها براش بده. خودم هم که به خاطر حاملگیم نباید غذای ناسالم بخورم. پس بیخیال. بعد گفتم پس حداقل ذرت مکزیکی برای خودم بگیرم. یادم افتاد که توی فریزر یک عالمه ذرت داریم، چرا بیخود واسه یک ذره ذرت اینهمه پول بدم؟ خودم تو خونه درست می کنم، سالم تر هم هست. رفتیم توی سوپر، برای خونه شیر خریدم، غزل دلش اسمارتیز خواست، براش خریدم، دل خودم بستنی می خواست، دیدم که نمی شه که من جلوی غزل بستنی بخورم و به اون ندم، بچه گناه داره. به خودم گفتم عیب نداره، به جاش توی خونه شیر هویج برات درست می کنم! خرده ریز فروشی بغل سوپر یک عالمه آویزهای خوشگل برای موبایل داشت، دوستشون داشتم. داشتم بین شون برای خودم انتخاب می کردم که یه صدایی درونم گفت: زن گنده! خجالت نمی کشی کلی پول بدی واسه یه تیکه خمیر رنگی! گیرم که شکل عروسک هم باشه! به جاش از پلاستیک فروشی اونوری یه سبد تفاله چایی خریدم و رفتیم خونه.

شب موقع خواب، با خودم فکر می کردم خوبه این چند روز تعطیلی اگر شد یک کاری بکنم، یه جایی برم، تفریحی، چیزی! یه کاری که تلافی این چند روز تنهایی و کسلی و بی حوصلگی دربیاد. یک کاری بکنم که بهم خوش بگذره قبل از اینکه اون یکی بچه هم بیاد و دیگه کلا محو بشم در وجود این دو تا! چقدر دوست دارم بریم یه جا مسافرت، یه ویلا بگیریم بریم توش، آشپزی و کار خونه و شرکت هم سه رو تعطیل. آاااخ چه خوب میشه! سه روز استراحت مطلق! یه صدایی توی مغزم می گه: تو حامله نیستی؟ آخه تو می تونی طولانی مدت توی ماشین بشینی؟ فکر اون بچه رو نمی کنی؟

- خب میریم یه جای نزدیک، همین اطراف تهرون. فقط انقدر که من کار نکنم چند روز.

- می خوای اطراف تهرون باشه، خب همین تهرون هستی دیگه! چه کاریه؟ خونه راحت خودتو ول کنی بری شبی فلان قدر پول بدی؟ هی هم بری غذای مزخرف بیرون رو بخوری، هم به اون بچه آسیب بزنی، هم غزل مریض بشه، هم اون ممول بیچاره با این زحمت پول در بیاره تو بری بدی واسه غذای بیرون؟ انصاف هم خوب چیزیه! بعد هم توی این ترافیک روزهای تعطیلی، کجا پاشی بری آخه؟!

بعد فکر کردم پس فقط شنبه غزل رو بذارم مهد و خودم و ممول دو تایی بریم بیرون شهر، یه جایی که رودخونه باشه، تخت باشه، هوای خوب باشه، حتی برف باشه. بعد همون صدائه گفت: بدون غزل؟ دلت میاد؟ بچه م امسال حسرت برف به دلش مونده!

- خب غزلم می بریم.

- بچه سرما خورده، بدتر میشه میفته رو دستت، حوصله شو داری دوباره آمپول و دکتر و قرص و شربت؟ تازه بچه تخت و رودخونه و هوای خوب به چه دردش می خوره؟ میخوای حال کنه ببرش سرزمین عجایب.

- خب من برم سرزمین عجایب با این شکم چی بگم آخه؟ حوصله م هم سر میره!

- آره اصلا تو بری چیکار؟ غزل رو با باباش بفرست بره. خودت هم بمون خونه، با این حالت همون خونه برات بهتر از همه جاست. آدم انقدر خودخواه نمیشه، به فکر اون بچه توی شکمت باش. یه روز تعطیلی استراحت بده بهش.

- راست می گی! خونه هم خیلی کثیفه. خوبه از فرصت تعطیلی استفاده کنم یک کم خونه تکونی کنم؟!

- آره اینم خوبه! می تونی کمدها رو بریزی بیرون مرتب کنی. تازه اینجوری اصلا مرخصی هم لازم نیست بگیری. برو سر کار، مرخصی هاتو حروم نکن. توی این روزهای کاری شلوغ آخر سالی!

داشتم برنامه ریزی می کردم که از کدوم کمد شروع کنم! فقط وقتی داشت خوابم می برد، احساس کردم یک صدای ضعیف غمگینی از اون ته ته ها می گه: پس من چیییی؟!

گاهی پیش میاد که بین همه روزمرگیها، بین همه کارهای شرکت، رسیدگی به غزل، کارهای خونه و هزار تا فکر ریز و درشت، یهویی دلم می خواد یک کاری برای خودم بکنم. یه کاری که فقط و فقط خودم رو توش در نظر بگیرم، یه غذای خوشمزه ای که خودم دلم می خواد درست کنم، جایی که به خودم خوش می گذره برم. اما همیشه انقدر باید برای هر کاری به هزار تا چیز مختلف فکر کنم، انقدر هزار تا آیتم و فاکتور مختلف رو در نظر بگیرم، انقدر فکرم رو بالا پایین کنم و همه جوانب امر رو بسنجم که آخر سر کاری که می کنم دیگه هیچ شباهتی به چیزی که دلم می خواسته نداره. بعد از یک مدت حتی اگر خودم تک و تنها هم باشم، اصلا هر چی فکر می کنم دیگه یادم نمیاد خودم چی دوست داشتم! چه کاری خوشحالم می کرده؟ کجا بهم خوش می گذشته؟! انگار کودک درونم هم تربیت شده که ناخودآگاه همه اون آیتم ها رو در علاقه مندیهاش در نظر بگیره! انگار اونهم دیگه یادش رفته که یه روزی خودش، خود خودش چی می خواسته و چی دوست داشته! دیگه بلد نیست چیزی برای خودش بخواد.

مثلا وقتی می خوام غذا درست کنم: این غذا برای ممول خوب نیست، اون یکی رو که غزل دوست نداره، اینم که نمیشه فردا ناهار برد! گوشت هم که یک بسته بیشتر نداریم، تا آخر هفته هم که وقت نمی شه بریم خرید! و در نتیجه با در نظر گرفتن همه این آیتم ها اصلا جایی برای در نظر گرفتن علاقه مندی خودم باقی نمی مونه! یا مثلا یک آخر هفته می خوایم بریم یه جای تفریحی: اونجا که دوره، اینجا که بد مسیره، می مونیم تو ترافیک، این یکی جا که به غزل خوش نمی گذره، اونجا که کلی پول باید بدیم، سینما که فیلمش بزرگونه ست به درد بچه نمی خوره! اون یکی که سرده، اون یکی که پیاده روی داره بچه خسته می شه! و آخر سر به خودمون میایم می بینیم یا توی سرزمین عجایبیم یا تو پارک در خونه مون نشستیم بلال می خوریم یا نهایتا رفتیم خونه مامانم!! یا اصلا ممول یه موقعهایی می خواد برام هدیه بخره. فقط برای خودم. می تونم هرچی می خوام انتخاب کنم. میریم توی فروشگاه، بهم می گه به هیچیش فکر نکن، فقط بگو چی دوست داری. من: خب این که گرونه، اونو که یکی شبیهش رو دارم و هنوز قابل استفاده ست، اون یکی رو که سالی یه بار هم استفاده نمی کنم، چرا یه چیزی بخرم فقط برای دلم ولی کاربردی نباشه؟ از اون یکی که حالا یه قهوه ایش رو دارم، چرا یه قرمزش رو هم بخرم بذارم اونجا؟ چه فرقی داره؟! این یکی که جنسش خوب نیست، اون یکی که زود از مد میفته و ... خلاصه از فروشگاه میایم بیرون و من می بینم یک چیزی خریدم که اگر 100 تومن براش پول دادم، به اندازه 300 تومن نشون میده و کاربرد داره! و هر روز و هر شب، زمستون و تابستون، توی برف و بارون و آفتاب، از خرید و بازار و شرکت تا مهمونی و عروسی و احیانا پیک نیک و سفر هم میشه استفاده ش کرد! مدل و جنسش طوریه اگر تا ده کیلو چاق یا لاغر بشم همچنان برام قابل استفاده ست! با همه وسیله ها و لباسهای دیگه م ست میشه ، لااقل تا 2 سال دیگه از مد نمیفته و جنسش هم انقدر خوبه که حد اقل تا سه سال برام کار می کنه و آخر سر هم می تونم مثلا با یک تغییر جزیی تبدیلش کنم به یه وسیله کاربردی دیگه! (این یکی البته یک کم اغراق آمیز بود!) ولی خب، انقدر موقع خریدنش فاکتورهای مختلف رو در نظر گرفتم که یادم رفته فکر کنم دلم، دل خودم کدوم رو می خواد!

نمی دونم چی شد که به اینجا رسیدم؟ نمی دونم اینکه کودک طفلکی درونم دیگه حتی جرات نمی کنه حرفی بزنه و چیزی بخواد خوبه یا بد؟ خوبه که یاد گرفته نباید فقط خودش رو در نظر بگیره و نباید فقط به خواسته ها و علاقه مندیهای خودش فکر کنه؟ یا بده که آدم نتونه هیچ وقت هیچ کاری برای دل خودش بکنه؟ فقط می دونم گاهی خیلی دلم برای خود خودم تنگ می شه! گاهی دلم تنگ می شه برای اینکه یک کاری بکنم که فقط و فقط به خودم خوش بگذره، یک کاری که توش منافع و مصالح دیگران (و مخصوصا غزل!!!) رو در نظر نگیرم، به پول و ترافیک و کار شرکت و کار خونه فکر نکنم! اما بعد هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که اون کاره چی هست دقیقا؟!!!


کلمات کلیدی:
 
دهمین سالگرد با هم بودن ما
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧ 

ازدواج ما وارد دومین دهه خودش شد. ده سال از روزی که من و ممول جان با هم همخونه شدیم می گذره. ده ساااال از اولین روزی که با هم رفتیم زیر یک سقف و رسما یک خانواده شدیم.

یادته عزیزم؟ یادته خونه اول مون رو؟ یادته با چه شوق و ذوق معصومانه ای با اونهمه مشکلات ریز و درشت بالاخره خونه رو تحویل گرفتیم و رفتیم توش؟ یادته سرمای وحشتناک شب اول رو! یادته اولین صبحونه مون رو؟ نیمرو روی بخاری!! یادته برادرت برامون حلیم داغ آورد؟ یادته چای های روی بخاری و شام و نهار توی توستر!!! سر شستن های با آب گرم سماور توی سینک ظرفشویی!!! یادش بخیر! عاشقی کردن هامون توی خونه کوچیک دوست داشتنی مون و مهربونی های تو که هر سرما و سختی ای رو قابل تحمل و حتی شیرین می کرد. یادته قسط هایی که از مجموع حقوق هر دو مون بیشتر می شد! ماشین خریدن مون رو یادته؟ عاشق اون ماشین بودیم. سفرهایی که باهاش رفتیم یادته؟ تولد غزل؟! بچگی هاش. بندرعباس رفتن تو. روزهای تنهایی. بغض و دلتنگی مدامی که با من بود. همه اون روزها گذشت و رفت. با شیرینی ها و تلخی هاش. خوشحالم که تونستیم زندگی مون رو از همه اون سختی ها به سلامت بگذرونیم. خوشحالم که از همه این سختی ها سربلند بیرون اومدیم. خوشحالم که الان می تونیم به اون روزها با لبخند نگاه کنیم و به خودمون ببالیم. از اینکه زندگی مون رو با دستهای خودمون ساختیم و هیچ کدوم از ناملایمت های زندگی از هم دورمون نکرد. سردمون نکرد. از اینکه خونواده کوچیک مون رو بین همه اتفاقهای بد و خوب حفظ کردیم و نذاشتیم هیچ سختی ای عشق مون رو کمرنگ کنه. از اینکه خونواده کوچولومون به زودی چهار نفره می شه و ما میریم که روزهای پیش رومون رو بهتر از روزهای گذشته بسازیم.

عزیزم، خوشحالم که تو رو دارم و میدونم که میدونی.


کلمات کلیدی:
 
خیانت پنهان یا حقیقت آشکار
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ 

شما اگر بدونید که یک مردی داره به همسرش خیانت می کنه، چه عکس العملی نشون میدید؟

فرض کنید در اطراف شما مردی وجود داره که به همسرش خیانت می کنه و با خانوم دیگه ای رابطه داره. شما هم مرد رو از نزدیک می شناسید، هم همسرش رو و هم زن دوم رو. شما از جریان و عمق رابطه خبر دارید. البته رابطه علنی نیست و هر دو طرف (مرد ماجرا و زن شماره دو) اون رو انکار می کنند، اما شما به دلیل رابطه نزدیکتون با هر دو نفر یا موقعیت تون یا اصلا حس ششم قوی تون، از این رابطه با خبر شدید. آقا موقعیت شغلی و وجهه اجتماعی خیلی خوبی داره، موقر و قابل احترامه، وضع مالی خوب و زندگی خانوادگی به ظاهر آرومی داره و به ادعای خودش عاشق همسر و دختر چهار ساله شه. همسرش زیبا و جوونه و به ظاهر ایراد شخصیتی یا اخلاقی بارزی نداره و مخصوصا اینکه به اندازه چشمهاش به مرد قصه اطمینان داره.

مرد قصه با همه ادعای سواد و شعور و شخصیتش، با همه وجهه خوب اجتماعی ش، با همه تظاهر به پاکدامنی و پایبندی به اخلاقیاتش، با خانوم دیگه ای رابطه داره و حالا شما به هر نحوی از این رابطه با خبر شدید. اوایل فقط مشکوکید، به روی خودتون نمیارید، به شم زنانه تون، به حس ششم تون، حتی به چشمهای خودتون شک می کنید و فرض رو بر این میذارید که شما اشتباه کردید! اما به مرور زمان شواهد و قراین همه چیز رو بهتون ثابت می کنه و دیگه جایی برای انکار و تردید و زدن به کوچه علی چپ باقی نمی ذاره.

عکس العمل شما به این ماجرا چیه؟ چون با چشمهای خودتون چیزی رو ندیدید، به خودتون می گین که شاید اشتباه از منه و ایشالا که گربه ست*؟! با اونهمه شواهد و دلایل واضح و آشکار چیکار می کنید؟ با اینکه اطمینان دارید اما همچنان صداشو درنمیارید و در کوچه علی چپ باقی می مونید؟ با ادعای پایبندی به اخلاقیات و سخنرانیهای گاه و بیگاه مرد قصه درباره وفاداری و خانواده دوستیش چه می کنید؟ با ندای درونی تون چه میکنید که میخواد وسط در وسط خاطره تعریف کردن های خانوم شماره دو از دختر خاله دسته دیزیش که شوهرش بهش خیانت کرده و کار دختره به خودکشی کشیده، تف کنه تو صورتش تا دیگه با این وقاحت لااقل جلوی شما از این داستانها تعریف نکنه! غیر مستقیم به زن شماره دو و مرد خیانت کار می فهمونید که شما از همه چیز با خبرید تا لااقل جلوی شما دیگه فیلم بازی نکنن و بیشتر از این شما رو خنگ و گاگول فرض نکنن. به زن شماره دو اعتراض می کنید که چرا داره به یکی مثل خودش خیانت می کنه و زندگی یک زن و بچه بیگناه رو خراب می کنه؟! اگر انکار کرد یا گفت که به شما ربطی نداره چی؟ رو دربایستی رو کنار می ذارید و به مرد قصه می گید که همه چیز رو می دونید؟ و ازش می خواید که از این کارش دست برداره؟ آیا به نظرتون حرفتون تاثیری داره؟ ازش درخواست حق السکوت می کنید؟!! دلتون به حال زنی که داره در حقش خیانت می شه می سوزه و حقیقت رو بهش می گید؟ به نظرتون با اینکار اوضاع بهتر می شه یا بدتر؟

حالا فرض کنید شرایطی پیش میاد که زن ماجرا به همسرش شک می کنه، شکش رو با شما درمیون میذاره و درباره چند و چون رابطه مرد قصه و زن مذکور ازتون سوالهایی می پرسه. شما می تونین دروغ بگین و با ماله کشیدن! و ظاهر سازی نذارین که از چیزی باخبر بشه یا اینکه واقعیت رو بگین و با توجه به اینکه حق اونه که راستش رو بدونه، حرفی بزنین که احتمالا زندگی اون آدم رو به هم بزنه یا لااقل زمینه ساز شک ها، تردید ها و نگرانی های بعدی بشه و خلاصه آرامش قبلی اون زندگی رو از بین ببره و نذاره که اون زن با خیال راحت و اطمینانی که قبلا به شوهرش داشته به زندگی ادامه بده.

می خوام بدونم به نظر شما عکس العمل درست توی چنین شرایطی چیه؟ زنی که داره در بی خبری خوش خیالانه خودش با آرامش زندگی شو می کنه و از زندگیش هم راضیه، اگر بدونه واقعیت طور دیگه ایه، براش بهتره یا بدتر؟ کار اخلاقی اینه که واقعیت رو بهش بگیم و بذاریم آگاهانه تصمیم بگیره که به این زندگی ادامه بده یا نه، یا این که تا جایی که می تونیم نذاریم حقیقت رو بفهمه تا زندگی خودش و بچه ش حفظ بشه؟ کار درست توی این شرایط اینه که حقیقت رو بگید یا اینکه با دروغ گفتن یک زندگی رو از نابودی نجات بدید؟ به نظرتون با گفتن حقیقت به اون زن، بهش لطف می کنید و کاری می کنید که در آرامش به زندگیش ادامه بده یا بهش ظلم می کنید و از دونستن واقعیت محرومش می کنید؟! اینکه یک زن تا ابد (یا لااقل تا وقتی یک نفر دیگه بهش جریان رو بگه!) با دروغ اما در آرامش زندگی کنه بهتره یا حقیقت رو بدونه و برای همیشه اون دیوار اعتماد و اطمینانش فرو بریزه و دیگه هیچ وقت هیچ وقت نتونه اون آدم شاد و بیخیال قبلی بشه؟! اگر واقعیت رو بهش گفتید و زندگی ش به هم خورد چی؟ اگر کار به طلاق و جدایی کشید، آیا عذاب وجدان می گیرید و خودتون رو مسبب این جدایی می دونید یا همچنان معتقدید که شما کار درست رو انجام دادید و آرامشی که با دروغ به دست اومده باشه ارزشی نداره؟

واقعا کار درست کدومه؟!

شما اگر جای اون زن بودین کدوم رو ترجیح می دادین؟ یک زندگی آروم اما با دروغ؟ یا یک زندگی نه چندان آروم اما با دونستن حقیقت؟

دوست دارم نظرتون رو برام بنویسین.

* ایشالا که گربه ست: در مورد افراط در خوش بینی گویند و نقل این است که شخصی سحر برای عبادت برخاست وقتی که خواست پوستینش را بپوشد دید سگی که در باران به داخل خانه پناه آورده است با موهای خیس روی آن خوابیده است با عصا بر سر او زد سگ زوزه کشان فرار کرد و مرد خواست بدون پوستین به حیاط برود ولی سرمای شدید مانع شد کمی تامل کرد برگشت و پوستین را به دوش انداخت و گفت این سگ نبود انشا الله گربه بود!


کلمات کلیدی:
 
دنیا هم که تموم نشد، خدا تازه دستش گرم شده انگار!
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤ 

خب امروز یک کم از احوالات این روزهامون بگم براتون.

اول از همه و مهم ترین خبر اینکه بالاخره ما هم پسر دار شدیم! بــــــــله! اینجوریاست. هفته پیش فهمیدیم که بچه جان بالقوه مون، پسره . یک پسر اسفندی! آخرین مهلت به دنیا اومدنش هم بیست و پنج اسفنده. یعنی بچه می خواد هر طور شده توی همین امسال دنیا بیاد!! خب بیاد! ما که بخیل نیستیم.

خبر مهم بعدی هم اینکه ایضا خواهر خانومی هم که پسرش پارسا معرف حضورتون هست و طبقه پایین ما زندگی می کنند، با اختلاف زمانی دو ماه کمتر از ما، باردار هستند و بچه جان اونها هم اردیبهشت ماه دنیا میاد.

و به این ترتیب ما به فاصله دو ماه صاحب دوتا بچه جان جدید در خانواده می شیم. هر کسی هم که فکر می کنه ما دو تا خواهر خلیم، یا جون زیادی داریم، یا عقلمون پاره سنگ برداشته، یا اعصاب فولادی داریم که تصمیم گرفتیم با هم بچه دار بشیم، باید بهش بگم که اتفاقا ما جمیع معایب و محاسن این طرح رو بررسی کردیم و بعد اقدام به اجراش کردیم! حالا وقتی ما هر دومون با هم بچه دار شدیم و هر دو مون با هم رفتیم مرخصی زایمان و توی خونه ور دل هم نشستیم و به بچه جان هامون سوپ و سرلاک دادیم و کارهای خاله زنکی کردیم و هی بچه جانهامون رو گذاشتیم پیش اون یکی و رفتیم آرایشگاه و ورزشگاه و کلاس، و شماها خودتون بودین و خودتون و هیچ کسی رو نداشتین که بچه جانتون رو یه دقه بذارین پیشش و حتی یک حموم برین! اونوقت من میام و به شماها زبون درازی می کنم و پز میدم!! اصلا هم از اون قسمتهایی که دو تا بچه با هم گریه می کنن و دعوا می کنن و موی سر هم رو می کشن، یا احیانا مریض می شن و ما چون خواهرمون هم خودش بچه کوچیک داره نمی تونیم یک ثانیه هم بچه رو بذاریم پیشش، یا از اون قسمتهایی که هیچ کس حتی مامان مون هم ما رو به خونه ش دعوت نمی کنه که با چهار تا بچه خونه ش رو نابود نکنیم، برای شما تعریف نمی کنیم که همچنان به ما حسودی کنید!!

بچه جان خواهر خانومی هنوز معلوم نیست چیه، اما ما دسته جمعی آرزو می کنیم دختر باشه. مخصوصا آقای باجناق که شدیدا دختر دوست هستند و ما به خاطر خوشحالی ایشون هم که شده امیدواریم که دختر دار بشن. اصلا هم ربطی به این نداره که نگرانیم اگر این یکی هم پسر بشه ما و خواهر خانومی جمعا سه تا پسر خواهیم داشت و واقعا باید بعد از سه چهار سال خودمون رو به یک آسایشگاه روانی معرفی کنیم. مخصوصا که پارسا از الان می گه: خدا کنه مامان منهم پسر به دنیا بیاره، اونوقت من و داداشم و داداش غزل، سه تایی خونه رو می ذاریم رو سرمون و شماها رو دیووونه می کنیم!! یعنی اون اهداف عالی و  والات تو حلقم بچه!!!

الان هم یکی از مهم ترین دغدغه های من و ممول پیدا کردن اسم برای بچه جانه. من که هر هفته یک اسم تازه به ذهنم می رسه و به صورت قطعی می گم که اسم بچه همینه، بعد یک هفته که بهش فکر می کنم دلم رو می زنه و یه اسم جدید یادم میاد! بعد دوباره از اول! اینه که دیگه کسی زیاد منو جدی نمی گیره، چون می دونن هر اسمی بگم خودم یک هفته بعد وتو ش می کنم! به نظر من اسم گذاشتن برای بچه یکی از سخت ترین کارهای دنیاست! به جان خودم! من که کلا از گذاشتن اسمی که به غزل بیاد منصرف شدم! چون تنها اسمهای پسری که به غزل میان غضنفر و غلام! هستند!! البته از اول هم اصراری نداشتم. کسی که دو تا بچه رو با هم صدا نمی زنه! اما خب دلم یک اسمی می خواد که اولا تلفظش خیلی قشنگ باشه، دوما معنی خیلی قشنگی داشته باشه و هم اینکه  دور از ذهن و نامانوس نباشه. مثل بعضی از این اسم های جدید که وقتی می شنوی، تا یک ساعت توی فکری که درست شنیدی یا نه!! زیادی کوتاه یا زیادی طولانی هم نباشه. حرف اول و وسط و آخرش هم برام مهم نیست! کلا معنی و تلفظش برام از همه چی مهم تره و حسی که شنیدن هر اسمی به آدم می ده. حالا اگر اسمی با این مشخصات سراغ دارین، ممنون تون هم هستم.

راستی یلداتون مبارک. با تاخیر البته.

ما هم شب یلدا برای عروس خانوم جدیدمون (نامزد برادر جان) طبق رسومات قدیمی شب چله ای* بردیم. مامان جان که از یک هفته قبل در تدارک کادوهای شب یلدای عروس جانش بود. اون شب هم من و ممول جان و غزل اول رفتیم خونه خواهر شوهرم، بعد از شام هم رفتیم خونه عروس خانوم که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و کلا شب خوبی بود. من کلا پایه بودم که دنیا با همچین شب خوبی تموم بشه که خب تموم نشد و همگی سر کار بودیم!

احتمالا تا دو ماه دیگه میام سر کار. یعنی تا اول اسفند. از الان دارم ذوق می کنم برای مرخصی زایمان (مخصوصا که شنیدم قراره بشه نه ماه) و همه کارهای عقب افتاده ای که مدتهاست دلم می خواد انجام بدم و نمی شه. از ورزش و کتاب خوندن و صد جور کلاس جورواجور تا نرم افزارهایی که دلم می خواد یاد بگیرم و مهمونی هایی که می خوام برم و حتی غذاهایی که دلم می خواد درست کنم!! می دونم که دارین توی دلتون می خندین که این سر خوش فکر کرده با بچه کوچیک می تونه همه این کارها رو بکنه! می دونم که آدم توی اون روزها دنبال یک دقیقه وقت خالی می گرده که فقط با آرامش بره دستشویی! می دونم که آدم حسرت روزهایی رو می خوره که از صبح تا عصر توی شرکت نشسته بود و هیچ بچه ای از سر و کولش بالا نمی رفت و یک صدای گریه بچه موسیقی متن همه لحظاتش نبود و دم به دقیقه لازم نبود برای سرویس دادن به هیچ بچه ای از جاش بلند بشه!  اما خب حالا مجبور نیستین که به روم بیارین! بذارین با رویاهای خودم خوش باشم!

اینهم چکیده اخبار خاله زنکی خانواده ما.

* شب چله ای عبارت است از یک سینی پر از کاسه ها و سبدهای مملو از خوراکی مخصوص شب یلدا اعم از آجیل و شیرینی و میوه و انار دونه شده و باسلق و قطاب و باقلوا و برگه و آلو و آلبالو خشکه و هندوانه و همه چیزهای خوشمزه دیگری که یک زن حامله از ذکر نام باقی آنها عاجز است! به علاوه پارچه یا لباس یا کفش یا (اگر مادر شوهر کسی مثل مادر خانومی بنده باشد) همه اینها با هم! که خانواده داماد در شب یلدا برای عروس خانوم می برند. کلا رسم بسیار نیکویی ست برای محبت کردن به هم و دور هم بودن و اینها. به نقل از فرهنگ لغت خواهر شوهر کوچکتر.


کلمات کلیدی:
 
من از اعتراض می ترسم!
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤ 

داشتیم با غزل پیاده برمی گشتیم خونه. کوچه های نزدیک خونه خیلی خلوت و ساکتن. هیچ مغازه ای اون اطراف نیست و فاصله چراغهای خیابون هم خیلی از همدیگه زیاده، اینه که بعضی از قسمتهاش واقعا تاریک و ترسناکه. من برای امنیت بیشتر هیچ وقت از توی پیاده روهاش راه نمی رم. اون روز هم دست غزل رو گرفته بودم و از کنار خیابون با هم می رفتیم که از دور سایه یک مرد رو نزدیک یک ماشین دیدم، احساس کردم حرکات مرده عادی نیست. دور ماشینه می چرخید، به در و پنجره ش ور می رفت، گاهی هم می ایستاد و اطراف رو می پایید. یک کمی ترس برم داشت. دست غزل رو محکم تر گرفتم و آروم به راهمون ادامه دادیم. نزدیک تر که شدم فهمیدم حدسم درست بوده، آقا دزد تشریف داشتن! داشت یک راهی پیدا می کرد که در ماشین رو باز کنه. ما رو که دید، نه فرار کرد، نه وانمود کرد که ماشین مال خودشه، نه ترسید، نه هیچی ... فقط وایساد و صاف توی چشمهای من نگاه کرد. می خواستم داد بزنم، می خواستم برم ازش بپرسم داری چیکار می کنی؟ می خواستم یک عکس العملی نشون بدم که لااقل انقدر وقیحانه توی چشم من زل نزنه! اما چه کاری از دستم بر می اومد؟ چیکار می تونستم بکنم؟ اگر چاقو داشت چی؟ اگر بهمون حمله می کرد؟ اگر به بچه م آسیبی می رسوند؟ یک دفعه تمام گزارشهای متعدد و متنوع صفحه حوادث روزنامه ها از جلوی چشمام رد شد! من با یک بچه همراهم و یک بچه توی شکمم چه کاری ازم بر می اومد؟ راهم رو کج کردم و رفتم اون طرف کوچه، تا جایی که می شد ازش فاصله گرفتم، دست بچه م رو محکم تر گرفتم توی دستم و آروم و بی صدا از دورترین جای ممکن رد شدم! سرم رو هم انداختم پایین! حتی از نگاهش هم ترسیدم، از اینکه اونطوری به من نگاه می کرد، یه جوری که یعنی چیکار می خوای بکنی؟ چیکار می تونی بکنی؟! غیر از اینکه خفه شی و رد بشی که این آتیش دامن خودتو نگیره؟! یعنی اینکه اگر جرات داری یه کاری بکن! اونهم فهمیده بود که من چقدر در برابرش ناتوان و منفعلم! کاملا مطمئن بود که هیچ عکس العملی نشون نخواهم داد! هم اون می دونست و هم من که حتی اگر اون ماشین، ماشین خودم هم بود، من باز هم جرات نداشتم هیچ کاری بکنم، باز هم راهم رو کج می کردم و رد می شدم! از خودم چقدر خجالت کشیدم! از بی دفاعی و ناتوانی و آسیب پذیری خودم بدم اومد! از محافظه کاریم، از اعتراض نکردنم، از اینکه به خاطر بچه هام مجبورم خفه بشم و صدام در نیاد! و می دونم که این دفعه آخر نخواهد بود ... دفعه آخری نیست که از ترس، نگاه می کنم، سکوت می کنم و فقط رد می شم. آخرین باری نیست که با چشمهای خودم می بینم که داره حقی ضایع می شه، ظلمی اتفاق می افته و من از ترس اینکه بلایی سر بچه هام نیاد خفه می شم و نادیده می گیرم. راست می گن که عشق آدم رو ترسو می کنه و محافظه کار! همونجا چقدر غبطه خوردم به زنهایی که انقدر شجاعانه و بدون اینکه فقط امنیت خودشون و بچه هاشون رو در  نظر بگیرن، اعتراض می کنن، مبارزه می کنن و به خاطر دفاع از حق دیگران می جنگن.

از ماشین که دور شدیم، بیچیدم توی اولین مغازه ای که دیدم، به صاحب مغازه گفتم که یک نفر داره با ماشینی که توی کوچه پارکه ور می ره. به نظرم دزده. مغازه دار باهام اومد بیرون و من ماشین رو از دور نشونش دادم و با بغض گفتم که من ترسیدم چیزی بهش بگم. پیرمرد مهربون نگاهم کرد، احساس کردم من رو فهمید! گفت خوب کردی دخترم کاری نکردی. اینها که وجدان ندارن! خطرناکن. شما برو، من می رم ببینم جریان چیه. دلم می خواست محکم بغلش کنم به خاطر حس اطمینان و آرامشی که توی صداش بود. از اینکه نگرانی من رو فهمید. از اینکه درکم کرد. از کاری که کردم یک کم وجدانم راحت تر شد. اما دیگه هیچ وقت از اون کوچه نرفتم!


کلمات کلیدی:
 
وقتی که بارون می باره، تو رو یاد من میاره
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤ 

آخه امروز روز سر کار اومدنه؟ امروز روز توی آتلیه نشستن و با تری دی مکس سر و کله زدنه؟ این انصافه آخه؟ امروز آدمیزاد باید بره بشینه توی یک پارک زیر آلاچیق، تک و تنها، به قطره های بارون خیره بشه، به گودالهای کوچیک آب و دایره هایی که قطره های بارون توشون می سازن، خیره بشه به سر خم کردن ساقه ها و شسته شدن برگها، هوای تمیز رو ببلعه، بوی بارون رو فرو بده و زنده بشه. امروز آدمیزاد باید با محبوبش بشینه توی یک کافه دنج، شکلات داغ بخورن، دستهای هم رو توی دست بگیرن و در سکوت به بارون پشت شیشه خیره بشن! چه وقت سفر رفتن محبوبه آخه؟! امروز آدمیزاد باید با خواهرش بره خونه مامانش، یک دل سیر با هم حرفها زنونه بزنن، مخصوصا که مامان آدم پریروز از سفر سی و شش روزه مکه اومده باشه و آدم هنوز فرصت نکرده باشه یک دل سیر ببینش، باید بره بشینه ور دل مامانش، ناهار تا مرز ترکیدن آش رشته بخورن و بعد هم سه تایی یک چرت سیر بزنن، بعد هم چایی داغ با شیرینی! این هوا هوای کار کردن نیست که بابا! هوای زدن به جاده ست، هوای قلیون و چایی روی تخت قهوه خونه های چرکولک توی جاده چالوسه، هوای سیاوش قمیشی و ستار و داریوشه. هوای قدم زدن و یخ کردن و دست هم رو گرفتن، هوای توی خونه گرم کنار شوفاژ نشستن و کتاب خوندن و نسکافه خوردنه، هوای یک آغوش گرم و تخت کنار پنجره، هوای لذت بردن و طعم زندگی رو چشیدن! نه هوای سر کار رفتن و دیر رسیدن و اعصاب خوردی. هوای توی صف تاکسی خشک شدن، هوای تاکسیهای فرصت طلب و ماشینهای دربستی. هوای ترافیک های چند ساعته و دیر رسیدن و اعصاب خوردی. هوای رد شدن ماشینهای بی فکر و گل پاشی شدن از سر تا پا و خسته و خیس و له و عصبی به خونه رسیدن و بیهوش شدن تا یک فردای دیگه!

چه خوب می شد که اینهمه فاصله نبود بین چیزی که آدم دلش می خواد با چیزی که واقعا اتفاق می افته. حیف این هوا نیست؟!

 


کلمات کلیدی:
 
این دختری که من مادرشم
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤ 

برخلاف شهری که توش زندگی می کنیم، زندگی در شهر کوچیک سه نفره من آهسته و آروم میگذره. روزها مثل خود پاییز بی سر و صدا، کرخ، ملایم و بی تنش عبور می کنن و من یواش یواش مزه مزه شون می کنم و سعی می کنم طعم شیرین و ملایم شون رو در خاطرم نگه دارم. روزهای آروم بعد از سی سالگی.

بالاخره موفق شدم غزل رو یک مهد نسبتا خوب (خوب با معیارهای خودم) ثبت نام کنم. جایی که توی مسیر شرکت به خونه باشه، جایی که اگر موقع اومدن از شرکت یک کمی توی ترافیک موندم تا بهش برسم، دلم از حلقم در نیاد که الان دیر میشه و بچه تنها توی مهد می مونه و الان مربیش شاکی میشه! جایی که زیاد گرون نباشه و پول قر و فر الکی و بی فایده ازم نگیره. جایی که کلاس و افه الکی و عنوانهای دهن پر کن نداشته باشه. دو زبانه و سه زبانه نباشه! و بچه من توش شاد باشه.

غزل هم خدا رو شکر مهدش رو دوست داره. روزهای اول یک کم دلتنگی مهد قبلیش رو می کرد، یک کمی گریه و زاری از عادت نداشتن به محیط جدید هم داشتیم حتی، اما الان احساس می کنم که توی مهد شاد و راحته. کارهای بامزه ای هم توی مهد می کنن. روزهایی که هوا آفتابیه و حیاط رو شسته باشن، می شینن لب باغچه و خاله شون براشون توی حیاط قصه می گه. روز جهانی عصای سفید به همه شون یک کاغذ داده بودن که روش با سوزن سوراخ کنن و خط بریل درست کنن، بعد هم چشماشون رو بشته بودن تا ببینن نابیناها چطوری زندگی می کنن! به نظر من این کارها خیلی مفید تر و جالب تر از یاد گرفتن شعر به زبان فرانسه ست! من ترجیح می دم بچه از توی باغچه مهد سنگ جمع کنه، لیوانش رو از آب بارون پر کنه و با دوستاش مسابقه بذاره که کی بیشتر بارون جمع کرده! تا اینکه بدونه اسب و خر و الاغ به فرانسه و آلمانی و بورکینافاسویی چی میشه! هر روز عصر بعد از کارم می رم دنبال غزل، از محل کارم تا مهد با بی آر تی های ولیعصر بیست دقیقه ست. از اونجا تا میدون محسنی با هم سوار تاکسی می شیم، تمام طول راه غزل حرف می زنه، از مهد، از دوستاش، از کلاسهاش، از خودش تعریف می کنه! از در و دیوار و ماشینها و هر چی که فکر کنی! همه راننده های خط میرداماد ما رو می شناسن. بس که این بچه تمام طول راه حرف می زنه! بعد هم از میدون محسنی تا خونه پیاده می ریم. چهل دقیقه راهه. توی تاریک و روشن دم غروب، توی هوای خنک پاییزی همه راه رو تا خونه قدم می زنیم. با هم توی راه خوردنی می خوریم، شعر می خونیم، مسابقه میذاریم که کی بیشتر برگ خشک له می کنه! هر روز هم از یک مسیر تازه می ریم. خوشبختانه غزل هم عاشق پیاده رویه و خلاصه پایه پایه ست! اگر یه روز دم غروب حوالی میدون محسنی یه مادر و دختر رو دیدین که دارن بلند بلند آواز می خونن و بستنی لیس می زنن بدونین ماییم!

نمی خوام بگم خیلی مادر خوبی ام، اتفاقا همیشه همون سندروم همیشگی مادرهای شاغل رو هم دارم و عذاب وجدان از اینکه توی خونه ور دل بچه م نیستم! اما تمام سعی ام رو می کنم که مادر شاغل خوبی باشم. سعی می کنم رابطه نزدیکی با غزل داشته باشم، سعی می کنم بچم بچه شادی باشه، نرمال باشه، عادی باشه. البته خیلی نیاز به تلاش خاصی هم نداره! غزل خود به خود بچه نرمالیه، درک کردنش آسونه، ارتباط برقرار کردن باهاش سخت نیست، بچه راحت گیر و برون گراییه. همیشه می شه فهمید تو دلش چی می گذره، احساساتش رو خیلی خوب می شناسه و خیلی واضح و بدون ترس بیانشون می کنه، کلا خیلی بچه پیچیده ای نیست. اینه که لازم نیست خیلی اصول تربیتی و روانشناسی رو بلد باشی تا بتونی شادش کنی و خوشحال و سر زنده و نرمال بزرگش کنی. منهم هر کاری بلدم می کنم. سعی می کنم درکش کنم، دوستش باشم، سعی می کنم مادر ضد حالی نباشم، سخت گیر نباشم، سعی می کنم جلوی رویا بافی ها و تخیلات زیادی بلند پروازانه ش رو نگیرم. و چیزی که دغدغه اصلی و همیشگیمه اینه که هیچ وقت و هیچ وقت شادی بچه م رو قربانی هیچ چیز دیگه ای نکنم. دلم نخواد که بچه م صد تا شعر و هنر بلد باشه و من باهاش جلوی مردم مانور بدم! به قیمت اینکه یک بچه درونگرای افسرده داشته باشم. دلم نخواد که بچه م مثل پرنسس ها لباس شیک و مارک دار و گرون بپوشه، پاش رو رو پاش بندازه و با کارد و چنگال غذا بخوره، به قیمت اینکه نتونه بچگی کنه و از ته دل بخنده. نمی خوام خودم یک شغل دهن پر کن و با دسیپلین و خاص داشته باشم، به قول مریمی با لباس فرم و کیف لپ تاپ! به قیمت اینکه انقدر دغدغه برای خودم درست کنم که وقت برگ خشک لگد کردن با بچه م رو ازم بگیره، به قیمت اینکه همیشه خسته و له و داغون باشم و نه خودم از زندگیم لذت ببرم و نه اطرافیانم. شادی و سر خوشی بچه م از همه اینها توی دنیا برام مهم تر و با ارزش تره. نمی گم که همیشه هم مادر خوب و شادی هستم. شده وقتهایی که بچه م توی تاکسی باهام حرف زده و من از خستگی و سردرد سر و کله زدن با مشتری و رئیس، جواب سر بالا بهش دادم یا حتی تشرش زدم که چقدر حرف می زنی! شده که به جای پیاده روی های هر روزه یه دربست گرفتم و پشت در خونه پیاده شدیم و من یک راست رفتم روی تخت دراز کشیدم، شده که باهاش نخندیدم، شده که سرش داد زدم، اما بیشتر وقتها موفق بودم. اینو از خنده های از ته دل بچه م می فهمم، از سرزندگی همیشگیش، از با تمام وجود کودکی کردنش. خوشحالم که تا همین حدش رو هم تونستم و از مادر بودنم با تمام وجود خوشحالم و لذت می برم.

حالا یک کم هم از شیرین زبونی های این دختر یک متر و ده سانتی من بشنوین. والا دروغ چرا! شما که غریبه نیستین این بچه من یک ویژگی اخلاقی خیلی بارزی داره و اونهم اینه که اعتماد به نفسش زیاد از حد بالاست! یعنی تا مرز خود شیفتگی! تمام مدت داره خودش رو پرزنت می کنه، تمام مدت در رویای اینه که قراره پرنسس بشه و ملکه بشه و همه دوستش داشته باشن و براش بمیرن! تمام رویاها و بازیها و قصه ها و تخیلاتش هم در همین راستاست! سر سوزنی تواضع، یک ذره فروتنی، یک کمی خجالت و تعارف و رودربایستی! ابدا!! نمیدونم از کجا بهش القا شده که خوشگل ترین و زیباترین و ملوس ترین بچه روی زمینه! داشتن یه روز با پارسا جنگ بازی می کردن، پارسا با شور و هیجان داد می زد که: مثلا یه عالمه هلیکوپتر اومدن به ما حمله کردن اما ما شکستشون دادیم، از این سر به اون سر اتاق می دویید و داد می زد و از خودش صدای سلاحههای جنگی در میاورد، حالا مثلا اینها آدم فضایی بودن، ما داریم بهشون حمله می کنیم ... بعد یهو غزل خیلی روی نوک پنجه و آروم و با ناز وارد معرکه بازی شد و گفت: حالا مثلا من میام و همه آدم فضایی ها تعجب می کنن و می گن: وااااای! چه فرشته زیباییییی! پارسا بچه وسط بازی همینجوری مونده بود که: آخه چرا وسط جنگ باید همچین اتفاقی بیفته؟!!!

بله، چنین بچه خود شیفته ای دارم من!

چند روز پیش با من اومده بود شرکت، تمام مدتی که اینجا بود یک بند حرف زد! ما هم همینطوری از دست حرفهاش می خندیدیم، بعد یهو خودش برگشته می گه: مامان ببین چقدر امروز خندوندمتون. مامان! چرا من انقدر با نمکم؟ چرا خدا منو یک کمی جدی نیافریده؟!!

یکبار داشتم موهاش رو می بستم، می گه مامان موهام رو یه طوری درست کن که خوشگل ترین دختر دنیا بشم! بعد به گیره سرهای توی دست من نگاه می کنه و با جیغ و داد می گه: آخه با دو تا گل سر می شه خوشگل ترین دختر دنیا رو درست کرد؟! بابا تو بگو! آخه با دو تا گل سر می شه من زیباترین موی جهان رو داشته باشم؟!

یکبار هم به من گفت: مامان وقتی پدر پیر شد و رفت پیش خدا، تو با یه پادشاه ازدباج کن، اونوقت من می شم پرنسس! اونوقت ایران هم پرنسس دار می شه!

اینهم یکی دیگه از شاهکارهاش

توی تاکسی به من می گه: مامان چه خوب شد من راننده تاکسی نشدم. وگرنه بدبخت می شدم!! می گم چرا؟ (حالا فکر کن جلوی خود راننده تاکسیه، بلند بلند!) می گه: آخه مجبور می شدم از صبح تا شب کار کنم. می گم خب همه مردم از صبح تا شب کار می کنن، عیبی نداره. می گه: به نظرت من چیکاره بشم که خیلی کم کار بکنم اما خیلی زیاد پولدار و معروف بشم؟!!! من هم آروم در گوشش به شوخی گفتم: می خوای رئیس جمهور بشی؟ اونهم برگشته با داد میگه: رئیس جمبول؟!! هرگز! رئیس جمبول که دزده!!! همه ماشین از خنده منفجر شده بودن! منهم از خجالت قرمز و زرد و بنفش بودم! شانس آوردم که هیچ کدوم از مسافرها طرفدار رئیس جمبول نبودن، وگرنه که الان باید صدای من و غزل رو از کهریزک می شنیدین!!

چند روز پیش هم به من می گه: مامان! وقتی تو مردی و رفتی پیش خدا، ما تو رو خاک می کنیم، بعد من میام روی اونجایی که تو رو کاریدیم!!! گل میذارم! ما توی این سن هنوز از تصور نبودن پدر و مادرمون اشک مون جاری می شه، اونوقت این بچه از الان داره برنامه ریزی می کنه که چه گلی سر قبر مادرش بیاره! بچه س داریم؟! والا!

 

اینهم عکس خانوم کوچولوی زبون دراز ما:

 

غزل در رامسر


کلمات کلیدی: