کی قهرمان تره؟ گلشیفته یا مونیکا؟!
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳ 

چند روز قبل سوار تاکسی با دو تا خانوم مسن هم مسیر بودیم. طبق معمول بحث کشید به سیاست و مشکلات مملکت. بعد این یکی خانوم به اون یکی خانوم گفت: البته خوشم میاد از این دخترها. خوب دارن مبارزه می کنن با اینها! هرجور بخوان لباس می پوشن میان بیرون! تا چشم اینها در بیاد!

مبارزه؟! بله! من یک مبارز سی‌یاسی ام. چون مانتوی کوتاه می‌پوشم با جوراب شلواری تنگ و چکمه بلند تا زانو! نمی‌دونید چقدر سخته اینجور مبارزه کردن! نمی‌دونین چه مشقاتی رو متحمل می‌شم وقتی موهام رو یک وجب روی سرم قلمبه می‌کنم! نمی‌دونین چقدر سخته که هر روز تا گوشم خط چشم بکشم و تا چونه‌م خط لب! اما من به خاطر کشورم! به خاطر مردمم این همه عذاب رو به جون می‌خرم.

حالا حکایت این روزهای ماست! یک خانومی برای دل خودش، بنا به عقیده شخصیش یا حتی شاید برخلاف عقیده شخصی‌ش و فقط به خاطر موقعیت شغلی‌ش، یک کاری کرده. توی یک کلیپی بازی کرده، از خودش عکس لخ.ت منتشر کرده. بعد یک سری آدم میان براش دست می‌زنن و هورا می‌کشن که تو چقدر ساختار شکن و تابو شکنی! چه مبارزه‌ای داری می‌کنی! و انقدر این رو توی بوق و کرنا می‌کنن که طرف خودش هم باورش بشه که یک چیزی در حد چگوارا بوده و خودش نمی‌دونسته!

 این ساختارهایی که ما انقدر علاقه به شکستن‌شون داریم چی ها هستند دقیقا؟ از کجا اومدن؟ اصلا ما چرا اینهمه تابو داریم؟ طوری که هرکسی هر کاری می‌کنه می‌شه تابو شکن؟ هر کاری که به تنهایی و در جای خودش حتی خیلی هم بی اهمیت و بی ارزش بوده. چرا هر چیز ساده و احمقانه‌ای انقدر می‌تونه ما رو تحت تاثیر قرار بده و سریع جو گیرمون کنه که بعدا اصل ماجرا به طور کل یادمون بره! یک نفر یک کاری می‌کنه، از روی علاقه‌ش، شخصیتش، حتی گاهی طبیعتش! یا اصلا از روی اجبار در یک شرایطی یک عکس العملی نشون می ده، به نظر خودش کارش خیلی هم عادی و طبیعی بوده. بعد ما شروع می‌کنیم، انقدر ازش حرف می‌زنیم، در موردش نظر می‌دیم، بزرگش می‌کنیم، براش حاشیه و داستان درست می‌کنیم، دنبال دلیل و توجیه و فلسفه براش می‌گردیم، فوری می چسبونیمش به سیا.ست، براش هورا می‌کشیم که وااای! این قصدش از این کار مبارزه بوده! اعتراض بوده، چه آدم تابو شکنی! چه شجاعتی! انقدر که خود اون آدمه هم کم‌کم به فکر می‌افته که آره بابا! راست می‌گن‌ها! من چه مبارزی بودم و خودم خبر نداشتم! بعد کم‌کم اون آدم می‌شه قهرمان. می‌شه اسطوره. می‌بریمش بالا، بزرگش می‌کنیم، ازش بت می‌سازیم. بعد اون آدم طبق روال طبیعی زندگیش همونجوری که یک روز یک کاری کرده که ما انقدر خوشمون اومده، شاید یک روز هم یک کاری بکنه که به مذاق ما خوش نیاد! بعد خدا نکنه که اونروز بیاااد! بدبخت رو با مخ می‌کوبیم زمین. چنان که تا ابد نتونه از جاش بلند بشه! نه به اون که یک روز به خاطر یک کار ساده و معمولی اونقدر بالا بردیمش و نه به اون که به خاطر یک رفتار عادی دیگه نابودش می‌کنیم.

توی این سالها چند تا مورد اینطوری رو یادتون می‌یاد؟

قضیه شو.شو.ل فرنود رو یادتونه؟! یعنی فقط کم مونده بود مردم مجسمه فرنود و شو.شو.لش رو بسازن و بزنن وسط میدون شهر! انقدر که ازش حرف زدن، انقدر که هر جا می‌رفتی توی هر جمعی حرفش بود. بچه بیچاره یه حرفی زده بود، آخرش یک طوری شده بود که نزدیک بود بیان بگیرن ببرنش اوین به جرم تشویش اذهان عمومی و اشاعه فحشا!

اومدن گفتن مهران مدیری یک هنرپیشه مردمیه. با مرامه. طرف ماست. این وریه! حالا من کاری ندارم که واقعا هست یا نه! شاید هم واقعا باشه. اما چیزی که هست اینه که خودش هیچ وقت و هیچ جا هیچ حرفی مبنی بر سبز بودن و انقلابی بودن و مبارز بودن، یا طرف یکی و علیه دیگری بودن نزده! اما فقط صرف حرفی نزدن کافیه برای اسطوره شدن؟ بله! مثل شریفی نیا و جهانگیر الماسی برای منافع شخصی و خود شیرینی هر روز نرفته دستبوس! اما مثل رامین پرچمی هم دو سال توی زندان پدرش در نیومده. اتفاقا از موج ایجاد شده نهایت استفاده رو هم برده. حالا اگر همین آدم یک روز یک کاری بکنه که با عقیده و سلیقه ما جور در نیاد، خود ما که انقدر براش سینه کوبیدیم بهش نمی گیم خائن؟! چنان از اون بالا نمی‌کشیمش پایین و خاک مالش نمی‌کنیم که تا عمر داره نتونه سر بالا کنه؟

بابا! تو رو خدا یه ذره واقع بین باشیم. یه ذره کمتر جوگیر بشیم. یه کمی کمتر احساساتی عمل کنیم.

یک هنرپیشه به اقتضای شغلی‌ش ممکنه هر روز یک حرکت به نظر ما غیر متعارفی انجام بده. هنرپیشه‌ست دیگه. زندگی خودشه. ممکنه یک روز دلش بخواد اصلا بره فیلم پو.ر.نو بازی کنه. اینکه گلشیفته فراهانی دلش بخواد تو یک فیلمی برهنه باشه، چه اعتراضی محسوب می‌شه؟ کجای این کار ساختار شکنیه؟ اینهمه آدم دارن تو این دنیا این‌کار رو می‌کنن. چرا این یکی این‌قدر برای ما عجیب و بحث برانگیز شده؟ اگر اومده بود وسط خیابون‌های تهران، مثلا روبروی ساختمون مجلس لخ.ت شده بود، شاید می‌شد اسمش رو بذاری اعتراض، بذاری مبارزه. اما اینکه یک هنرپیشه، نه یک آدم عادی. نه حتی یک زن فعال در زمینه حقوق زنان! مثلا، صرفا یک هنرپیشه، خارج از ایران، توی یک فیلم غیر ایرانی برهنه بشه و عکسش هم توی یک مجله که اونهم ایرانی نیست چاپ بشه کجاش عجیب و تابو شکنی و اعتراضه؟ اینهمه عکس لخت از اینهمه هنرپیشه و مدل هر روز منتشر می‌شه. چی باعث می‌شه که اونها عادی باشه و این یکی اعتراض؟

من شخصا با این کار گلشیفته فراهانی نه هیچ مشکلی دارم نه هیچ نکته غیر عادی توش می‌بینم. به نظرم اون یک آدمه که مثل همه آدمهای دیگه حق داشته در مورد زندگی‌ش تصمیم بگیره. من بازی‌های گلشیفته رو خیلی دوست دارم و به نظرم یکی از بهترین هنرپیشه های این دوره سینمای ایران بود. الان هم به خاطر این کارش نه قضاوتش می‌کنم نه نظرم نسبت بهش تغییری کرده. اما با این قسمت قضیه که انقدر همه این ماجرا رو بزرگ و مهمش کردن، از موافق و مخالف، انقدر ازش حرف زدن، در موردش نظر دادن، براش شعر گفتن، بهش اسم مبارزه دادن، بهش افتخار کردن یا بهشون برخورد، تائید یا تکذیبش کردن، واقعا مشکل دارم. این که یک کسی به خاطر شخص خودش یک کار معمولی و عادی (معمولی برای اون آدم با موقعیتی که داره) انجام بده و بعد ما انقدر بالا ببریمش که خود طرف رو هم جو بگیره و یک منتی هم سر ما بذاره که من دارم به خاطر شما مبارزه می‌کنم و سختی! می‌کشم، خیلی برام غیر قابل هضمه!

الان مثل این می‌مونه که یک عده از طرفدارهای حجا.ب اجباری هم بیان برای مونیکا بلوچی هورا بکشن که توی فیلم بهمن قبادی چادر سرش کرده! و بهش مدال بدن که تو قهرمانی! و با این حرکت نمادینت می‌خواستی بگی که چادر خیلی هم خوبه و خاک بر سر اونهایی هم که چادر سرشون نمی‌کنن کرده!

یادتونه چند سال قبل یک نماینده مجلس توی ترکیه با حجاب رفته بود مجلس و همه توی مجلس هو کرده بودن‌ش؟ بعد دولت فخیمه جمهو.ری اسلا.می این حرکت این خانوم رو چقدر کرد توی بوق که آره! این خانوم محجبه الگو و اسطوره همه زنان مسلمانه و چقدر نماینده های ترکیه بیشعور و ظالمن. چقدر ازش حرف زدن، چقدر براش هورا کشیدن. تقدیر کردن، تبلیغ کردن، حمایت کردن. چند وقت بعد اون خانومه اظهار تاسف کرد از اینکه کشوری مثل ایران ازش حمایت کرده! کشوری که توش حجاب اجباریه و زنهایی که نمی‌خوان حجاب داشته باشن جایگاهی ندارن، همونطور که توی ترکیه کسانی که حجاب دارن بهشون توهین می‌شه! بعد اینها شدیدا خیط شدن و نشستن سر جاشون!

حالا می‌ترسم گلشیفته فراهانی هم همین روزها برگرده بگه: من نمی‌خوام مردمی ازم حمایت کنن که اسطوره‌های واقعی‌ش، مبارزان واقعی‌ش توی زندان یا حصر خانگی‌اند! شکنجه می‌شن، بهشون توهین می‌شه، تجاوز می‌شه، اعتصاب غذا می‌کنن، اعدام می‌شن، و هیچ کس صداش هم درنمیاد! هیچ کس نه اعتراضی می‌کنه، نه براشون کف می‌زنه. بعد برای فیلم بازی کردن یک هنرپیشه انقدر جو می‌گیرشون و خودشون رو هلاک می‌کنن!


کلمات کلیدی:
 
یادم باشه که قدرتو بدونم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱ 

دو - سه ماهی هست که ممول جان اومده تهران و موندنی شده. اما قبلش تقریبا هشت ماه نبود. یعنی هی بود، هی نبود! معمولا هر بیست و دو - سه روز یه بار می‌اومد. سه - چهار روز تهران بود و بعد دوباره پـــــر! خیلی سخت بود! خیلی! دلتنگی‌ها، غصه خوردنها، تنهایی ها و حتی گاهی اشک ریختن‌های یواشکی! وقتی یه کسی باید باشه، اما نیست، جای خالیش توی همه لحظه‌های زندگیت حس می‌شه. وقتی یه کسی از اول نباشه، یا بره و برای همیشه نباشه، انگار ماجرا یه طور دیگه‌ست. اما وقتی یه نفر قراره باشه، اما نیست ... آدم خیلی بیشتر اذیت می‌شه. نه همیشه هست، نه می‌تونی دل بکنی که قراره دیگه نباشه.

صبح‌ها تنهایی بیدار می‌شدم، تنها غزل رو آماده می‌کردم، دو تایی از خونه می‌رفتیم بیرون، عصرها تنها برمی‌گشتم خونه، تا موقع خواب همینجوری الکی برای خودم می‌پلکیدم و باز تنهایی می‌خوابیدم. بهار بود، توی اون هوای ملس، پیاده از جلوی پارک ملت پر از گل رد می‌شدم، هر روز با خودم می‌گفتم اگر ممولم بود الان با هم می‌رفتیم پارک قدم می‌زدیم. چقدر خوش می‌گذشت! اگر ممولم بود می‌رفتیم خرید، اگر ممولم بود ... با اینکه خونه مامانم بودم، با اینکه دور و برم هم کلی آدم بود، اما باز هم همیشه انگار یه چیزی کم بود! یه چیز مهم. یه خلائی بود همیشه. یه جورایی همه‌ش دلم برای خودم می‌سوخت! یه حس بلاتکلیف بودن، موقت بودن. احساس غریبی می‌کردم! نمی‌دونم چه طوری بگم براتون. اما خیلی سخت بود.

انقدر همیشه دلتنگ ممولم بودم، انقدر کم همدیگه‌ رو می‌دیدیم که وقت برای دعوا و قهر و حتی بحث کردن هم نبود! یه وقتهایی که می‌شنیدم کسی داره از شوهرش گله می‌کنه یا پشت سرش بد می‌گه، با خودم می‌گفتم آخه مردم سر چی با شوهراشون دعوا می‌کنن!!! فکر کن! می‌گفتم آخه مگه می‌شه آدم از دست شوهرش عصبانی بشه؟!! البته وقتی ممول میومد تهران و چهار - پنج روز می‌موند، می‌فهمیدم آدمها سر چی با هم دعواشون می‌شه!!

اینم بگم که همونقدر که روزهای نبودنش تلخ بود در عوض وقتهایی که بود شیرین بود. همین دوری باعث می‌شد قدر هم رو بیشتر بدونیم و بیشتر از کنار هم بودن لذت ببریم. انگار ما آدمها همیشه باید یه چیزی رو نداشته باشیم تا قدرش رو بدونیم. باید از یه چیزی محروم بشیم تا بفهمیم چی بوده! وقتی آن لی میتد! داریمش انگار برامون عادی می‌شه.

اما بالاخره اون روزها هرچی بود گذشت و رفت. الان ممول جانم هر روز پیشمه. هر شب می‌بینمش. صبح ها هنوز هم تنهایی بیدار می‌شم، همینجوری که ممول خوابه (ساعت کاریش یه ساعت دیر تر از منه) تنهایی صبحونه می‌خورم، غزل رو آماده می‌کنم و با هم می‌ریم بیرون. هنوز هم بعد از ظهرها تنها میام خونه. روزهای برفی دلم لک می‌زنه برای اینکه با ممولم برم توی پارک ملت و روی برفها قدم بزنم. روزهای بارونی دلم می‌خواد باهم بریم زیر بارون خیس بشیم و اون توی هوای سرد دستهام رو بگیره توی دستهاش. اما یه بار هم پیش نیومده! همیشه سر کاره، همیشه سرش شلوغه، همیشه خسته‌ست! از روزی که ممول اومده تهران شاید سه دفعه با هم خرید نرفتیم! دریغ از نیم ساعت پیاده روی! شبها هنوز هم تنها می‌رم می‌خوابم! اما همین که می‌دونم اون چند قدم اون طرف تر با لپ تاپش توی فیس بوکه، برام غنیمته. همین که می‌دونم نزدیکمه، همین که اون احساس غریبی رو ندارم، همین که دلم برای خودم نمی‌سوزه و فکر نمی‌کنم تنها ترین و بیچاره ترین زن دنیام خودش یه دنیا ارزش داره. همین که هر شب می بینمش، همین که توی خواب وقتی غلت می‌خورم دستم می‌خوره به تن گرمش، نه به رختخواب خالی سرد، همین که کسی هست که گاهی خودم رو براش لوس کنم و بگم حالم بده، دلم بغل می‌خواد! گیرم که نصف اون دفعه ها بهم بگه: من خسته تر‌م عزیزم! و بگیره بخوابه! همین که هست، همین که کنارمه، همین که اونهمه دلم براش تنگ نمی‌شه، همین که بهم نمی‌گه این هفته هم کارش جور نیست و بعد از بیست روز باز هم نمی‌تونه بیاد تهران و من از دلتنگی و استیصال و درموندگی پای تلفن اشک نمی‌ریزم، بهترین اتفاقه!

فقط باید یادم بمونه. باید هر چند وقت یکبار، اون موقعهایی که از دستش عصبانیم، اون موقعهایی که لجم گرفته، اون وقتهایی که دارم به جونش غر می‌زنم، اینها رو به خودم یادآوری کنم. این رو که فرصتهای باهم بودن رو از دست ندم. شاید خیلی کوتاه باشه.

تولد سی و هفت سالگی‌ت مبارک عزیزم. یادم باشه که قدرت رو بدونم.


کلمات کلیدی:
 
دو تا گوله’ نمک!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩ 

امروز یک کمی می‌خوام از فسقلی‌های خونه‌مون، غزل و پارسا براتون بگم. یک کم براتون از ماجراهای این دو تا وروجک تعریف کنم که شماها هم یک کمی مثل ما بخندین و روحتون شاد بشه!  از بس که این دو تا وروجک زبون دراز و حاضر جواب و بامزه شدن و ما دسته جمعی فقط از دستشون می‌خندیم توی خونه. واقعا تصور اینکه یک روزی خونه ما بدون این دو تا چه طوری بوده هم غیر ممکنه! پس ما چه طوری زندگی می‌کردیم؟ چیکار می‌کردیم؟ درباره چی حرف می‌زدیم وقتی اینها رو نداشتیم؟ به چی ‌می‌خندیدیم؟ با کی سر و کله می‌زدیم؟ دلخوشیمون چی بود؟! دیگه حتی تصورش هم برام سخته!

آقا پارسای ما پیش دبستانی شده. باورتون می‌شه؟ همین دیروز نبود که من از ذوق خاله شدنم روی پا بند نبودم؟ ای‌‌ی‌ی‌ی! روزگااار! بگذریم ...

پارسا خیلی بچه مغروریه، خیلی اهل ابراز احساسات و قربون صدقه رفتن و بوس و بغل کردن نیست، اما تا دلتون بخواد اهل سر به سر گذاشتن و سر‌کار گذاشتن بقیه‌ست! عاشق جک تعریف کردن و مسخره بازی و کلا هر کاری که بشه به نحوی توش دلقک بازی در آورد و خندید! عاشق بازی‌های به قول خودش خشن و کتک کاری و پر سر و صداست. بچه بسیار دقیقیه. بی نهایت کنجکاوه و باید از همه چیز سر دربیاره.  محاله تا از چیزی سر در نیاورده قبولش کنه! موقعی که داریم قصه براش تعریف می‌کنیم، انقدر سوال می‌پرسه و همه چیز رو به چالش! می‌کشه که آدم از قصه تعریف کردنش پشیمون می‌شه! مثلا موقع شنیدن داستان خاله سوسکه و آقا موشه به مامانی جون گفته بود: خب چرا آقا موشه دیگ به اون بزرگی رو گذاشته بود که برای خاله سوسکه آش بپزه؟ مگه دل یه سوسک چقدر جا داره؟ اونهمه آش رو می‌خواشتن چیکار آخه؟ خب آقا موشه یه دیگ کوچیک تر می‌گذاشت که خودش نیفته توش! کلا یه چیزهایی می‌پرسه که تا حالا به ذهن کسی نرسیده و هیچ کس تا حالا از اون زاویه به اون ماجرا نگاه نکرده!

وا اما غزل

غزل بسیاااار بچه لمسی‌ایه. عاشق بوس و بغل و قربون صدقه رفتن و نوازش کردن. تمام مدتی که من خونه‌م، دلش می‌خواد به من آویزون باشه! می‌چسبه به من، بغلم می‌کنه، صورتش رو مثل گربه می‌ماله به صورت من! انقدر که گاهی واقعا کلافه‌م می‌کنه. روزی صد بار به همه اطرافیانش و مخصوصا من یادآوری می‌کنه که دوستشون داره. کلا اگر کسی احساس می‌کنه که از کمبود محبت رنج می‌بره، من چند روز این دخترم رو بهش قرض بدم که مشکلش برطرف بشه! یک بند داره قربون صدقه می‌ره. چه خلاقیتی هم داره بچه‌م در اختراع کردن این قربون صدقه‌ها! میاد می‌گه: مامان، تو فرشته روی زمین منی! من تو رو اندازه همه کوهها و ستاره‌ها و ابرها و ماهها! ی توی آسمون دوست دارم! مامان! عاشقتم، دیوونه‌تم! ملول‌تم! (جدا این کلمه ملول رو دیگه نمی‌دونم از کجاش در آورده!) کلا مهارتهای کلامی‌ش خیلی بالاست. عاشق تعریف کردن و حرف زدنه. مخصوصا که علاقه عجیبی داره که از کلمات قلمبه و بزرگونه هم توی حرفهاش استفاده کنه. توصیفهای بامزه‌ای از محیطش داره. مثلا می‌گه: چه هوای دل انگیزی! چه طبیعت زیبایی! بیاین ببینین و لذتشو ببرین!

معمولا خجالتی نیست. در کل توی جمع بچه راحتیه. از اینکه توی جمعی چیزی تعریف کنه، شعر بخونه، برقصه یا جلب توجه کنه نمی‌ترسه یا خجالت نمی‌کشه. بسیار انعطاف پذیره و خیلی سریع خودش رو با هر محیطی وفق می‌ده.

بازی‌های این دو تا با همدیگه هم خیلی دیدنیه. پارسا عاشق بازیهای خشن و تخیلی و غول و هیولا و بن تن! غزل عاشق خاله بازی و بازیهای خانوادگی و عروس دومادی و نمایش دادن. اما چون پارسا بزرگتره، معمولا اون تعیین می‌کنه که چی بازی بکنن. مثلا قرار می‌شه که هیولا بازی کنن. یک ساعت دور اتاق می‌دون و می‌جنگن و صد بار به انواع و اقسام موجودات تبدیل می‌شن و به هم شلیک می‌کنن. بعد یهو غزل کم میاره! میاد می‌گه: بسه دیگه. حالا مثلا تبدیل شدیم به هیولای خوب! مثلا با هم مهربون بودیم. مثلا بیا با هم ازدباج کنیم!

جدیدا هم که به شدت رفتن توی نخ برنامه‌های ماهواره و دوتاشون طرفدار پر و پا قرص برنامه رازهای شعبده باز و آکادمی موسیقی گوگوش شدن! چند روز قبل هم داشتن در مورد برنامه مورد علاقه شون با هم تبادل نظر می‌کردن. پارسا به غزل می‌گفت: تو آکادمی گوگوش رو می‌بینی؟ من که عاشق امیر و شهرزادم. حیف که شهرزاد هضم !! شد! من دوست داشتم برنده بشه.

اینهم چند نمونه از افاضات این دو تا وروجک:

دو تایی دارن عکسهای خلبانی شوهر عمه غزل رو نگاه می‌کنن و جو خلبانی گرفتشون. پارسا: من که می‌خوام بزرگ شدم، خلوان بشم!

غزل: منهم می‌خوام خانوم مهماندار بشم.

- عوضش من هواپیما رو راه می‌برم، اما تو باید همه‌ش ظرف بشوری!

- خب اصلا منهم خلوان می‌شم.

- نخیر! خلوان زن که نداریم.

- خیلی هم داریم. توی کشورهای خارج داریم. منهم می‌خوام خلوان هواپیمای چین بشم!

×××

غزل به من: مامان! تو هم مثل من سیاه سوخته ای! فکر کنم دوتامون بچه بودیم توی آفرقا به دنیا اومدیم!

×××

غزل در حال تماشای تلویزیون

مامان! برای من کفش پرفکت استمز! می‌خری؟ یک کمی اضافه وزن دارم! ببین دلم چقدر قلمبه‌ست.

چند دقیقه بعد

- کرم چین و چروک هم برام بخر!

- مگه تو چین و چروک داری؟

درحالیکه به دوتا خط بین لب و بینی‌ش اشاره می‌کنه:

- بله! ببین اینجام خط داره. می‌خوام صاف بشه!

××‌×

غزل به مامانی جون: من می‌خوام صبحونه‌م رو کنار گلدونهای پاسیو بخورم. می‌خوام توی طبیعت حال و حول کنم!

- حال و حول یعنی چی؟

- یعنی از یه طرف حاااال می‌کنیم، از یه طرف حووول می‌کنیم!

×××

مامان! چرا خدا موهای من رو فرفری آفریده؟ نمی‌شد موهای منم مثل تو صاف بیافره؟

×××

ساعت ده شبه و ممول جان هنوز از سر کار برنگشته. غزل به من: پدر باز رفت مسافرت؟ دستش درد نکنه! باز این زن و بچه رو گذاشت و رفت؟ واقعا که دستش درد نکنه!!


کلمات کلیدی:
 
باز می گردم به اوج!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥ 

سلام D:

(انقدر وقته ننوشتم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم و چطوری باید بنویسم! اول پست هامون باید سلام می کردیم؟!)

من خوبم. ممول جانم خوبه. غزل هم خوبه و همچنان مشغول بزرگ شدن! زندگی مثل روال همیشگی‌ش داره پیش می‌ره، با همه پستی ها و بلندی هاش. با همه نقاط مثبت و منفی‌ش و با همه بیم و امیدهاش، با همه دلخوشی‌های کوچیک و بزرگش.

حالا چرا اینهمه وقت ننوشتم؟! خودم هم نمی‌دونم. اولهاش به خاطر وقت نداشتن و سر شلوغ بودن. بعدش به خاطر توی مود نوشتن نبودن و بعدترش هم به خاطر اینکه دیگه از بس نوشتنم شامل مرور زمان شده بود، دیگه نمی‌دونستم چه طوری باید بنویسم! احساس می‌کردم بعد از اینهمه وقت، دوباره چطوری شروع کنم؟! از کجا شروع کنم؟ همون چهار تا دونه خواننده ای رو هم که داشتم، با اینهمه وقت ننوشتن از دست دادم! از بس طفلکی‌ها اومدن و خوردن تو دیوار!

اما بالاخره دیدم که چی؟ همینجوری داره می‌گذره و من این وبلاگ طفلکی رو ول کردم به امون خدا. وبلاگی که انقدر دوستش داشتم و برام یه جایی برای نوشتن و درد دل کردن بود. یه جایی برای ثبت خاطره های خوب و بدم، یه جایی برای گفتن حرفهای نگفته. چیزهایی که نگفتم! منی که انقدر عشق حرف زدن و تعریف کردن دارم، منی که یک ماجرای نیم ساعته رو دو ساعت تموم با جزئیات و دیتیل تمام برای دور و بری‌هام تعریف می‌کنم، و تازه آخر سر هم به ملاحظه سر درد نگرفتن طرف بیخیال بقیه ماجرا می‌شم! حداقل اینجا یک جایی بود که می‌شد هر قدر می‌خوام توش بنویسم بی اینکه بترسم کسی سرش بره از اینهمه حرف زدن و تعریف کردن و جیغ جیغ کردن من! خواننده ها هم لااقل این امکان رو داشتن که هروقت خسته شدن دکمه قرمز بالای صفحه رو بزنن و تمام! امتیاز بزرگی که شنونده‌های حرفهای من ازش محرومند طفلکی‌ها!!

اینه که باز دست به کار شدم. با امید اینکه دوباره بیفتم رو دور نوشتن، باشد که خواننده ها هم دوباره برگردن که این دفعه من نخورم تو دیوار!

و اما ...

در این مدتی که از من بی‌خبر بودین ... غزل هی بزرگ شد و هی چیزهای جدید یاد گرفت و هی زبون دراز تر شد! و با حرفهای با مزه‌ش بیشتر و بیشتر دل همه رو برد! ما همچنان در خانه مامانی جون اینها به سر می‌بریم و مزاحم این بنده‌های خدا هستیم. خونه در حال ساخته شدنه و رسیده به مرحله کاشیکاری و گچ کاری و نما سازی. خدا رو شکر خیلی خوب داره پیش می‌ره و همگی از پیشرفتش راضی ایم. اگر خدا بخواد تا عید تموم می‌شه کار ساختش. باشد که ما بالاخره بریم سر خونه و زندگیمون و مامان اینهای طفلی از دست ما و مزاحمتهامون راحت شوند. یک اتفاق خیلی خیلی خوب دیگه که افتاده اینه که ممول جان مادیگه بندر عباس نیست و تشریف آورده تهران و همین‌جا ور دل خودمان مشغول خدمت صادقانه به مملکت شده و ما دیگه به صورت تمام وقت از برکت و نعمت داشتن شوهر و سایه سر بر سر خودمان برخوردار شده ایم!

چند تا هم مسافرت و مقادیری مهمونی رو هم اضافه کنین به مجموعه کارهای روزمره و سر کار رفتن و اومدن و کارهای معمولی همیشگی. اتفاق خاص دیگه‌ای هم نیفتاده. خدا رو شکر اتفاق بدی هم نبوده. همه خوب و خوش و سلامتند که به نظرم همین خودش بهترین اتفاقه.

فعلا هیمن ها رو داشته باشین تا من دوباره زبونم باز بشه! و برگردم بیشتر براتون تعریف کنم.

 

پ.ن: یه آهنگی سیاوش قمیشی داره که توش می‌گه:

دلم می خواد چند روز برم، گم و گور بشم، پیدام نشه تاببینم تو چه حالی می‌شی! (شما به روی خودتون نیارین که اینی که من گفتم هیچ شباهتی به شعر نداشت! اما مظمونش همین بود دیگه! همین معنی رو که می‌داد بالاخره!) حالا جون من! این تن بمیره، این مدت که من نبودم چه حالی داشتین؟ اصلا نگرانم شدین؟ هیچ با خودتون گفتین این دختره کجا غیبش زده؟ جون من فقط نگین که اصلا متوجه نبودنم هم نشدین!!


کلمات کلیدی:
 
قاطی پاطی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩ 

می خواستم بیام بنویسم که روز مادر مبارک! اما وقت نشد و گذشت. می خواستم بیام بنویسم که روز مادر امسال دخترم چهار ساله شد، می خواستم بنویسم که امسال من روز مادر رو با چهارمین سالگرد مادر شدنم جشن گرفتم. دیر شد دیگه! بعد می خواستم بگم روز پدر مبارک، می خواستم به ممول جانم بگم که روز پدر جاش خیلی پیش ما خالی بود، باز هم وقت نشد! چیکار کنم واقعا من با اینهمه بی وقتی؟! روزی ده - دوازده ساعت کمبود زمان دارم! روز به روز هم داره بدتر می شه! قبلا ها با روزی دو - سه ساعت وقت اضافه هم کارم راه می افتاد! اما حالا ... من نمی‌دونم قبلا ها که خونه خودمون بودیم، من همینطوری سر کار می رفتم، راهم کلی دور تر بود، کلی توی ترافیک می موندم، خریدهای خونه رو می کردم، هر شب هم برای شام و ناهار خودم و ممول جان غذا درست می کردم، تازه مخلفات شام و ناهارمون هم از سبزی خوردن و ماست و سالاد، همیشه به راه بود، کار خونه هم که در جای خودش، تازه کلی هم اوقات فراغت داشتم. گاهی یک فیلمی، سریالی، لاستی! کتابی، چیزی ... تازه توی خونه پروژه ای هم کار می گرفتم ... اوووووه! من توی کدوم وقت اینهمه کار می کردم؟ پس چرا الان که نه کار خونه می کنم، نه خرید می رم، نه غذا درست می کنم، باز هم وقت کم دارم؟! راست می گن که آدمیزاد به همه جور زندگی عادت می کنه و خودش رو وفق می ده. اون موقع ها با وجود اونهمه کار من همین قدر وقت کم داشتم که الان کم دارم! اون وقت ها اگر یک شب یک غذای آماده از جایی برامون می رسید، مثلا یه موقع مامانم برامون شام می داد، دیگه عروسی‌م بود! توی اون زمان اضافه کلی کار می کردم! اما الان ...

به هر حال ... همه مناسبت ها که تموم شد و رفت و منهم ننوشتم! حالا فعلا چند تا داستان از بلبل زبونی های دختر چهارساله ما بخونین، تا ببینیم ما بالاخره با این بی وقتی‌مون چیکار می کنیم!

 

غزل ضد فمینیست

غزل داره برای من و مامانی جون داستان تعریف می کنه:

یه روز یک نونوایی بود که می خواست ازدباج کنه، یه خانومی اومد دم مغازه‌ش، نونوا بهش گفت: خانوم با من ازدباج می کنی؟ اون خانومه گفت: نه، من خودم زن دارم! (احتمالا منظور شوهر بوده!) دوباره یه خانومه دیگه اومد، نونوا گفت با من ازدباج می کنی؟ اونم گفت: نه، من خودم زن دارم! خلاصه، هیشکی باهاش ازدباج نکرد، تا اینکه زن همسایه اومد که تا حالا ازدباج نکرده بود، نونوا گفت: با من ازدباج می کنی؟ گفت: بله که می کنم، چرا نمی کنم؟! خلاصه اینها با هم ازدباج کردن. اما این نونوا خیلی تنبل و بیکار بود، نه می رفت درس بخونه، نه می رفت دانشگاه، نه می رفت پولدار بشه، برای همین هم مامانش از خونه بیرونش کرده بود. اما بعد که ازدباج کرد، انقدر از زنش کار کشیییید تا پولدار شد (دقیقا با همین کلمات و جمله بندی!) بعد پولها رو برد به مامانش نشون داد، مامانش خوشحال شد و توی خونه راش داد. بعد با مامانش با اون پولها به خوبی و خوشی زندگی کردند!

* چند تا نکته جالب توی این داستان بود، اول اینکه این داستان تلفیق هنرمندانه ای بود از داستان خاله سوسکه و حسن کچل! که هیچ کدوم این داستان ها رو نمی دونم اصلا از کجا شنیده، چون من یادم نمیاد تا حالا براش تعریف کرده باشم. دوم اینکه نمی دونم از کجا فهمیده که کسی که یکبار قبلا ازدباج! کرده باشه، دیگه نمی تونه ازدباج کنه (آخه یادتونه که قبلا خودش می خواست ده بار ازدباج کنه!) نکته دیگه هم بار ضد فمینیستی قصه بود! فکر کن! نونواهه از زنش کار کشید، بعد پولدار شد، پولها رو برد داد به مادرش! زن بدبخت هم که معلوم نیست آخر داستان چه بلایی سرش اومد! واقعا که!! به جان خودم این بچه چند سال دیگه که خودش بتونه گلیمش رو از آب بکشه، منو میذاره دم در!

غزل رویایی

شب داریم از بیرون برمی‌گردیم، غزل توی آسمون یک ستاره می بینه، دستهاش رو به هم قلاب می کنه، مثل حالت دعا کردن و رو به باباش می‌گه: بابا وقتی رفتی مسافرت، هروقت یه ستاره تو آسمون دیدی، یاد من و مامان بیفت!

بچه عصر تکنولوژی

به غزل می گم حاضر بشه، می خوایم بریم خرید. می‌گه: مامان! بریم هایپر استار. میگم: نه، اونجا دوره، یه جای نزدیک می ریم. باز هم اصرار می‌کنه، می‌گم: اصلا من اونجا رو بلد نیستم، باید با بابا بریم. (واقعا گفتم! بلد نیستم خب!) غزل یک کم فکر می کنه و می‌گه: خب موبایلت راهو بهمون نشون می ده!! (بله! منظورشون جی پی اس موبایل بنده‌ست که خودم تازه یک ماهه کار کردن باهاش رو یاد گرفتم! ایشون از این سن می خوان از جی پی اس استفاده کنن!)

داماد چاق!

دایی مسعود داره سر غزل رو گرم می کنه: غزل نظرت چیه من زن بگیرم. غزل: خوبه، با همون دوستت ازدباج کن. برو خواستگاری، تورش کن! اونم عروس بشه، لباس قشنگ بپوشه.

- خب، حالا من چیکار کنم؟ چه طوری دوماد بشم؟

- تو هم باید لباس زیبا بپوشی، دوماد بشی. اما یک کمی چاقی، باید یک کم رژیم بگیری!! لاغر بشی!

- رژیم یعنی چی؟

- یعنی همه غذاها تو نخوری!

* کلا بچه‌م چند وقته رفته توی خط هیکل و رژیم و اینها. یک تبلیغ برای ویتامین سی توی شبکه من و تو نشون می‌ده که این کشتی گیرهای چاق ژاپنی هستند، بعد اون پسره سعی می کنه از بین اینها راه بره. غزل خیلی از اون آدمهای چاق بدش اومده. حالا هر موقع حرف غذا خوردن و تپل شدن و اینها می‌شه، می گه: من نمی خوام تپل بشم. آخه هیچ کس نمی تونه از من رد شه!!

اعتماد جی.شی!

داریم از خونه می‌ریم بیرون. به غزل می گم بیا بریم دستشویی که تو خیابون جی.شت نگیره. می گه: مامان باور کن بیرون جیشم نمی گیره. مطمئن باش. به من اعتماد کن!!


کلمات کلیدی:
 
مهربانی با یار مهربان
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤ 

رفته بودم دکتر. ساعت پنج و نیم صبح. دکترش این مدلی بود که باید قبل از ساعت شش صبح می رفتی و اسمت رو توی دفتر منشی می نوشتی، خود دکتر ساعت شش صبح می اومد و تا ساعت دوازده ظهر از روی اون دفتر مریض ها رو می دید. اگر هم اسم کسی رو می خوندن و نبود، دیگه نوبتش می گذشت و اگر بعد از اینکه همه اسمها خونده شد و دیگه کسی نبود و هنوز ساعت دوازده نشده بود و دکتر هنوز حال داشت و می خواست باز هم مریض ببینه! از اول شروع می کردن و اسم کسانی رو که نوبتشون گذشته بود می خوندن و دکتر می دیدشون! اما چون شانس اتفاق افتادن همه این موارد با هم تقریبا صفر بود، همه از قبل از شش صبح اومده بودن و اسم نوشته بودن و همونجا توی مطب نشسته بودن منتظر نوبت. من ساعت پنج و چهل دقیقه رسیدم و نفر بیست و هفتم بودم!!

اینه که تقریبا دو ساعتی نشستم تا نوبتم شد. مطب پر بود و واضحه که وقتی من رسیدم حداقل بیست و شش نفر توی مطب بودن و نصف این تعداد باید بیشتر از یک ساعت همونجا می نشستن. باور کنین یک نفر، حتی یک نفر از اینهمه آدم (که با احتساب همراههای بیمارها بیشتر از سی نفر بودن) یک کتاب، یک مجله یک تکه کاغذ دستشون نبود تا در مدت این دو سه ساعتی که منتظر نوبتشون هستن بخونن. کتاب و مجله که هیچی، دریغ از یک آیپاد، گیم، بازی، جدول، هیچی! مطلقا هیچی! هیچ کس هیچ کار سرگرم کننده ای که یک کمی مفیدتر از نگاه کردن به دیوار روبرو و یا زل زدن به بقیه مریض ها باشه انجام نمی داد! حالا من از دو روز قبل نگران بودم که این دو سه ساعت وقتم رو چه طوری بگذرونم که حوصله م سر نره و وقتم تلف نشه. تمام تلاشهام برای اینکه یک دوستی، فامیلی، آشنایی، کسی رو گول بزنم! و با خودم ببرم که تنها نباشم، بی نتیجه موند که البته با توجه به ساعت دکتر رفتن من ، خیلی هم عجیب نبود. در نهایت برادر بزرگه قبول کرد که به جای خودش لپ تاپش رو بده من ببرم! اینه که یک مشت کار عقب افتاده و چند تا نقشه و فایل که مدتها بود باید روشون کار می کردم و فرصت نمی شد رو برداشتم و با لپ تاپ آقای برادر با خودم بردم. بعد گفتم اگر شارژ لپ تاپ تموم شد و پریز برق هم دم دست نبود چی؟ در نتیجه شماره آخر مجله معمار رو هم که هنوز نخونده بودم برداشتم و آخرسر هم یک کتاب سودوکو برای احتیاط گذاشتم توی کیفم و رفتم.

توی مطب وقتی لپ تاپ رو از کیفم در آوردم و شروع کردم به کار، یک دفعه سی تا سر چرخید طرف من و همه مردم چنان با تعجب نگاهم کردن که انگار از کیفم یک غول چراغ درآوردم! منهم به روی خودم نیاوردم و خیلی عادی شروع کردم اتوکد کار کردن. اما خانوم و آقایی که کنار دست من نشسته بودن طفلی ها گردن درد گرفتن از بس سعی کردن ببینن من دارم با این شیء عجیب چیکار می کنم!

اما واقعا خجالت آوره! خجالت آوره که اینهمه وقتمون برامون بی ارزشه. خجالت آوره که مردم ترجیح می دن توی اتوبوس و تاکسی و مترو و مطب دکتر و ترافیک خیابون، بیکار بشینن و وقت بگذرونن، تخم چشم طرف مقابل رو دربیارن از بس بر و بر نگاهش می کنن، اما یک وقت خدای نکرده یک روزنامه، یک کتاب، حتی یک بروشور تبلیغاتی شامپو نگیرن دستشون بخونن! اینهمه کار مفیدتر از بیکار موندن و لای دندنون و توی گوش و دماغ رو جستجو کردن هست که توی مواقعی که به اجبار مجبوری یک جا بشینی و منتظر باشی، می شه انجام داد. این دفعه توی صف و مترو و اتوبوس که هستین دقت کنین، ببینین چند درصد مردم دارن یک کار مفید می کنن. یک کاری که یک چیزی به آدم اضافه کنه، یا نه! اصلا نمی خواد اضافه کنه، لااقل باعث بشه آدم وقتش یه جور بهتری بگذره. به نظر من حتی موزیک گوش دادن با موبایل هم خیلی مفیدتر از هیچ کاری نکردنه! دیگه کتاب صوتی گوش دادن که جای خود داره.

تازه این مطبی که من رفته بودم یک مطب خیلی باکلاس بالای شهر بود. نه یک بیمارستان دولتی درب و داغون. همه جور آدمی هم توی مطب بودن، از پیر و جوون و نوجوون و میانسال، کارمند و زن خونه دار و بچه مدرسه ای. کسایی که از شهرستان اومده بودن و شب تا صبح پشت در مطب مونده بودن تا دکتر بیاد و ببینشون و آدمهایی که از قیافه شون پیدا بود وضع مالی خوب و شغل درست و حسابی دارن. خلاصه همه قشر آدمی بودن اونجا. اما هیچ کدومشون، دقیقا هیچ کدومشون به فکرش نرسیده بود که برای این دو سه ساعت وقتش یک برنامه ریزی مفید بکنه. هیچ کس فکر نکرده بود اینهم یک قسمتی از عمرشه که می تونه تلف نشه و طور بهتری بگذره.

از دولت و حکومت ایراد نگیریم. تا وقتی فرهنگ مطالعه بین ما جا نیفته، تا وقتی این وقت تلف کردن و بی برنامگی جزء جدا نشدنی فرهنگمونه، بهترین آدم های روی زمین هم اگر بیان سر کار، هیچی درست نمی شه.

بعد یک چیزی که من سر درنمیارم اینه که چرا وقتی موقع نمایشگاه کتاب می شه، تمام شهر کن فیکون می شه! تمام شهر ترافیک می شه، خیابونهای نزدیک نمایشگاه دیگه کلا بند میاد، توی نمایشگاه جای سوزن انداختن نیست، سراغ هر کسی رو می گیری می گن رفته نمایشگاه کتاب،  آدم در عین اینکه از به هم ریختگی شهر عصبانی می شه، اما ته دلش می گه باز هم خدا رو شکر که مردم انقدر اهل کتاب و مطالعه ن و از اینهمه با فرهنگی مردم ذوق زده می شه! و با خودش می گه: درسته که همیشه ظهرهای جمعه دم تمام رستورانها صف مردم قابلمه به دست ترافیک ایجاد کرده و شب جمعه ها همه آبمیوه فروشی ها و فست فودهای شهر تا سقف پر از آدمه، اما عوضش ببین مردم برای کتاب خریدن هم چقدر مشتاقند؟!! خب پس این مردم این کتابهایی که می خرن رو کی می خونن آخه؟! پس چرا من هرگز آدم درحال مطالعه نمی بینم؟!

 

پ.ن بی ربط، فقط جهت پز دادن!: همه اینها یک طرف، وقتی دکتر که یک پیر مرد مهربون بامزه بود و به قول خودش سه برابر سن من تجربه کاری داشت*، بهم گفت: "کارت چیه؟ مدرسه می ری یا دانشجویی؟!!!" قند درسته توی دلم آب شد و نیشم تا بنا گوشم رفت! همیشه همه بهم می گن که کمتر از سنم نشون می دم، اما دیگه فکر نمی کردم تا این حد! توی این هفته این دومین بار بود که بهم گفتن بچه مدرسه ای! ممول جان، کجایی که بشنوی اینها رو و قدر این زن هجده ساله نما! رو بیشتر بدونی؟!

* اون قضیه سه برابر سن من تجربه طبابت داشتن رو وقتی گفت که فکر می کرد من بیست سالمه، وگرنه بیچاره اونقدرهام پیر نبود!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥ 

من امروز تلخم، خشمگینم، غمگینم، سرافکنده‌ام.

من پر از خشمم امروز از مردمی که نسبت به هم انقدر نامهربانند. پر از خشمم از مردمی که با اینهمه ادعای فرهنگ و تمدن و تاریخ، به خاطر هر مسئله بی اهمیت و ناچیزی همدیگر رو به باد فحش می گیرند، از اینهمه بدبینی بیزارم، از اینهمه نگاه جنسیتی آدمها به هم متنفرم. از اینکه وقتی تو رو می بینند براشون مهم نیست که کی هستی، اول براشون مهمه که زن هستی!

وقتی توی تاکسی با سه تا مرد دیگه نشستم و یکدفعه راننده تاکسی با یک راننده دیگه دعواش می شه، هر دو سرشون رو از پنجره ماشین میارن بیرون و شروع می کنن به همدیگه فحش ناموسی دادن و در مورد خواهر و مادر و خاله و زن دایی و همه زنهای فامیل هم اظهار نظر کردن! و من اون موقع نمی دونم که باید خجالت بکشم؟ (چرا؟ مگه من اون حرفها رو زدم؟) به روی خودم نیارم؟ نشنیده بگیرم؟ در ماشین رو باز کنم و پیاده بشم؟ اعتراض کنم؟ فقط دلم می خواد آب بشم و برم تو زمین فرو، دلم می خواد یه جایی خودم رو گم و گور کنم که دیگه هیچ کدوم این آدمها رو نبینم، صداشون رو نشنوم. آدمهایی که سر هر مسئله ای، همه چیز رو ربط می دن به پایین تنه و مسائل جنسی! این چه فرهنگیه؟ من چرا این آدمها رو نمی فهمم؟! آدمهایی که وقتی ناراحتن، حرف سک.سی می زنن، وقتی می خوان به چیزی بخندن، حرف سک.سی می زنن، وقتی می خوان عصبانیتشون رو سر کسی خالی کنن، حرف سک. سی می زنن، وقتی می خوان کسی رو تحقیر کنن، حرف سک.سی می زنن، وقتی می خوان از کسی تعریف کنن، حرف سک.سی می زنن، وقتی خوشحالن هم جک سک.سی می گن!!! چرا من درکشون نمی کنم؟ چرا این آدمها از جنس من نیستن؟ ایراد از منه یا از اینها؟ چرا اینها همه چیز رو به این موضوع ربط می دن؟ چرا همه چیز رو انقدر لوث و دم دستی و مسخره می کنن؟

من پر از خشمم، وقتی موقع رانندگی ماشین روبرویی در حالیکه حق با منه، فقط به خاطر اینکه می بینه من زنم، به خودش اجازه می ده به من توهین کنه و بهم بگه فاحشه! به چه جرمی؟ به خاطر کدوم اشتباه؟ به چه حقی؟ و من غیر از اینکه بغضم رو فرو بدم، از خشم همه تنم بلرزه ولی جلوی بچه م گریه م رو نگه دارم، کاری از دستم برنمیاد!

من دلم می خواد از عصبانیت خفه بشم وقتی که موقع راه رفتن توی خیابون، جو هوای بهاری و نم نم بارون منو می گیره و به کارگر شهرداری که داره زمین رو جارو می کنه لبخند می زنم و اون با دیدن لبخند من بهم پیشنهاد خونه خالی می ده!!

دلم می خواد برم توی زمین فرو وقتی می بینم فروشنده مغازه به جایی که حواسش به حرفهای مشتری خانوم جلوی من باشه تمام مدت نگاهش توی یقه خانومه ست!

من از اینهمه نگاه هرزه، خسته ام! از اینهمه کوته فکری مردمم، از اینهمه ظاهربینی، از اینهمه نگاه جنسیتی آدمها به هم خسته ام. من از زندگی بین این مردم سرافکنده ام. من دلم می خواد جایی زندگی کنم که مردمش توی دعوا، به پایین تنه خواهر و مادر همدیگه کاری نداشته باشن! جایی که قضاوت در مورد خوب یا بد رانندگی کردن آدمها، ربطی به زن یا مرد بودنشون نداشته باشه. جایی که زن بودن یک دردسر نباشه،‌ یک مشکلی که باید یه جوری باهاش کنار اومد. جایی که اگر یک زنی اخم نکرد، یا موقع حرف زدن پاچه کسی رو نگرفت، بهش نگن فاحشه!! من از این مردم خسته ام، پر از خشمم، تلخم، تلخ ...


کلمات کلیدی:
 
یک فخر فروشی مادرانه
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩ 

نمی دونین چه لذتی داه وقتی دختر سه ساله و نه ماهه‌ت میاد بهت می‌گه:

"مامان! عشق تو وسط قلبمه! همینجا، درست همین تو!*" (و با دست به قلبش اشاره می کنه!)

و تو می‌دونی که صادقانه و با تمام احساسات کودکانه‌ش اینو بهت گفته! لذت کوچولو ولی عمیقیه که با هیچی توی دنیا عوضش نمی کنی!

 

* شعر کلیپ جدید شاهکار بینش پژوه که اینروزها به صورت موسیقی بک گراند، تمام وقت تو خونه ما شنیده می‌شه!


کلمات کلیدی:
 
حکایت یک کارمند اغفال شده نادم!
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧ 

چند وقت پیش جناب رئیس من و این همکار کنار دستیم رو فرستاد بریم نمایشگاه بین المللی، هم غرفه ها رو ببینیم و ایده بگیریم و هم ازشون عکس بگیریم برای آرشیو شرکت. خلاصه ساعت دو بعد از ظهر ما دو تا از شرکت رفتیم بیرون. این همکار منهم شروع کرد من رو از راه به در کردن، که بیا نمایشگاه رو بی خیال بشیم، بریم خونه، به روی خودمون هم نیاریم! من هم عکسهای غرفه ها رو از دوستم می‌گیرم که مدرک هم داشته باشیم!! حالا اونهم کی؟ من! کارمند مثبت پاستوریزه که بزرگترین خلافم توی شرکت اینه که در ساعت کاری ایمیل چک می کنم! باور کنین گاهی که می‌خوام آخر وقت مثلا یک کاری شخصی توی شرکت انجام بدم ، اول کارت می‌کشم که ساعت خروجم بخوره،‌ بعد میام کار خودم رو می‌کنم!! بله چنین کارمند مسئول و صادق و باوجدانی هستم من!!

هی از من اصرار که بابا! من اینکاره نیستم! فردا میام اینها ازم می‌پرسن غرفه ها چه طوری بود،‌من سوتی می‌دم، ضایع می‌شیم ها! از اونهم انکار که نه! یک چیزی از خودمون درمیاریم می‌گیم، عکس هم که داریم، دیگه حله! حالا جالبه که خودش هم فردا صبحش وقت دکتر داشت و مرخصی بود، یعنی من می‌موندم تک و تنها که باید فیلم بازی می کردم و خالی می‌بستم! بهش می‌گم بابا! تو برو خونه، من یه سر می‌رم نمایشگاه و میام. می‌گه نخیر! باید با هم بریم. شریک جرم می خواست! خلاصه بالاخره مخ ما رو زد و ما رو از راه به در کرد! منهم با هزار ترس و لرز بالاخره قبول کردم. رفتم مهد دنبال غزل،‌ بعد با هم رفتیم خونه، خوابیدیم. بعد هم با هم کارتون دیدیم و نقاشی کشیدیم. فرداش هم رفتم شرکت و هیچ کس هم یادش نبود که از ماموریتمون! بپرسه خوشبختانه.

با اینکه کلی عذاب وجدان داشتم،‌ اما باور کنین اون یک ساعت خواب و اون دو ساعت فرار از کار!! به اندازه یک هفته استراحت به من چسبید!! شنیدین که گوشت دزدی همیشه خوشمزه تره؟!

پ.ن: الان که اینو تعریف کردم، یادم افتاد که فردای همون روز دوستم رفت دکتر و فهمید که یک توده توی سینه‌‌ش داره، دو روز بعدش عمل کرد و الان هم شیمی درمانی می‌شه. طفلی دوست جونم! براش دعا کنین زودتر خوب بشه.

می‌گم نکنه آه و نفرین این رئیس ما گرقتش؟ حالا من سوسک نشم یعنی؟!!!


کلمات کلیدی:
 
غزل و توهم خود زیبا بینی!!!
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥ 

غزل به معلم مهد کودک:

- سارا جون! می‌بینی چشمای من چقدر قشنگه؟!!!

- بله خیلی قشنگه!

- خدای مهربون چشمای منو اینطوری سبز و قشنگ آفریده!!!!

***

غزل به بابایی جون و مامانی جون:

پس به این ترتیب من تصمیم گرفتم که به شما هدیه بدم!!

***

غزل موقع مهمونی رفتن:

مامان تیپم خوبه؟ ضایع نیستم؟!

***

غزل نصف شب رفته توی تخت بابایی جون و مامانی جون خوابیده! نزدیک صبح مامانی جون آورده گذاشتش توی تخت خودش. صبح من دارم بهش می‌گم که کارش بد بوده. غزل: مامان اون فقط یه خواب بود! تو خواب دیدی که من رفتم توی تخت مامانی جون، واقعنی که نرفتم! ببین، پس چرا الان توی تخت خودمم؟!

***

من به غزل: شما نیابد بی اجازه می‌رفتی سر شکلات‌ها، اگر شکلات می‌خوای باید به من بگی، من اگر صلاح بدونم خودم بهت می‌گم.

غزل: من خودم صلاح دونیدم که الان باید شکلات بخورم!

***

از دست غزل به خاطر کاری که کرده یک کم عصبانیم. بعد که دعوا کردن هام تموم می‌شه و اونهم گریه هاش رو می‌کنه! هنوز باهام سر سنگینه.

- مامی خانوم! من با شما قهرم!

- چرا؟

- چون ازم معذرت خواهی نکردی که منو دعوا کردی!

- خب شما کار بدی کرده بودی، حالا ببخشید.

بعد از چند دقیقه:

- مامی، قول ندادی که دیگه کارتو تکرار نکنی!!

***

مامان بیا بغلم. عشقم قلمبه شده!!

***

غزل به ارشیا، پسر عمه‌ش: ارشیا! می‌شه وقتی بزرگ شدی با من ازدباج کنی؟!

ارشیا: نه! آخه من داره شیش ساله‌م می‌شه. تو که نوز شیش سالت نشده. فکر کنم من باید با نگین ازدواج کنم، آخه اون چند وقت پیش شیش ساله شده!!

 

اینهم چند تا عکس از غزل و پسر خاله وروجکش:

 


کلمات کلیدی:
 
عید اومد، بهار اومد
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧ 

سال نوتون مبارک. سال خوبی داشته باشین همگی. من که به این سال ٩٠ خیلی امیدوارم. حس می کنم قراره سال خوبی از آب در بیاد. امیدوارم برای همه تون یه عاااالمه اتفاقهای خوب توی این سال بیفته. و برای من نیز هم!

ما که طبق روال هر سال هفته اول رو در سفر سپری کردیم و از هوای محشر و مناظر بی نظیر بسیار لذت بردیم و با یک عالمه انرژی مثبت و اعصاب آرامش یافته و البته دو کیلو اضافه وزن! برگشتیم. از بس یک هفته خوردیم و خوابیدیم. باشد که تا آخر سال به همین منوال طی شود!

اما سخت ترین کار دنیا شنبه صبح بیدار شدن و سر کار اومدن بعد از یک هفته تنبلی مفرط بود. نمی‌ذارن که آدم بعد از مسافرت خستگی درکنه! فکر نمی کنن آدم یک هفته استراحت کرده، خسته شده خب!

فعلا همین چند تا جمله رو داشته باشید تا بعد مفصل خدمت برسیم. فعلا می خوام برم به جهاد اقتصادی‌م برسم. حالا شهید نشیم توی این نبرد خوبه!


کلمات کلیدی:
 
واقعنی داره عید می شه‌ها!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ 

- پنج شنبه جشن آخر سال مهد کودک غزل بود. من برای اولین بار، "اولیا" ی یه نفر بودم! توی جشن تمام مدت اشک توی چشمهام حلقه زده بود، کی بچه من انقدر بزرگ شد که بین یک عالمه بچه دیگه وایسه و دعای سال تحویل بخونه؟! بچه ها سرود خوندن، نمایش بازی کردن، پسر تپلی که نقش رودخونه رو بازی می‌کرد، دیالوگ!! شو یادش رفت، غزل وسط سرود ای ایران ای مرز پر گهر، برای من دست تکون داد! مربی‌ها به بچه‌ها عیدی دادن، عمو سیروس آهنگ سوسن خانوم رو زد و بچه ها رقصیدن، به بچه‌ها نفری یک هفت سین بیریخت! دست ساز فسقلی دادن (که البته به خونه نرسیده نابود شد!) مربی‌ها از مامان‌ها تشکر کردن، مدیر مهد از مربی‌ها تشکر کرد، مامانها از مدیر مهد تشکر کردن، و بعد همه شاد و خوشحال اومدیم خونه‌هامون.

- چه هوایی شد دوباره؟! می بینین؟!

- کار دارم، به اندازه موهای سرم! یک عالمه طرح، یک عالمه کار برای عید، یک عالمه خرید! سرم شلوغه. اما خوشحالم. پر از انرژی‌ام. شادم. از اینکه داره عید می‌شه، از اینکه ممول جانم داره پنج شنبه میاد و ١٠-١۵ روز هم می‌مونه، از تصور یک هفته تعطیلی، از فکر سفر، خوشم برای خودم.

- از سر کار که دارم می‌رم خونه، برای خودم تنهایی پیاده روی می‌کنم،‌ زیر بارون با خودم قدم می‌زنم! موزیک گوش می‌دم، مغازه ها رو نگاه می‌کنم، الکی می‌رم قیمت می‌گیرم و میام بیرون! فکر می‌کنم، همهمه و هیاهوی خیابونها سر شوقم میاره،‌ به همه لبخند می‌زنم، ‌زیر لب آواز می‌خونم،‌ لبوی داغ می‌خرم و زیر بارون می‌خورم، مردم رو تماشا می‌کنم، به حاجی فیروز پول می‌دم، برای کسایی که دوستشون دارم عیدی می‌خرم، (از جمله برای خودم!)  همینجوری از زندگی لذت می‌برم. دوست دارم این روزها رو، این هوا رو، این حس و حال و شور و نشاط مردم رو.

اگر تا سال دیگه ندیدمتون، مراقب خودتون باشین، خوش بگذرونین، عیدتون هم مبارک.

 


کلمات کلیدی:
 
قدرت جادویی با هم بودن!
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ 

دو هفته پیش، ‌قبل از اثاث کشی، وقتی به انبوه ظرفها و لباسها و وسایل دور خونه نگاه می‌کردم که همه باید جمع می‌شدن، بسته بندی می‌شدن، می‌رفتن خونه مامان اینها، قسمتی‌شون توی انباری جا داده می‌شدن و بعضی‌هاشون توی خونه مامان اینها چیده می‌شدن، واقعا ماتم می‌گرفتم. وقتی یادم می‌افتاد که در تمام این مراحل حتی ممول هم تهران نیست که کمکم کنه، غصه‌م‌ می‌شد. دلم می‌خواست یه چوب جادوی هری پاتری! داشتم، باهاش همه این کارها رو سر و سامون می‌دادم، دلم می‌خواست یهو چشمام رو ببندم و باز کنم و ببینم که توی خونه مامان اینهام. با تمام وسایل چیده شده و مرتب شده و کارهای انجام شده!

پنج شنبه روز اثاث کشی بود، برادر بزرگه از صبح اومد با دوستش، دوتایی تخت و دراور من، میز کامپیوتر و تخت و وسایل غزل رو باز کردن و آماده کردن که ماشین ببره، بابا و خواهر خانومی بعدش اومدن و بعد هم آقای باجناق. مامان هم خونه موند و پارسا و غزل رو نگه داشت. ساعت ١١ ماشین اومد، بابا بالای سر کارگرها وایساد و من و خواهر خانومی بقیه خورده ریز ها رو جمع کردیم. تا ساعت ٢ همه وسایل توی ماشین بود، تا ساعت ٣ خونه مامان اینها بود، تا ۵ همه جعبه ها توی انباری جا شده بود و تا شب همه چیز سر جای خودش بود. تخت و دراور خودم و تخت و کمد غزل،‌ لباسهامون و وسایلی که لازم داشتیم، همه توی اتاق خواب چیده شده بود و دیگه کاری نمونده بود. من یک اتاق چیده شده خوشگل (حتی قشنگ تر از اتاقم توی خونه خودمون) تحویل گرفتم، به همین راحتی! شب برادر بزرگه همه‌رو شام مهمون کرد و خلاصه روزی که قرار بود یک روز سخت و پر دردسر باشه، یک روز خوب و شاد و پرخاطره شد.

نمی‌دونم به خاطر کدوم کار خوبم مستحق داشتن چنین نعمت بزرگی شدم. نمی‌دونم چی شد که خدا فکر کرد لایق داشتن چنین گنج ارزشمندی هستم، اما باور کنین اینو از صمیم قلبم می‌گم، بزرگترین نعمتی که در زندگیم از خدا گرفتم، خانواده‌م هستن. نه فقط اعضای خانواده خودم، همه کسانی که دور و برم هستن. کسانی که همیشه لطف‌شون شامل حالم بوده و با کمک های اونها هیچ وقت طعم سختی‌های زندگی رو نچشیدم. و مطمئنم که بخش بزرگی از چیزهایی که دارم رو مدیون کمکهای اونها هستم. اگر اونها نبودن، من اینی که الان هستم نبودم، این چیزهایی که دارم رو نداشتم و شاید اگر خودم تنها بودم، اینجایی که الان هستم نایستاده بودم. 

 خانواده من بزرگترین دارایی من در زندگی هستند. کسانی که بودنشون همیشه برام غنیمته، کسانی که با وجودشون، با کمکهاشون و لطف‌هاشون زندگیم رو شیرین‌تر کردن، حضورشون همیشه شادیهام رو چند برابر کرده و غمها و ناراحتی‌ها رو قابل تحمل تر. کسانی که با وجودشون همیشه همه چیز ممکنه،‌ همه کارهای سخت و غیر ممکن راحت و شدنیه، کسایی که با بودن اونها دیگه احتیاجی به هیچ چوب جادویی ندارم. کسایی که با داشتنشون همه نشدنی‌ها، عملی می‌شه. همیشه می‌تونم روشون حساب کنم و قدمهام رو مطمئن تر و محکم‌تر بردارم.

بابا که همیشه بزرگترین تکیه گاه زندگیم بوده، مامان که همیشه فقط کافی بوده به چیزی علاقه نشون بدم تا هرکاری از دستش برمیاد انجام بده که تا اونجایی که ممکنه من به خواسته‌م برسم، خواهر عزیزم که بهترین و نزدیکترین دوستم بوده، برادرهام که همه شادیهای زندگیم با اونها بوده، آقای باجناق دوست داشتنی که مثل یک برادر همیشه هوامو داشته و خانواده همسرم که همیشه فقط با یک تلفن هر کاری داشتم برام انجام دادن و تا جایی که از دستشون براومده کمکم بودن. و از همه مهمتر همسر عزیزم که همیشه با خوبیهاش من رو مدیون خودش کرده.

می‌خوام همین‌جا و از صمیم قلب از تک تک تون تشکر کنم، بگم که خیلی خوشبختم که شماها رو دارم. بگم که مثل یک ثروت عظیم، مثل یک گنج بزرگ و با ارزش، از داشتنتون غرق لذت و شادیم. بگم که قدرتون رو می‌دونم و همیشه خدا رو به خاطر داشتن شما شکر می‌کنم. شماهایی که همیشه کنارم هستین و با وجوتون زندگیم رو شیرین و گرم و دوست داشتنی می‌کنین. شماهایی که انقدر مهربونین، انقدر همدلین، انقدر همراهین. عاشق همه‌تونم!

بزرگترین آرزوی زندگیم شادی و سلامتی شماست و اینکه این جمع کوچیک و صمیمی‌مون همینطوری گرم و شاد بمونه و همیشه همدیگه رو داشته باشیم و با وجود هم از زندگی لذت ببریم.

خدایا مرسی‌!


کلمات کلیدی:
 
من و اینهمه خوشبختی!
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩ 

خونه رو فروختیم. دیگه کلا داریم نقل مکان می‌کنیم به آرامش خانه پدری!! این ممول جان ما که فعلا بندرعباس موندنی شد، یعنی کارش یه طوریه که در ماه سه - چهار روز تهرانه و بقیه‌ش رو اونجا. اینه که ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم خونه مامان اینها. آخه برای این یک سال تا خونه‌ جدید ساخته بشه (گفته بودم بهتون که داریم خونه می‌سازیم؟ نگفته بودم؟ انتظار ندارین که من برم همه پست های قبلیم رو بخونم ببینم گفته بودم یا نه؟! حالا اصلا دوباره می‌گم، داریم یه جایی رو می‌سازیم. با خواهر خانومی و آقای باجناق و بابا. البته فعلا در مرحله تخریب و نقشه و اینهاست. اما قراره تا یک سال و خورده ای دیگه تموم بشه. دیگه همین! ببندم پرانتز رو؟ دیگه کاری ندارین؟! بستم!) حالا یادم رفت قبلا از پرانتزه چی داشتم می‌گفتم!! آهان! باید برای این یک سال یه جا رو اجاره می‌کردیم. خب ممول جانم هم که نیست. چه کاریه من برم یه خونه بگیرم، تک و تنها بشینم توش در و دیوار و نگاه کنم و هی جای خالی ممول جان بیاد بره تو چشمم فرو؟!! اینه که رفتم خونه مامان اینها.

چیه؟ نکنه فکر کردین به خاطر یک سال اجاره خونه ندادن دارم می‌رم اونجا هاااان؟! خب شماها افکارتون مادی و دنیویه به من چه؟!! من که فقط نیتم خیر بوده و بس! بد کردم خواستم دل این پیرمرد، پیرزن!! (شانس بیارم بابام این طرفها پیداش نشه!)  شاد بشه و از تنهایی در بیان؟ آقامون! هم اونجا توی غربت دلش شور زن و بچه‌ش رو نزنه و خیالش راحت باشه؟! بیا و خوبی کن!

یکی از دوستهام که این ماجرا رو شنید، بهمون گفت فرصت طلبهای چتر باز!! آخه این فرصت طلبیه؟ من که به این می گم همزمانی تصادفی چند تا اتفاق که ما فقط خوب ازش استفاده کردیم! به اینها هم می گن دوست؟! اینها دوست نما هستن! (حالا دوست جان! شما به دل نگیر، من می دونم شما هم ته دلت برای من خوشحالی و اصلا هم حسودیت نشده!)

اصلا اگر من برم تنهایی یه خونه بگیرم، یهو شبی، نصف شبی یه دزدی، قاتلی،‌ جانی ای، هیولایی، زامبی ای، چیزی اومد، از دست یه زن ضعیفه چه کاری برمیاد؟! یه بلایی سر من بیاد،‌شماها جواب شوهر منو می‌دین؟ نه! شما جواب می‌دین؟!

اینه که با اجازه تون پنج شنبه اثاث کشی داریم. ممول جان هم که یک هفته اومد تهران و دیروز دوباره رفت و من موندم و کوله بار سنگین کار و مسئولیت! البته پنج شنبه و جمعه خواهر شوهر و مادر شوهر نازنینم اومدن کمکم و تقریبا همه وسایل رو بسته بندی کردیم. (چیه؟! باز حسودی تون شد؟! براتون متاسفم چون مادر شوهرم دیگه پسر نداره! (به نظر من مادر شوهرهای اینطوری باید هفت هشت تا پسر داشته باشن! (یعنی پاچه خواری در حد تیم ملی!!) البته چون مادر شوهر من اینجا رو نمی خونه پس معلومه دارم صادقانه می گم و قصد خود شیرینی هم ندارم) (حالا شماها به روی خودتون نیارین که خواهر شوهرم احتمالا اینها رو می خونه!!!) چون یادم نیست چند تا پرانتز باز کردم همه رو یه جا می بندم!)

خلاصه اینکه داریم جمع می کنیم و می ریم. حالا مگه این خرده ریز های زندگی من تموم می شن؟! هرچی جمع می کنم، بازم هست. مامان و بابا هم از اون طرف دارن خونه خودشون رو جمع و جور می کنن و توی انباری و کمدها برای من و زندگیم جا باز می کنن! حالا فکر کنین من طفلکی چه طوری باید اینهمه بار و بندیل رو توی یه انباری و چند تا کمد فرو کنم؟!!

قراره از این به بعد یارانه من و غزل رو هم بریزن به حساب بابام! که دیگه جنبه اقتصادی قضیه هم حل بشه! حال می‌کنین چقدر همه جوانب قضیه رو در نظر گرفتیم؟!!

دیگه جونم براتون بگه که خواهر خانومی اینها هم قبل از ما خونه شون رو فروختن و از اونجا رفتن. یه خونه رهن کردن که خوشبختانه با خونه مامان اینها ده دقیقه فاصله داره. بعد از چهار سال با هم زندگی کردن، خیلی سخت بود اگر زیاد از هم دور می شدیم.

اینهم از اهم وقایع این چند وقته.

حالا دیشب در حالیکه داشتم ساعت دو و نیم نصف شب یخچال و گاز رو می سابیدم که برای اثاث کشی آماده باشه، داشتم با خودم فکر می کردم، عیب نداره، عوضش امسال خونه تکونی ندارم! یعنی عاشق این مثبت اندیشی خودم هستم!


کلمات کلیدی:
 
از خاطرات یک مادر شجاع انقلابی!
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳ 

خب خدا رو شکر ما هم از برکات و نعمات این سبز بودنمون! بهره مند شدیم و مدیون نیروهای محترم فشار نموندیم. دیگه جزئیات ماجرا رو شرح نمی‌دم،‌ فقط اینو از من داشته باشین، این گاز اشک آور بد چیزیه! مخصوصا اگر در یک قدمی شما زده باشنش و مخصوصا تر که مثل من هیچ راه فراری نداشته باشین و مجبور باشین همونجا سر جاتون وایسین و همینجوری هی بسوزین! اون قضیه آب نزدن به صورت رو هم هرگز فراموش نکنین، آب بدترش می کنه، البته اگر مثل اون روز هوا بارونی باشه، باز هم مثل من چاره ای ندارین که هی خیس بشین و باز هی بیشتر بسوزین! اما اون ماجرای دود و اینها واقعا کار می کنه! باور کنین هیچ وقت توی عمرم از استنشاق دود سیگار و روزنامه آتش زده، به اندازه اون روز لذت نبرده بودم! چنان صورتم رو فرو کرده بودم توی روزنامه در حال سوختن و از بوش احساس لذت و آرامش می کردم که انگار خوشبو ترین عطر دنیاست!! تازه موها و مژه هام هم کز داده شد!!!

دلم می خواست قضیه رو حماسی تر می کردم و می گفتم که من رفته بودم راهپی مایی و ساعتها همه جای شهر رو زیر پا گذاشته بودم که این اتفاق برام افتاد! دلم می خواست می گفتم همه تنم رو با نوار سبز باند پیچی کرده بودم و تازه برای جلب توجه بیشتر چند تا چراغ نئون سبز چشمک زن هم به خودم وصل کرده بودم! دلم می خواست بگم داشتم حلقم رو پاره می کردم از بس شعار داده بودم و تازه چند تا پلاکارد یک متر در یک متر هم گرفته بودم دستم و روش اصلا فحش نوشته بودم! اصلا چند نفر از برادران لباس شخصی رو گرفته بودم و داشتم به قصد کشت می‌زدم! داشتم مبارزه مسلحانه می‌کردم، داشتم انقلاب نرم سبز مخملی می‌کردم! اما واقعیت اینه که هیچ کدوم اینها نبود! من فقط مثل یک زن خونگی! مثل یک مادر واقعی، ترسیده بودم! مثل یک زن سربراه و خوب و محافظه کار، سرم رو انداخته بودم پایین و از سر کار می‌اومدم خونه، سر میرداماد (روبروی اسکان) وایساده بودم منتظر تاکسی. واقعیت اینه که حتی یک V کوچولو هم به کسی نشون ندادم! حتی یک شعار، یک قدم راه اضافه برای راهپی مایی!هیچی! اما خب، همینطوری که منتظر تاکسی بودم، از دور کسانی که جلوی چشم مامورها شعار می دادن، فریاد می زدن و می دویدن رو می دیدم و به شجاعتشون غبطه می خوردم، تحسینشون می کردم و دلم می خواست جای اونها بودم. و از اونجایی که همه چی به دله! و نیت مهمه! خدا دیده من ته دلم با اونهاست، خواسته زیاد دلم نسوزه! خواسته یه کاری کنه که منهم یه حرفی واسه گفتن داشته باشم! وقتی یه روز تونستیم یه کاری بکنیم و به چیزهایی که خواستیم رسیدیم (نمی گم یه کاری بکنن! هنوز هم خودم رو سهیم می دونم! هرچی باشه منهم چند تا پیس گاز اشک آور خوردم!!) وقتی بعدها خواستیم بشینیم و از شجاعتها و رشادتهامون تعریف کنیم و بگیم که با چه خون دل خوردنی به اهدافمون رسیدیم، منهم یک چیزی برای تعریف کردن داشته باشم! منهم برای بچه هام تعریف کنم که: آره عزیزم، اینکه تو الان داری در آرامش زندگی می کنی و مملکت گل و بلبل شده، به خاطر اینه که مادرت توی یک روز بارونی، سر میرداماد، گاز اشک آور خورده، باتوم خورده، ترسیده، گریه کرده و تازه نزدیک بوده دستگیر هم بشه!!


کلمات کلیدی:
 
شهر بی تو مرا حبس می شود
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ 

بعد از ظهرها از سر کار می‌رم خونه مامان اینها. تقریبا یک ساعت زودتر از وقتی می‌رسم که می‌خواستم برم خونه خودمون. هم مسیر نزدیک تره و هم کم ترافیک تر. مامان همیشه چایش حاضره، گاهی هم شیر کاکائویی، آبمیوه ای، چیزی درست کرده و برام میاره. غزل خوابش رو کرده، کارتونش رو دیده و سرحال و خوشحال می‌پره بغلم. لازم نیست بلند شم با اون خستگی شام درست کنم. لازم نیست توی این سرما بچه رو بکشم توی این ترافیک ببرم خونه. مامان میوه میاره و با هم از این در و اون در می‌گیم، با بابا از روزمون، از ایمیل هایی که اون روز گرفتیم! حرف می‌زنیم. بابا می‌گه چرا ویروس فوروارد می‌کنی؟! کامپیوترش ویروسی شده! لجش گرفته! می‌گم بابا به خدا منهم خودم قربانی بودم! با برادرها فیلم می‌بینیم، با غزل بازی می‌کنیم، نقاشی می‌کشیم. غزل با بابایی جون گل یا پوچ همایونی! بازی می‌کنه، به مامانی جون توی آشپزی کمک می‌کنه و از اینکه مامان می‌ذاره هر کاری دلش می‌خواد بکنه خوشحاله. دور هم شام می‌خوریم و غزل پیش من می‌خوابه. خوشحال از اینکه اینجا دیگه تختش و اتاقش در کار نیست که هرشب برای توش نخوابیدن چونه بزنه. صبح ها غزل می‌تونه بیشتر بخوابه، بعد بیدار می‌شه و دور میز آشپزخونه با من و داییهاش و بابایی جونش صبحونه می‌خوره. دیگه کسی توی خواب لباس تنش نمی‌کنه و مجبور نیست یک ساعت روی صندلی ماشین تا مهد چرت بزنه. فاصله خونه مامانی جون تا مهدش ٢ دقیقه‌ست که اون رو هم پیاده و هر روز با هرکسی هوس کنه قدم می‌زنه! یک رو دلش می‌خواد بابایی جون ببرتش، یک روز داییش و یک روز هم تصمیم می‌گیره کلا نره مهد و بمونه پیش مامانی جونش که با هم برن خرید! یک روز دایی مسعود براش مداد رنگی جایزه می خره، یک روز بابایی جون می برتش پارک، یک روز عمو پیمان براش سی دی کارتون می خره، یک روز دختر همسایه مامان اینها میاد باهاش بازی می کنه.

خلاصه که به قول شیدا جانم، در آرامش خانه پدری از زندگیمون لذت می‌بریم.

بهمون خوش می گذره، اما دلتنگی‌مون رو، بغض مداممون رو چیکار کنیم؟

چند روز پیش با غزل رفتیم خونه که چند تا لباس و وسیله از خونه‌مون برداریم و به گلدونهامون هم آب بدیم. همین که در رو باز کردیم و رفتیم توی خونه، بغضم گرفت، دلم خونه‌مون رو خواست، زندگی سه نفره‌ دوست داشتنی‌مون رو، دلم ممولم رو خواست! غزل همون جا دم در وایساده بود، با بغض گفت: مامان دلم برای خونه‌مون تنگ شده، دلم برای پدرم تنگ شده! گفتم: منهم دلم برای پدر تنگ شده عزیزم. می‌خوای با هم گریه کنیم؟! یه کم فکر کرد و گفت:نه! باید تحمل کنیم تا پدر برگرده، مگه نه؟!

آره عزیزم. باید تحمل کنیم. کار دیگه‌ای از دستمون برنمیاد!


کلمات کلیدی:
 
سالگرد ازدواج
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦ 

امروز هشتمیشه! :)


کلمات کلیدی:
 
نتیجه تیپ زدن در یک روز نیمه برفی!
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ 

داشتم خوشحال و خندون برای خودم از عرض خیابون رد می شدم که بیام شرکت. پالتوی نویی که شب قبلش خریدم رو پوشیده بودم با شلوار جین جدیدم و به نظر خودم دیگه آخر تیپ بودم!!! برفها کم و بیش آب شده بودن و زمین خیس بود، یه جاهایی هم هنوز یخ زده. پام رو گذاشتم یه جایی که فکر می کردم زمین خیسه، مثلا با احتیاط و آروم هم پام رو گذاشتم که سر نخورم، اما جایی که فکر می کردم زمینه، زمین نبود، یک چاله پر از گل و یخ آب شده بود که روش یک لایه نازک یخ زده بود، پام رو که گذاشتم روش، یخش شکست و من همچین خیلی با احتیاط و آروم تا مچ فرو رفتم توی گل!!! و من موقعی متوجه این موضوع شدم که اون یکی پام رو هم گذاشته بودم کنار این یکی پام و وقتی به خودم اومدم دیدم جفت پا تا مچ توی گل غلیظ  و سرد وایسادم و با یک لبخند ابلهانه به منظره پاهام خیره شدم!! دقیقا جلوی چشم بیست نفر راننده تاکسی های خطی و مسافرهاشون و آدمهایی که رد می شدن و همگی منتظر بودن ببینن حالا من چه عکس العملی نشون می دم. البته که اگر اونهمه چشم بر و بر نگاهم نمی کردن، قطعا می زدم زیر گریه! و بعد هم همونجا یک ماشین دربست می گرفتم و صاف برمی گشتم خونه!! اما در اون لحظه نمی شد. نمی تونستم بیشتر از این ضایع بشم! پس تکلیف اون ژست از خود مطمئن دو دقیقه قبلم چی می شد؟!!

پس چیکار کردم؟!! هیچی! با اعتماد به نفس کامل و قیافه حق به جانب، خیلی عادی پاهام رو که ازشون گل می چکید از توی چاله در آوردم، و به راهم ادامه دادم!!! انگار که تا مچ توی گل فرو رفتن یک اتفاق عادی و روزمره ست که من هر روز باهاش روبرو می شم! بعد هم همونجوری تا شرکت پیاده رفتم و سعی کردم نگاههای خیره مردم به پاهام رو نادیده بگیرم!!! اگر مانتوی نو تنم نبود و موهام رو همون روز صبح سشوار نکشیده بودم، لااقل می تونستم وانمود کنم که کارتن خوابم!! اما الان چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو بگیرم بالا و طوری رفتار کنم که انگار این گل ها هم جزئی از تیپمه! و چکیدن گل بوگندو از پاچه شلوار آخرین مد ساله!!!

بالاخره رسیدم شرکت. آبدارچی مون مثل هر روز دم در وایساده بود و چهار چشمی همه رو می پایید که کف کفشهاشون رو روی پادر پاک کنند. این آبدارچی ما از کفش گلی بیشتر از سرطان و طاعون می ترسه! چشمش که به من افتاد و اون وضع پاهام رو دید، زبونش کلا بند اومد! اول یه کم با چشمهای گرد شده بر و بر نگاهم کرد و بعد هم در رو از روم بست!!! فکر کن! کلا راهم نداد! بعد از چند ثانیه در رو باز کرد و گفت حالا می خوای چیکار کنی؟! با یک لحنی که  انگار یک بیماری لاعلاج گرفتم!!! بالاخره رفت یک دمپایی مردونه سایز فیل! نمی دونم از کجا برام آورد، کفش و جورابم رو در آوردم، پایین شلوارم رو تا زدم و اومدم تو. کفشها و جواربم رو شستم. بعد هم پاچه های شلوارم رو همینطوری که پام بود شستم – با آب سرد- و اومدم نشستم سر جام! الان تیپم دیدنیه! پاچه های شلوار تا نصفه خیس (توی این سرما) بدون جوراب با دمپایی مردونه پلاستیکی قهوه ای! و ناخن های لاک زده! کفشها و جورابهام هم هرکدوم روی یک رادیاتور شرکت در انتظار خشک شدنن! پاهام زیر میز داره یخ می زنه، فقط شانس بیارم تا قبل از اومدن رئیس خشک بشم! خوبه که این شرکت ما توی دفتر غیر از مدیر و آبدارچی مون کارمند مرد نداره، وگرنه چه سوژه خنده ای تا مدتها درست می شد برای همه!


کلمات کلیدی:
 
مادر نمونه ای که منم!
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ 

سه روزه که بچه‌م رو شبی نیم ساعت می‌بینم! سه روزه که دلم برای بچه‌م تنگ شده! سه روزه تمام رابطه‌م با غزل محدود شده به شام دهنش کردن توی خواب! و دو تا بوس و بغل خوابالو!

روزهایی که غزل بعد از ظهر توی مهد کودک نخوابه، انقدر خسته‌ست که شب موقع خونه اومدن، توی ماشین خوابش می‌بره و معمولا دیگه بیدار نمی‌شه تا صبح. فقط آخر شب سعی می‌کنم همونطوری توی خواب چند تا قاشق غذا بهش بدم، و بعد دوباره می‌خوابه تا صبح. صبح هم که هنوز خوابه وقتی از خونه می‌ریم بیرون.

همه اینها تقصیر منه! به خاطر خودخواهی منه. تقصیر منه که بچه‌م وقت نمی‌کنه حتی لباس مهدش رو عوض کنه و لباس خونه بپوشه و فردا با همون لباس دوباره می‌برم و تحویل خاله‌های مهد کودکیش می‌دم! تقصیر منه که بچه‌م شبی ۵ دقیقه هم نمی‌تونه با اونهمه اسباب بازی رنگ و وارنگی که توی کمدش چیدم بازی کنه و تمام بازیش محدود می‌شه به همون بازی‌های توی مهدش. تقصیر منه که این بچه انقدر دلش برای من تنگ می‌شه و شب توی خواب از هر فرصتی استفاده می‌کنه و با چشمهای بسته دستشو می‌ندازه گردن من و هرجایی از تن منو که نزدیکش باشه بوس می‌کنه و همونطوری توی خواب قربون صدقه من می‌ره و من دیگه توانش رو، دلش رو ندارم که همین عاشقانه‌های توی خواب رو هم ازش بگیرم و مجبورش کنم که بره توی تخت خودش بخوابه. تقصیر منه!

منی که هنوز نمی‌دونم دلم می‌خواد یک مادر نمونه باشم یا یک کارمند خوب. هنوز نمی‌دونم از بازی کردن و خندیدن و رقصیدن با دخترم بیشتر لذت می‌برم یا از اینکه یکی طرحهام اجرا می‌شه و مشتری با رضایت ازم تشکر می‌کنه. من که هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست. من که می‌خوام در آن واحد ده تا نقش رو بازی کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم که کدوم رو باید فدای اون یکی کنم. باید بچه‌م رو خوشحال کنم یا دنیا رو عوض کنم؟!! باید توی ذهن بچه‌م یک خاطره خوب از بچگیش بسازم یا یک طرحی، یک نقشی، یک چیزی از خودم توی این دنیا به جا بذارم!! باید همه سالهایی رو که می‌تونم برای خودم کاری بکنم بمونم خونه به خاطر بچه‌م، یا برم دنبال کاری که خودم دوست دارم به قیمت همه ساعتهای تنهایی اون و به قیمت همه خستگی‌ها و دلتنگی‌هاش؟! و آیا بعدها خودم رو خواهم بخشید؟

 من که هنوز نمی‌دونم اگر بچه‌م بزرگ بشه و بهم بگه: چرا هیچ وقت توی بچگی‌هام پیشم نبودی؟! آیا جوابی دارم براش که قانعش کنه یا نه؟! یا اگر کارم رو ول کنم و پیشش بمونم، بعدها می‌تونم با دل خودم کنار بیام؟! آیا احساس نمی کنم در حق خودم ظلم شده؟ می‌تونم پشیمون نشم؟! پشیمون از اینکه چرا برای خودم کاری نکردم؟! با عذاب وجدانم چه کنم؟ وقتی خسته و خوابالود می‌رسه خونه و حتی نای شام خوردن هم نداره، وقتی هر روز که دارم توی خواب کلاه و کاپشن تنش می‌کنم ازم می‌پرسه: "مامان! مگه امروز تعطیل نیستیم؟!" و با همین یک سوالش دل من رو آتیش می‌زنه! با چه رویی نگاه کنم توی صورت بچه‌ای که به خاطر خودخواهی مادرش بهترین ساعتها و روزهای زندگیش توی راه رفت و آمد و بیرون از خونه می‌گذره؟! مگه این بچه چقدر فرصت داره برای بی خیال بودن و بی مسئولیت بودن؟ برای بچگی کردن؟‌ برای بی فکر و خیال بودن، برای آسودگی؟ چقدر وقت داره که بدون ملاحظه هر کاری دلش می‌خواد بکنه که من همین سالها رو هم دارم با خودخواهی تمام ازش می‌گیرم؟ اینکه من دلم خواد آدم مهم‌تری باشم. دلم می‌خواد نقش مهم‌تری از مادر یک دختر کوچولو بودن داشته باشم. دلم می‌خواد یه چیزی باشم! یه چیزی برای خودم.

ارزشش رو داره؟! نمی‌دونم و متاسفانه راهی هم برای فهمیدنش ندارم. احتمالا وقتی می‌فهمم ارزشش رو داشته یا نه که دیگه فرصت جبرانش رو ندارم.

فقط می‌دونم نه انقدر قوی و با اراده‌ام که چشمام رو روی همه چیز ببندم و به خاطر چیزی که فکر می‌کنم درسته، ‌همه چیزهای دیگه رو فدا کنم و چشمهای خسته دخترم هر روز عذابم نده. و نه انقدر شجاع و فداکارم که حاضر بشم پیشرفت و رشد خودم رو فدای شادتر بودن دخترم کنم و بعد هم پشیمون نشم و حسرت سالهای از دست رفته رو نخورم. و این سردرگمی داره من رو داغون می‌کنه.

 

پ.ن: به بهانه این پست خانوم شین عزیزم که اشک توی چشمهام آورد از بس که حرف دل من بود!


کلمات کلیدی:
 
شاید به همین زودی
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱ 

خیلی دلم می خواد باز هم بنویسم! حرف هم کم ندارم برای گفتن، اما از بس فکر توی سرمه و همزمان دارم به شونصد تا چیز فکر می‌کنم، نمی‌تونم فکرهام رو جمع کنم و بنویسمشون. نمی‌دونم کدوم رو بنویسم، نمی‌دونم کدوم ارزش گفتن و نوشتن داره! دچار خودسانسوری شدم انگار! از صبح تا شب دارم توی مغزم وبلاگ می‌نویسم! اما وقتی این صفحه رو باز می‌کنم، همه‌ اون موضوع ها به نظرم یا بی‌مزه میان، یا تکراری، یا زیادی تلخ و ناراحت کننده، یا زیادی لوس و بی‌نمک، یا غرغر! یا صرفا بی‌ارزش!!! اینه که دوباره صفحه رو می‌بندم و بی‌خیال می‌شم!  به نظرم جو گیر شدم! فکر کردم مثلا خیلی وبلاگ فخیم و ادیبانه و جالبی داشتم قبلا که فقط مطالب ادبی و ارزشمند و مهم و علمی رو توش می‌نوشتم! حالا الان هر مطلبی به نظرم ارزش و لیاقت نوشته شدن توی این وبلاگ رو نداره، مطلب مهمی هم که به نظرم نمی‌یاد! پس هیچی نمی‌نویسم!! چه می‌دونم جو گیرم دیگه!!

اما دلم تنگ شده برای وبلاگم. برای همون روزمره نویسی های شاید بی‌مزه و صدتا یه غاز، برای همون نوشته‌های خاله زنکی یا قربون دست و پای بلوری بچه‌م رفتن!!

نوشته‌های قبلی خودم رو می‌خونم، برام جالبن! دروغ چرا؟! بدم نمیاد از خوندنشون. راحت می‌شه از توی همه‌شون حال و هوای اون موقع من رو فهمید. هیچ کدومشون خیلی فلسفی و علمی و ادبی و خاص نیستن، اما ساده و راحت و روون، مثل یک درد و دل ساده برای یک دوست، همه خاطراتم رو برام نگه داشتن. من کلا آدم خاطره بازیم. همیشه مرور کردن گذشته بیشتر لذت می‌برم تا فکر کردن و برنامه ریزی کردن برای آینده! (خودم می‌دونم که عادت خوبی نیست!) اما گذشته برام شیرین تره. مثلا اینکه به خاطرات تولد و نوزادی غزل فکر کنم برام لذت بخش تره تا اینکه به بزرگ شدن و مدرسه رفتن و جوونیش فکر کنم. چیزهایی که برام ناشناخته‌ست، اتفاقاتی که نمی‌دونم آخرش چی ‌می‌شه، قراره چی پیش بیاد و چه طوری بگذره، برام خیلی جالب نیستن. شاید برای همینه که از خوندن خاطره ها و روزمره‌های وبلاگم خوشم میاد. از یادآوری حس و حال روزهایی که گذروندم.

اما خب، نمی‌دونم چرا دیگه هم نمی‌تونم همونجوری بنویسم!! فکرهام و حرفهام منسجم نیستن، جمع نمی‌شن، یکدست نمی‌شن. نمی‌دونم چه طوری بگم! پرت و پلان!

چقدر این شاخه به اون شاخه پریدم! نوشته های نامنظم حکایت از افکار نا منظم داره! (این جمله فلسفی رو همین الان از خودم در آوردم!) اما خوب ‌میشم! خیالتون راحت. دوباره همون رامونای پرچونه می‌شم که یک اتفاق پنج دقیقه ای رو سه ساعت تعریف می‌کنه! شاید وقتی فکرهام رو یک کمی سر و سامون دادم. شاید به همین زودی.


کلمات کلیدی: