امروز یک کمی میخوام از فسقلیهای خونهمون، غزل و پارسا براتون بگم. یک کم براتون از ماجراهای این دو تا وروجک تعریف کنم که شماها هم یک کمی مثل ما بخندین و روحتون شاد بشه! از بس که این دو تا وروجک زبون دراز و حاضر جواب و بامزه شدن و ما دسته جمعی فقط از دستشون میخندیم توی خونه. واقعا تصور اینکه یک روزی خونه ما بدون این دو تا چه طوری بوده هم غیر ممکنه! پس ما چه طوری زندگی میکردیم؟ چیکار میکردیم؟ درباره چی حرف میزدیم وقتی اینها رو نداشتیم؟ به چی میخندیدیم؟ با کی سر و کله میزدیم؟ دلخوشیمون چی بود؟! دیگه حتی تصورش هم برام سخته!
آقا پارسای ما پیش دبستانی شده. باورتون میشه؟ همین دیروز نبود که من از ذوق خاله شدنم روی پا بند نبودم؟ ایییی! روزگااار! بگذریم ...
پارسا خیلی بچه مغروریه، خیلی اهل ابراز احساسات و قربون صدقه رفتن و بوس و بغل کردن نیست، اما تا دلتون بخواد اهل سر به سر گذاشتن و سرکار گذاشتن بقیهست! عاشق جک تعریف کردن و مسخره بازی و کلا هر کاری که بشه به نحوی توش دلقک بازی در آورد و خندید! عاشق بازیهای به قول خودش خشن و کتک کاری و پر سر و صداست. بچه بسیار دقیقیه. بی نهایت کنجکاوه و باید از همه چیز سر دربیاره. محاله تا از چیزی سر در نیاورده قبولش کنه! موقعی که داریم قصه براش تعریف میکنیم، انقدر سوال میپرسه و همه چیز رو به چالش! میکشه که آدم از قصه تعریف کردنش پشیمون میشه! مثلا موقع شنیدن داستان خاله سوسکه و آقا موشه به مامانی جون گفته بود: خب چرا آقا موشه دیگ به اون بزرگی رو گذاشته بود که برای خاله سوسکه آش بپزه؟ مگه دل یه سوسک چقدر جا داره؟ اونهمه آش رو میخواشتن چیکار آخه؟ خب آقا موشه یه دیگ کوچیک تر میگذاشت که خودش نیفته توش! کلا یه چیزهایی میپرسه که تا حالا به ذهن کسی نرسیده و هیچ کس تا حالا از اون زاویه به اون ماجرا نگاه نکرده!
وا اما غزل
غزل بسیاااار بچه لمسیایه. عاشق بوس و بغل و قربون صدقه رفتن و نوازش کردن. تمام مدتی که من خونهم، دلش میخواد به من آویزون باشه! میچسبه به من، بغلم میکنه، صورتش رو مثل گربه میماله به صورت من! انقدر که گاهی واقعا کلافهم میکنه. روزی صد بار به همه اطرافیانش و مخصوصا من یادآوری میکنه که دوستشون داره. کلا اگر کسی احساس میکنه که از کمبود محبت رنج میبره، من چند روز این دخترم رو بهش قرض بدم که مشکلش برطرف بشه! یک بند داره قربون صدقه میره. چه خلاقیتی هم داره بچهم در اختراع کردن این قربون صدقهها! میاد میگه: مامان، تو فرشته روی زمین منی! من تو رو اندازه همه کوهها و ستارهها و ابرها و ماهها! ی توی آسمون دوست دارم! مامان! عاشقتم، دیوونهتم! ملولتم! (جدا این کلمه ملول رو دیگه نمیدونم از کجاش در آورده!) کلا مهارتهای کلامیش خیلی بالاست. عاشق تعریف کردن و حرف زدنه. مخصوصا که علاقه عجیبی داره که از کلمات قلمبه و بزرگونه هم توی حرفهاش استفاده کنه. توصیفهای بامزهای از محیطش داره. مثلا میگه: چه هوای دل انگیزی! چه طبیعت زیبایی! بیاین ببینین و لذتشو ببرین!
معمولا خجالتی نیست. در کل توی جمع بچه راحتیه. از اینکه توی جمعی چیزی تعریف کنه، شعر بخونه، برقصه یا جلب توجه کنه نمیترسه یا خجالت نمیکشه. بسیار انعطاف پذیره و خیلی سریع خودش رو با هر محیطی وفق میده.
بازیهای این دو تا با همدیگه هم خیلی دیدنیه. پارسا عاشق بازیهای خشن و تخیلی و غول و هیولا و بن تن! غزل عاشق خاله بازی و بازیهای خانوادگی و عروس دومادی و نمایش دادن. اما چون پارسا بزرگتره، معمولا اون تعیین میکنه که چی بازی بکنن. مثلا قرار میشه که هیولا بازی کنن. یک ساعت دور اتاق میدون و میجنگن و صد بار به انواع و اقسام موجودات تبدیل میشن و به هم شلیک میکنن. بعد یهو غزل کم میاره! میاد میگه: بسه دیگه. حالا مثلا تبدیل شدیم به هیولای خوب! مثلا با هم مهربون بودیم. مثلا بیا با هم ازدباج کنیم!
جدیدا هم که به شدت رفتن توی نخ برنامههای ماهواره و دوتاشون طرفدار پر و پا قرص برنامه رازهای شعبده باز و آکادمی موسیقی گوگوش شدن! چند روز قبل هم داشتن در مورد برنامه مورد علاقه شون با هم تبادل نظر میکردن. پارسا به غزل میگفت: تو آکادمی گوگوش رو میبینی؟ من که عاشق امیر و شهرزادم. حیف که شهرزاد هضم !! شد! من دوست داشتم برنده بشه.
اینهم چند نمونه از افاضات این دو تا وروجک:
دو تایی دارن عکسهای خلبانی شوهر عمه غزل رو نگاه میکنن و جو خلبانی گرفتشون. پارسا: من که میخوام بزرگ شدم، خلوان بشم!
غزل: منهم میخوام خانوم مهماندار بشم.
- عوضش من هواپیما رو راه میبرم، اما تو باید همهش ظرف بشوری!
- خب اصلا منهم خلوان میشم.
- نخیر! خلوان زن که نداریم.
- خیلی هم داریم. توی کشورهای خارج داریم. منهم میخوام خلوان هواپیمای چین بشم!
×××
غزل به من: مامان! تو هم مثل من سیاه سوخته ای! فکر کنم دوتامون بچه بودیم توی آفرقا به دنیا اومدیم!
×××
غزل در حال تماشای تلویزیون
مامان! برای من کفش پرفکت استمز! میخری؟ یک کمی اضافه وزن دارم! ببین دلم چقدر قلمبهست.
چند دقیقه بعد
- کرم چین و چروک هم برام بخر!
- مگه تو چین و چروک داری؟
درحالیکه به دوتا خط بین لب و بینیش اشاره میکنه:
- بله! ببین اینجام خط داره. میخوام صاف بشه!
×××
غزل به مامانی جون: من میخوام صبحونهم رو کنار گلدونهای پاسیو بخورم. میخوام توی طبیعت حال و حول کنم!
- حال و حول یعنی چی؟
- یعنی از یه طرف حاااال میکنیم، از یه طرف حووول میکنیم!
×××
مامان! چرا خدا موهای من رو فرفری آفریده؟ نمیشد موهای منم مثل تو صاف بیافره؟
×××
ساعت ده شبه و ممول جان هنوز از سر کار برنگشته. غزل به من: پدر باز رفت مسافرت؟ دستش درد نکنه! باز این زن و بچه رو گذاشت و رفت؟ واقعا که دستش درد نکنه!!